[[{"content_id":14006,"domain_id":"0","lang_id":"fa","portal_id":"5","owner_id":"370","user_id":"434","view_accesslevel_id":"0","edit_accesslevel_id":"0","delete_accesslevel_id":"0","editor_id":"434","content_title":"درایت علمای شیعه واهل تسنن در خنثی سازی توطئه دشمنان انقلاب","content_number":"","content_date_event":"2025-01-13 10:39:02","content_summary":"در این متن به بیان خاطره ای از آیت الله آل اسحاق می‌پردازد که در ان اشاره میشود چگونه با همکاری عالم اهلسنت فتنه اختلاف افکنی در ایرانشهر مدیریت میشود","content_summary_fill":"1","content_body":"درایت علمای شیعه واهل تسنن در خنثی سازی توطئه دشمنان انقلاب[1]\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nآیت&zwnj;الله علی آل&zwnj;اسحاق از یاران امام خمینی و روحانیون مبارزی که در آستانه پیروزی انقلاب در سیستان و بلوچستان حضور داشت در کتاب خاطرات خود که توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر شده خاطره&zwnj;ای را در رابطه با درایت علمای اسلام در زمینه حفظ وحدت میان شیعیان واهل تسنن نقل کرده است.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nدشمنان همواره با تفرقه&zwnj;افکنی میان شیعیان و اهل تسنن به خصوص در استان مرزی سیستان و بلوچستان به دنبال ایجاد ناآرامی بوده&zwnj;&zwnj;اند. در دوران پیروزی انقلاب اسلامی در سال 1357 نیز این توطئه&zwnj;ها ادامه داشت که با درایت علمای شیعه و اهل تسنن خنثی شد.\r\n\r\nآیت&zwnj;الله علی آل&zwnj;اسحاق&nbsp; در این رابطه می&zwnj;گوید:\r\n\r\nیک روز پس از تشکیل کمیته، خبر دادند که ایرانشهر را به آتش کشیده&zwnj;اند. مشخص شد رضوانى رئیس ساواک از دست تیمسار جواهریان فرار کرده و به کمک اسپهرم، قاسمى را که گاودارى داشت و با آنها دوست بود، کشته و پول&zwnj;هایش را غارت کرده&zwnj;اند. پول زیادى بود که به&zwnj;وسیله&zwnj;&nbsp;آنها به یک عده چماق به دست داده بودند که آنها هم به ایرانشهر هجوم برده و در آن&zwnj;جا مال و اموال شیعیان را غارت کرده، همه جا را آتش زده بودند. تیمسار جواهریان هم گم شد. حالا نمى&zwnj;دانم فرار کرد، یا این&zwnj;که به مسافرت رفته بود. از تیمسار باقریان جریان حمله به ایرانشهر را سؤال کردم، گفت: &laquo;خبر زیادى ندارم. فقط شنیده&zwnj;ام که کار رضوانى و اسپهرم بوده است.&raquo; گفتم: &laquo;ما نمى&zwnj;توانیم صبر کنیم تا از تهران کسب تکلیف کنیم. خودمان باید هرچه سریعتر اقدام نماییم و بهتر است شما کمیته را اداره کنید تا این&zwnj;که ما به ایرانشهر برویم&raquo; تیمسار باقریان تا آخر با ما بود. جواهریان هم خودش پیشنهاد کرد که یک رئیس جدید براى شهربانى انتخاب کنید. من هم معاونش را که شخصى به نام رشید بود و چهره&zwnj;ى مذهبى هم داشت پیشنهاد کردم و او تأیید کرد. مثل این&zwnj;که خودش مى&zwnj;خواست به مسافرت برود. رشید هم با انقلابیون بود و خیلى کمک کرد. خلاصه ما نفهمیدیم رضوانى چگونه فرار کرده&zwnj;بود. مى&zwnj;گفتند: &laquo;شب آمده&zwnj;اند و او را فرارى داده&zwnj;اند.&raquo; بعد هم چنین بلوایى به راه انداخته&zwnj;اند. به آقاى باقریان گفتم شما یک لشکر به ما بدهید. گفت: &laquo;تمام نیروهاى ما یک لشکر است که از چهار تیپ تشکیل شده&zwnj;است. من هم که اندازه&zwnj;ى لشکر و تیپ را نمى&zwnj;دانستم، بالاخره گفتم : &laquo;پس یک تیپ بدهید.&raquo; گفت: &laquo;زیاد نیست؟&raquo; گفتم: &laquo;مى&zwnj;خواهم آنها را بترسانم، آسیبى به آن&zwnj;ها نمى&zwnj;رسانم، فقط کمى برایشان صحبت مى&zwnj;کنم.&raquo; مولوى عبدالعزیز را نیز با خودمان بردیم تا این&zwnj;که مردم بفهمند قضیه&zwnj;ى شیعه و سنى نیست. ما حرکت کردیم که برویم، دیدم تا چشم کار مى&zwnj;کند تانک است و پیاده&zwnj;رو. گفتم: &laquo;آقا شما همه&zwnj;ى لشکر را گسیل داشتید.&raquo; گفت: &laquo;نه، این فقط یک تیپ است. خودتان خواسته بودید.&raquo; گفتم: &laquo;نمی&zwnj;دانستم این قدر زیادند، فقط چندتا تانک کافى است.&raquo; گفت: &laquo;دیگر نمى&zwnj;شود این&zwnj;ها را برگرداند.&raquo; ما پا به پاى این نیروها حرکت مى&zwnj;کردیم، خیلى طول کشید. سرگرد فریدونى و سرگرد دیگرى که دکتر بود ـ و نامش را به یاد ندارم&zwnj; .قبل از انقلاب اسرار و اطلاعات را برایمان مى&zwnj;آوردند. زمانى متوجه شدم که آن سرگرد دکتر را از بین انقلابیون بیرون کردند، او خیلى مظلوم واقع شد. در قم، یکى دوبار او را دیده&zwnj;ام و الآن در زاهدان است. او اهل زابل بود. هرچند جزو نیروهاى ژاندارمرى به شمار مى&zwnj;رفت، ولى فرماندهى آن تیپ را به او سپردند. در حین سخنرانى گفت: &laquo;ما این درجه&zwnj;ها را می&zwnj;خواهیم چه کنیم؟&raquo; همه درجه&zwnj;هایشان را کنده و در مسیر انداختند. بعد خودشان می&zwnj;خندیدند و تعریف مى&zwnj;کردند که ما دوباره رفتیم &laquo;هفت ولى&raquo; هرچه جست&zwnj;وجو کردیم درجه&zwnj;هایمان را پیدا نکردیم. در ادامه گفت: &laquo;ما دیگر اسلامى شدیم، یک آیه&zwnj;ى قرآن بنویسیم کافى است مثلا و اعدوا لهم مااستطعتم من قوة.&raquo; درجه&zwnj;اش را کند و انداخت و گفت: &laquo;ما این نشان شاهى را نمی&zwnj;خواهیم.&raquo; بالاخره به ایرانشهر رسیدیم. گفتم: &laquo;یک توپ پرتاب کن تا کمى بترسند. مردم هم بدانند که شما آمده اید، ولى همین جا بمانید و به داخل شهر نیایید.&raquo; توپ مشرف به تپه بود. من ندیدمش و در نزدیکى&zwnj;اش ایستاده بودم. وقتى توپ پرتاب شد زمین لرزید تا به آن زمان نشنیده بودم. گفتم: &laquo;چه کار کردى&raquo;، مى&zwnj;خواست دومى را بزند، گفتم: &laquo;دست نگهدار.&raquo; به آن تپه مقابل بزن. بعد از زدن، سنگ&zwnj;هایش متلاشى شد.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nدیگر از شهر صداى انسان نمی&zwnj;آمد، فقط گاهى صداى خروس&zwnj;ها شنیده مى&zwnj;شد. به آقاى مولوى گفتم مردم را در مسجد جمع کن تا برایشان صحبت کنیم. در راه مولوى گفت: &laquo;فکر نمی&zwnj;کردم چنین سیاستى داشته باشى، خیلی&zwnj;ها ممکن است سکته کرده باشند.&raquo; گفتم: &laquo;کارى نکردم.&raquo; به داخل شهر رفته و مردم را به وسیله&zwnj;ی بلندگو به مسجد دعوت کردیم. تأکید می&zwnj;کردیم که شیعه و سنى بیایند. در ضمن گفتیم که مولوى عبدالعزیز هم آمده، مردم کم&zwnj;کم آمدند، تا این&zwnj;که مسجد پرشد. به مولوى گفتم شما صحبت کنید. ایشان هم قبول کرد و براى مردم از انقلاب و این&zwnj;که این یک انقلاب اسلامى است و کمى راجع به شخصیت امام صحبت کرد و گفت این چه کارى است که شما کردید. نقشه&zwnj;شان این بود که سنی&zwnj;ها را به جان شیعیان بیندازند و درگیرى و اختلاف ایجاد نمایند. جواهریان در این کار دست نداشت. ظاهرآ سن بالایى داشت و مى&zwnj;خواست که بازنشسته شود. بعد از آقاى مولوى، کمى هم من صحبت کرده و خطاب به شیعیان باتوجه به تجربه&zwnj;هایى که از قبل داشتم، گفتم: &laquo;هر قدر خسارت به اموالتان رسیده بگویید ما دوبرابرش را مى&zwnj;دهیم. فقط راستش را بگویید.&raquo; البته مغازه&zwnj;ى چند سنى نیز آسیب دیده بود. قرار شد آمار دقیقى تهیه کنند که البته کمى طول کشید. به سنی&zwnj;ها هم گفتم: &laquo;این بى&zwnj;انصافى است، وقتى کسى لااله الاالله را می&zwnj;گوید، دیگر مسلمان است. هدف آنها این بود که شما را با هم درگیر کنند. برادران سنى الآن اگر مرا در این&zwnj;جا بزنند، هیچ نمى&zwnj;گویم، به خاطر این&zwnj;که ما در مسیر اسلام با هم مشترکیم.&raquo; همه تکبیر گفتند و ادامه دادم: &laquo;هرکس از اموال مردم در خانه&zwnj;اش چیزى هست بیاورد.&raquo; افراد زیادى بلند شده و رفتند. اموال سوخته شده کم بود، گفتند بقیه را هم به آخوندهاى آن&zwnj;جا برمى&zwnj;گردانند. آن چماق به دست&zwnj;ها به اهل سنت گفته بودند که شیعیان این طورند و... خلاصه مردم آن&zwnj;جا با هم روبوسى کرده، بنا شد اختلافات خود را کنار بگذارند. روحانى آن&zwnj;جا رو به من گفت: &laquo;شما واقعآ مشکلات ما را حل کردید.&raquo; گفتم: &laquo;من نه متکفلم و نه در مقابل جنس&zwnj;هاى از بین رفته، از اموال خودم خسارت مى&zwnj;پردازم و هدفمان این است که بین شیعه و سنى اختلاف پیش نیاید.&raquo; 18 نفر ساواکى، که مردم را تهدید کرده بودند به سرکردگى مسؤول تیپ دستگیر کردیم. گفتم آنها را اذیت نکنید، فقط براى این&zwnj;که فرار نکنند به دست&zwnj;هایشان دستبند بزنید. آنها آشوبگرانى بودند که رضوانى به کمک آن&zwnj;ها، این کار را کرده بود.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\n[1] http://www.irdc.ir/fa/news/5330/درایت-علمای-شیعه-واهل-تسنن-در-خنثی-سازی-توطئه-دشمنان-انقلاب","content_html":"<p><span style=\"font-size:18px;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><a href=\"http://www.irdc.ir/fa/news/5330/درایت-علمای-شیعه-واهل-تسنن-در-خنثی-سازی-توطئه-دشمنان-انقلاب\"><strong><span dir=\"RTL\">درایت علمای شیعه واهل تسنن در خنثی سازی توطئه دشمنان انقلاب</span></strong></a></span></span><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><a href=\"#_ftn1\" name=\"_ftnref1\" title=\"\"><strong><strong>[1]</strong></strong></a></span></span></p>\r\n\r\n<p>&nbsp;</p>\r\n\r\n<p>&nbsp;</p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span dir=\"RTL\">آیت&zwnj;الله علی آل&zwnj;اسحاق از یاران امام خمینی و روحانیون مبارزی که در آستانه پیروزی انقلاب در سیستان و بلوچستان حضور داشت در کتاب خاطرات خود که توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر شده خاطره&zwnj;ای را در رابطه با درایت علمای اسلام در زمینه حفظ وحدت میان شیعیان واهل تسنن نقل کرده است</span>.</span></span></p>\r\n\r\n<p>&nbsp;</p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family:iransansn;\">دشمنان همواره با تفرقه&zwnj;افکنی میان شیعیان و اهل تسنن به خصوص در استان مرزی سیستان و بلوچستان به دنبال ایجاد ناآرامی بوده&zwnj;&zwnj;اند. در دوران پیروزی انقلاب اسلامی در سال 1357 نیز این توطئه&zwnj;ها ادامه داشت که با درایت علمای شیعه و اهل تسنن خنثی شد.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family:iransansn;\">آیت&zwnj;الله علی آل&zwnj;اسحاق&nbsp; در این رابطه می&zwnj;گوید:</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family:iransansn;\">یک روز پس از تشکیل کمیته، خبر دادند که ایرانشهر را به آتش کشیده&zwnj;اند. مشخص شد رضوانى رئیس ساواک از دست تیمسار جواهریان فرار کرده و به کمک اسپهرم، قاسمى را که گاودارى داشت و با آنها دوست بود، کشته و پول<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>هایش را غارت کرده<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>اند. پول زیادى بود که به<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>وسیله<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>&nbsp;آنها به یک عده چماق به دست داده بودند که آنها هم به ایرانشهر هجوم برده و در آن<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>جا مال و اموال شیعیان را غارت کرده، همه جا را آتش زده بودند. تیمسار جواهریان هم گم شد. حالا نمى<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>دانم فرار کرد، یا این<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>که به مسافرت رفته بود. از تیمسار باقریان جریان حمله به ایرانشهر را سؤال کردم، گفت: &laquo;خبر زیادى ندارم. فقط شنیده<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>ام که کار رضوانى و اسپهرم بوده است.&raquo; گفتم: &laquo;ما نمى<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>توانیم صبر کنیم تا از تهران کسب تکلیف کنیم. خودمان باید هرچه سریعتر اقدام نماییم و بهتر است شما کمیته را اداره کنید تا این<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>که ما به ایرانشهر برویم&raquo; تیمسار باقریان تا آخر با ما بود. جواهریان هم خودش پیشنهاد کرد که یک رئیس جدید براى شهربانى انتخاب کنید. من هم معاونش را که شخصى به نام رشید بود و چهره<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>ى مذهبى هم داشت پیشنهاد کردم و او تأیید کرد. مثل این<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>که خودش مى<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>خواست به مسافرت برود. رشید هم با انقلابیون بود و خیلى کمک کرد. خلاصه ما نفهمیدیم رضوانى چگونه فرار کرده<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>بود. مى<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>گفتند: &laquo;شب آمده<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>اند و او را فرارى داده<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>اند.&raquo; بعد هم چنین بلوایى به راه انداخته<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>اند. به آقاى باقریان گفتم شما یک لشکر به ما بدهید. گفت: &laquo;تمام نیروهاى ما یک لشکر است که از چهار تیپ تشکیل شده<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>است. من هم که اندازه<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>ى لشکر و تیپ را نمى<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>دانستم، بالاخره گفتم : &laquo;پس یک تیپ بدهید.&raquo; گفت: &laquo;زیاد نیست؟&raquo; گفتم: &laquo;مى<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>خواهم آنها را بترسانم، آسیبى به آن<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>ها نمى<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>رسانم، فقط کمى برایشان صحبت مى<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>کنم.&raquo; مولوى عبدالعزیز را نیز با خودمان بردیم تا این<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>که مردم بفهمند قضیه<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>ى شیعه و سنى نیست. ما حرکت کردیم که برویم، دیدم تا چشم کار مى<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>کند تانک است و پیاده<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>رو. گفتم: &laquo;آقا شما همه<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>ى لشکر را گسیل داشتید.&raquo; گفت: &laquo;نه، این فقط یک تیپ است. خودتان خواسته بودید.&raquo; گفتم: &laquo;نمی&zwnj;دانستم این قدر زیادند، فقط چندتا تانک کافى است.&raquo; گفت: &laquo;دیگر نمى<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>شود این<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>ها را برگرداند.&raquo; ما پا به پاى این نیروها حرکت مى<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>کردیم، خیلى طول کشید. سرگرد فریدونى و سرگرد دیگرى که دکتر بود ـ و نامش را به یاد ندارم&zwnj; .قبل از انقلاب اسرار و اطلاعات را برایمان مى<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>آوردند. زمانى متوجه شدم که آن سرگرد دکتر را از بین انقلابیون بیرون کردند، او خیلى مظلوم واقع شد. در قم، یکى دوبار او را دیده<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>ام و الآن در زاهدان است. او اهل زابل بود. هرچند جزو نیروهاى ژاندارمرى به شمار مى&zwnj;رفت، ولى فرماندهى آن تیپ را به او سپردند. در حین سخنرانى گفت: &laquo;ما این درجه<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>ها را می&zwnj;خواهیم چه کنیم؟&raquo; همه درجه<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>هایشان را کنده و در مسیر انداختند. بعد خودشان می&zwnj;خندیدند و تعریف مى<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>کردند که ما دوباره رفتیم &laquo;هفت ولى&raquo; هرچه جست&zwnj;وجو کردیم درجه&zwnj;هایمان را پیدا نکردیم. در ادامه گفت: &laquo;ما دیگر اسلامى شدیم، یک آیه<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>ى قرآن بنویسیم کافى است مثلا و اعدوا لهم مااستطعتم من قوة.&raquo; درجه&zwnj;اش را کند و انداخت و گفت: &laquo;ما این نشان شاهى را نمی&zwnj;خواهیم.&raquo; بالاخره به ایرانشهر رسیدیم. گفتم: &laquo;یک توپ پرتاب کن تا کمى بترسند. مردم هم بدانند که شما آمده اید، ولى همین جا بمانید و به داخل شهر نیایید.&raquo; توپ مشرف به تپه بود. من ندیدمش و در نزدیکى<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>اش ایستاده بودم. وقتى توپ پرتاب شد زمین لرزید تا به آن زمان نشنیده بودم. گفتم: &laquo;چه کار کردى&raquo;، مى&zwnj;خواست دومى را بزند، گفتم: &laquo;دست نگهدار.&raquo; به آن تپه مقابل بزن. بعد از زدن، سنگ&zwnj;هایش متلاشى شد.</span></span></p>\r\n\r\n<p align=\"center\" dir=\"RTL\">&nbsp;</p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family:iransansn;\">دیگر از شهر صداى انسان نمی&zwnj;آمد، فقط گاهى صداى خروس&zwnj;ها شنیده مى<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>شد. به آقاى مولوى گفتم مردم را در مسجد جمع کن تا برایشان صحبت کنیم. در راه مولوى گفت: &laquo;فکر نمی&zwnj;کردم چنین سیاستى داشته باشى، خیلی&zwnj;ها ممکن است سکته کرده باشند.&raquo; گفتم: &laquo;کارى نکردم.&raquo; به داخل شهر رفته و مردم را به وسیله&zwnj;ی بلندگو به مسجد دعوت کردیم. تأکید می&zwnj;کردیم که شیعه و سنى بیایند. در ضمن گفتیم که مولوى عبدالعزیز هم آمده، مردم کم&zwnj;کم آمدند، تا این<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>که مسجد پرشد. به مولوى گفتم شما صحبت کنید. ایشان هم قبول کرد و براى مردم از انقلاب و این<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>که این یک انقلاب اسلامى است و کمى راجع به شخصیت امام صحبت کرد و گفت این چه کارى است که شما کردید. نقشه&zwnj;شان این بود که سنی&zwnj;ها را به جان شیعیان بیندازند و درگیرى و اختلاف ایجاد نمایند. جواهریان در این کار دست نداشت. ظاهرآ سن بالایى داشت و مى<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>خواست که بازنشسته شود. بعد از آقاى مولوى، کمى هم من صحبت کرده و خطاب به شیعیان باتوجه به تجربه&zwnj;هایى که از قبل داشتم، گفتم: &laquo;هر قدر خسارت به اموالتان رسیده بگویید ما دوبرابرش را مى&zwnj;دهیم. فقط راستش را بگویید.&raquo; البته مغازه&zwnj;ى چند سنى نیز آسیب دیده بود. قرار شد آمار دقیقى تهیه کنند که البته کمى طول کشید. به سنی&zwnj;ها هم گفتم: &laquo;این بى&zwnj;انصافى است، وقتى کسى لااله الاالله را می&zwnj;گوید، دیگر مسلمان است. هدف آنها این بود که شما را با هم درگیر کنند. برادران سنى الآن اگر مرا در این&zwnj;جا بزنند، هیچ نمى&zwnj;گویم، به خاطر این&zwnj;که ما در مسیر اسلام با هم مشترکیم.&raquo; همه تکبیر گفتند و ادامه دادم: &laquo;هرکس از اموال مردم در خانه&zwnj;اش چیزى هست بیاورد.&raquo; افراد زیادى بلند شده و رفتند. اموال سوخته شده کم بود، گفتند بقیه را هم به آخوندهاى آن&zwnj;جا برمى&zwnj;گردانند. آن چماق به دست<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>ها به اهل سنت گفته بودند که شیعیان این طورند و... خلاصه مردم آن&zwnj;جا با هم روبوسى کرده، بنا شد اختلافات خود را کنار بگذارند. روحانى آن&zwnj;جا رو به من گفت: &laquo;شما واقعآ مشکلات ما را حل کردید.&raquo; گفتم: &laquo;من نه متکفلم و نه در مقابل جنس&zwnj;هاى از بین رفته، از اموال خودم خسارت مى<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>پردازم و هدفمان این است که بین شیعه و سنى اختلاف پیش نیاید.&raquo; 18 نفر ساواکى، که مردم را تهدید کرده بودند به سرکردگى مسؤول تیپ دستگیر کردیم. گفتم آنها را اذیت نکنید، فقط براى این&zwnj;که فرار نکنند به دست<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>هایشان دستبند بزنید. آنها آشوبگرانى بودند که رضوانى به کمک آن<span dir=\"LTR\">&zwnj;</span>ها، این کار را کرده بود.</span></span></p>\r\n\r\n<p>&nbsp;</p>\r\n\r\n<div>\r\n<p>&nbsp;</p>\r\n\r\n<p>&nbsp;</p>\r\n\r\n<p>&nbsp;</p>\r\n\r\n<div id=\"ftn1\">\r\n<p><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><a href=\"#_ftnref1\" name=\"_ftn1\" title=\"\">[1]</a> http://www.irdc.ir/fa/news/5330/درایت-علمای-شیعه-واهل-تسنن-در-خنثی-سازی-توطئه-دشمنان-انقلاب</span></span></p>\r\n</div>\r\n</div>","content_source":"","content_url":"","content_columns":"0","content_date_start":"2025-01-13 10:39:02","content_date_finish":"2025-01-13 10:39:02","content_date_register":"2025-01-13 11:22:57","content_date_last_edit":"2025-01-14 14:39:19","content_show_img":"1","content_show_details":"0","content_show_related_img":"0","content_show_slider":"1","content_show_title_slider":"1","content_comment":"1","content_score":"0","content_recorded":"0","content_confirmed":"0","content_status":"1","content_kind":"0","tag_id":"10181","tag_word":"انقلاب اسلامی,انقلاب اسلامی,اختلافات مذهبی,اختلافات مذهبی","tag_service":"0","tag_total":"221","tag_soundex":"","attach_token":1989353936,"attach_date_register":"2025-01-13 11:22:37","attach_id":20111,"attach_file_ext":"jpg","attach_file_header":"image/jpeg","attach_img_type":"2","attach_img_width":"400","attach_img_height":"576","attach_file_media":"1","attach_show_watermark":"1","score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"visit_count":"1734","visit_date_last":"2026-05-27 03:31:04","attach_title":"آیت‌الله علی آل‌اسحاق","node_title":"آخرین مطلب,انقلاب اسلامی","ot_node_left_right":"[{\"node_id\":1020, \"left\":155, \"right\":156},{\"node_id\":483, \"left\":91, \"right\":92}]","node_number":"4","allowable_node":"4","img_src":"./cache/5/attach/202501/20111_1989353936_400_576.jpg"}]]