[[{"content_id":13374,"domain_id":"0","lang_id":"fa","portal_id":"5","owner_id":"370","user_id":"405","view_accesslevel_id":"0","edit_accesslevel_id":"0","delete_accesslevel_id":"0","editor_id":"405","content_title":"خبرگریه‌ی \"آقا\" بین مردم بلوچ پخش شد\r\n\r\nخاطرات رهبری از سیل ایرانشهر","content_number":"","content_date_event":"2018-02-15 20:01:53","content_summary":"از دور خانواده ای بلوچ دیدیم که می آیند. آنها چند زن و یک مرد و یک کودک بودند. کودک در دست مرد خواب بود و زن­ها گریه و زاری می­کردند. وقتی به ما نزدیک شدند، فهمیدیم طفلی که در دست مرد است، مُرده. این تصویر مرا از درون ویران کرد و بلند بلند گریه کردم...","content_summary_fill":"1","content_body":"شروع سیل و ویرانی\r\n\r\nدر عصر روز جشن مبعث آب و هوا کاملا تغییر کرده بود ابرها در آسمان زیاد شدند و این مانع داغی خورشید شد. بعد نسیم ملایمی وزید که در آن ساعت نامتعارف بود و به دنبال آن به یکباره باران بارید. پس انتظار داشتیم که شب جشن، شب شیرینی باشد. روز عید مبعث پیامبر و روز جشن همراه شد با دل نشین شدن و اعتدال آب و هوا و بارش های رگباری باران. لذا مردم گروه گروه از خانه خارج شدند تا از آب و هوا لذت ببرند و&nbsp; به سمت مسجد آل رسول بیایند که مملو از نمازگزاران بود، طوری که شبستان مسجد و ایوان پیرامونی اش پر شد.\r\n\r\n\r\n\r\nایستادم تا پیش نماز نمازگزاران در نماز مغرب شوم.\r\n\r\nدر رکعت دوم نماز، صدای غریبی شنیدم شبیه صدای یک گاری که شاخه&zwnj;های نخل زیادی را می کشد و اطراف شاخه ها روی زمین کشیده میشود. اما این صدای&nbsp; کشیده شدن قطع نمی شد. اگر گاری بود رد می&zwnj;شد و صدا هم قطع میشد بعد از چند لحظه صدای تلاطم آب شنیدم و متوجه شدم که سیل است.\r\n\r\nبعد از تمام شدن نماز، دیدیم که سیل شهر را فرا گرفته و آب آنقدر بالا آمد تا به ایوان مسجد -با وجود نیم متر ارتفاع آن از سطح زمین- رسید. با صدای بلند از مردم خواستم که با این بحران مقابله کنند؛اول خواستم فرش های مسجد را جمع کنند و آنها را در جای بلند بگذارند تا آب آن ها را از بین نبرد بعد از آنها خواستم که برای حراست از بچه ها و زنها&nbsp; احتیاط های لازم را به کار بگیرند. جریان سیل دو یا سه ساعت ادامه داشت و در این بین صدای خراب شدن خانه ها را یکی بعد از دیگری می شنیدیم تا جایی که ترسیدم مسجد خراب شود.\r\n\r\n&nbsp;همه چیز هولناک بود: تاریکی به خاطر قطع شدن جریان برق، حرکت سیل که مانند یک بلای همه گیر بود و خراب شدن خانه ها و کمک خواستن مردم.\r\n\r\n&nbsp;در این گونه حالت بحرانی و رعب آور، ذهن انسان دنبال هر وسیله&zwnj;ای برای مواجه شدن با این شرایط می گردد. حافظه ام شنیده&zwnj;های را ذخیره کرده بود با این مفهوم که برای رفع چنین خطر تهدید کننده ای می شود به تربت سیدالشهدا حسین بن علی علیه السلام -به اذن الله تعالی-متوسل شد. از جیبم ذره ای از تربتی که نگه می&zwnj;داشتم خارج کردم، تربتی که خداوند آن را به ریحانه الرسول(در احادیث، از امام حسن و امام حسین با عنوان &quot;ریحانه الرسول&quot; یاد شده است) شرف داده بود. پس به خداوند جل&zwnj;واعلی توکل کردم و آن را داخل آب های فزاینده و روان پرتاب کردم.\r\n\r\n&nbsp;چند لحظه نگذشت که سیل به فضل و منت خدا متوقف شد.\r\n\r\n&nbsp;بعد از اینکه سیل متوقف شد اقدام به تشکیل گروهی برای یاری رساندن به آسیب دیده ها کردم.آن شب امکان اقدام به حرکت مهمی نبود پس کار را به صبح روز بعد موکول کردیم به سمت خانه رفتم خانه ما از چند خانه تشکیل شده بود با در مشترکی بین آنها و من و آقای راشد(حاج شیخ کاظم راشد یزدی) و آقای رحیمی _بعدها در انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی شهید شد_ و آقای موسوی شالی امام جمعه سابق گرمسار در آن ساکن بودیم خانه را سالم یافتیم آب داخلش نشده بود بلکه به نزدیکی آن رسیده بود.\r\n\r\n&nbsp;در شهر شایعه شده بود که آب داخل خانه تبعیدی ها نشده و آن را کرامتی برای ما حساب کردند؛ ولی من برایشان موضوع را توضیح دادم و گفتم: &quot;داخل شدن آب به خانه ما به واقع شدن آن در مکانی مرتفع برمی&zwnj;گردد که سیل به آن اصابت نکرد و در این اتفاق کرامتی نیست&quot;\r\n\r\n\r\n\r\nخبر گریه&zwnj;ی من بین مردم بلوچ پخش شد\r\n\r\nدر صبح روز بعد همراه با رحیمی و راشد، از شهر خارج شدم تا خانه هایی را که سیل آنها را از جا کنده و به دره&zwnj;ی شهر آورده بود ببینیم. اینها خانه هایی بودند که سهم موثری در فراهم کردن اسباب فاجعه داشتند چرا که شهر در طول تاریخ در معرض باران بوده و آب باران راهش را از دره&zwnj;ی شهر باز می&zwnj;کرد و از آن می&zwnj;گذشت و شهر در گذشت قرنها سالم مانده بود. برای همین هر ساخت و سازی در مسیر این مسیل ممنوع بود، چون باعث بسته شدن راه آب ها و جاری شدن آنها به داخل شهر می شد. با این حال، برخی افراد که دنبال زمین مجانی می گردند، در ساختن خانه هایشان در مسیر دره دست به خطر می زنند، بدون اینکه بدانند فقط خودشان را در معرض خطر قرار نمی اندازند.\r\n\r\nبه دره که رفتیم و خانه هایی که در آن ساخته شده بود را یافتیم که جز اثری از آنها باقی نمانده بود. زمانی که آنجا ایستاده بودیم، از دور خانواده ای بلوچ دیدیم که می آیند. آنها چند زن و یک مرد و یک کودک بودند. کودک در دست مرد خواب بود و زن&shy;ها گریه و زاری می&shy;کردند. وقتی به ما نزدیک شدند، فهمیدیم طفلی که در دست مرد است، مُرده. این تصویر مرا از درون ویران کرد و بلند بلند گریه کردم.\r\n\r\nمن حساسیت خاصی نسبت به کودکان و زنان دارم. هرگز نمی&zwnj;توانم هیچ بدرفتاری&zwnj;ای را که به کودک یا زنی می&shy;شود، تحمل کنم. و بارها به دوستانم گفته&zwnj;ام: من صلاحیت قضاوت بین مرد و زن را ندارم، برای اینکه قطعا از زن جانب&zwnj;داری می&shy;کنم!\r\n\r\nو همین&shy;طور کودکان، طاقت نمی&zwnj;آورم که ببینم مصیبتی به آن&shy;ها وارد شود، حتی در صحنه&zwnj;های غم انگیز فیلم&shy;ها. برای همین، وقتی کودک مُرده در فاجعه&zwnj;ی سیل را دیدم، احساس اندوه شدیدی داشتم. به شدت گریستم. خانواده متوجه گریه و تاثر من شدند. بعدا راشد به من گفت: آن&shy;ها بهت زده شدند وقتی تو را دیدند که از آن&shy;ها غمگین تری.\r\n\r\nخبر گریه&zwnj;ی من بین مردم بلوچ پخش شد.\r\n\r\n\r\n\r\nآغاز کمک رسانی\r\n\r\nبه شهر برگشتیم، گروه کمک رسانی که تشکیل داده بودیم، به ما خبر داد هشتاد درصد خانه&zwnj;ها ویران شده، و در خانه&zwnj;هایی که ویران نشده، آب داخل شده و آب گرفته شده&zwnj;اند. اکثر خانه های ایران&shy;شهر یک طبقه بود.\r\n\r\nناگهان به ذهنم خطور کرد که مردم شهر، از ناهار روز قبل، حتی یک وعده غذا هم نخورده&zwnj;اند؛ و شکی نیست که گرسنه&zwnj;اند. دیدم نانواها مغازه&zwnj;هایشان را به خاطر سیل بسته&zwnj;اند و آب وارد مغازه&zwnj;ها و انبارها شده و این مسئله روزها ادامه خواهد داشت؛ لذا گرسنگی، شهر را تهدید می&shy;کند. به یارانم گفتم: باید شعار &laquo;شهر گرسنه را نجات دهید&raquo; را بالا ببریم، و برای تامین کردن غذا از هر راه ممکن، اقدام کنیم.\r\n\r\nدیدم مردم در خیابان&shy;ها پراکنده&zwnj;اند و مبهوت. فاجعه، آن&shy;ها را نسبت به احساس گرسنگی، گیج و بی احساس کرده. کنار خیابان یک مغازه&zwnj;ی بقالی دیدم که به خاطر ارتفاع مغازه&zwnj;اش، از غرق شدن نجات پیدا کرده بود و صاحبش دم در مغازه ایستاده بود. به چپ و راست نگاه می&shy;کرد و نمی&shy;دانست چه کند. نزد او رفتم و به او گفتم: در مغازه&zwnj;ات چیزی داری که مردم از آن بخورند؟\r\n\r\nگفت: فقط بیسکویت.\r\n\r\nگفتم: هرچه داری بده.\r\n\r\nتمام جعبه بیسکویت را از او خریدم، زیاد نبود. و آن را همان&shy;جا بین مردم بی&zwnj;خانمان توزیع کردم که البته این یک جرعه&zwnj;ی مُسکّن و موضعی بود، نه درمانی برای شهر گرسنه.\r\n\r\nبه اداره&zwnj;ی پست رفتم، تلفن زدم به آقای &laquo;کفعمی&raquo;. او عالم بزرگ معروف در کل استان بلوچستان بود. با او درباره&zwnj;ی ابعاد فاجعه صحبت کردم، و به او گفتم: به نان و خرما احتیاج داریم، و اگر امکان داشت، پنیر هم، در بالاترین سرعت و به میزان استطاعت [بفرستید].\r\n\r\nو از او خواستم که با آقای صدوقی در یزد تماس بگیرد، و هم&shy;چنین با مشهد، و همه را از نیازمان به غذا، باخبر کند.\r\n\r\nچندبار با صوت بلند برایش تکرار کردم؛ به همه بگویید من بی&zwnj;صبرانه منتظر نان و خرما هستم.\r\n\r\n\r\n\r\nتلاش مصرّانه برای کمک خواهی\r\n\r\nوقتی گوشی تلفن را گذاشتم، دیدم مردم پشتِ سر، بهت زده، کمک خواستن و اهتمام و شدتِ سرو صدای من را میشنوند، و با تعجب و شگفت&zwnj;زدگی به هم&shy;دیگر نگاه می&shy;کنند. وطبیعی بود که خبر این کار من، در کمتر از یک ساعت در شهر پخش شود. به خاطر تلاش مصّرانه&zwnj;ی من، دل مردم شهر قرص شد؛ چرا که آن&shy;ها می&shy;دانستند علما و مسئولان رسمی&zwnj;شان در کمک رسانی فوری ناتوانند. علما ناتوان بودند، و رسمی&shy;ها بی&zwnj;اعتنا، و بلکه بی&zwnj;عرضه بودند.\r\n\r\nبه مسجد آل رسول رفتم برای آماده کردن آن&shy;جا، تا مرکز کمک رسانی باشد. همه&zwnj;ی نگاه&zwnj;ها متوجه مسجد شد. دو یا سه ساعت نگذشته بود که یک کامیون بزرگ پر از نان و خرما و خربزه و پنیر آمد. بلندگوی مسجد را با تلاوت قرآن کریم راه انداختیم، بعد اعلام کردیم که مسجد آل رسول، مرکزی شده برای پشتیبانی مردم و یاری رساندن و غذا رساندن، که آن&shy;ها را نجات بدهد.\r\n\r\nبه برادرانم گفتم: به هر کس نزد شما آمد، غذا بدهید، و اگر گفته شد&laquo;این کم است&raquo; به او بیشتر بدهید. و اگر بار دوم نزد شما آمد به او بدهید و نگویید &laquo;قبلا گرفته&zwnj;ای&raquo; تا از شلوغ&zwnj;کاری و حرص مردم جلوگیری کنیم. البته مطمئن بودم که برادران در شهرهای دیگر، از ما پشتیبانی خواهند کرد. و این چنین، عملیات کمک رسانی را شروع کردیم.\r\n\r\nخودم کارها را بادقت بین برادرها تقسیم کردم، و یک سازماندهی جدی بین ما ایجاد شد، و از تجربه&shy; ی سابقم در [زلزله&zwnj;ی] &laquo;فردوس&raquo; در سال 1347استفاده کردم. عملیات چهل روز ادامه پیدا کرد؛ در این بین به دیدار مردم در خانه&zwnj;ها، کپرها و چادرها رفتیم. شمارش تعداد افراد هر خانواده را انجام دادیم. عددهایی که به ما داده می&shy;شد، احتمالا غیر دقیق بود، اما ما آن&shy;ها را حمل به صحت می&shy;کردیم و بررسی نمی&shy;کردیم. به این ترتیب در اعماق احساسات این مردم، وارد شدیم و در قلوب مردم عمیقا نفوذ کردیم. توزیع را برحسب آن&shy;چه از سرشماری جمع آوری کردیم، قرار دادیم. از راه کوپنِ ارزاق عمل کردیم، که هر خانواده، جیره&zwnj;اش را براساس کوپن تحویل بگیرد. در این مدت، تعداد زیادی فانوس و پتو و ظرف و ظروف توزیع کردیم. آن&shy;جا کسی بود که کوپن توزیع تقلبی درست کرد و امضای من را بر آن تقلید کرد! امضای من با اینکه ظاهرا ساده بود اما رمزی داشت که من آن را می شناختم. با اینکه متوجه جعل امضا بودم، آن را برایشان آشکار نکردم.\r\n\r\nمنبع: کتاب بر تبعید-صفحه ی40تا 46","content_html":"<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\"><span style=\"color:#0000FF;\">شروع سیل و ویرانی</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\">در عصر روز جشن مبعث آب و هوا کاملا تغییر کرده بود ابرها در آسمان زیاد شدند و این مانع داغی خورشید شد. بعد نسیم ملایمی وزید که در آن ساعت نامتعارف بود و به دنبال آن به یکباره باران بارید. پس انتظار داشتیم که شب جشن، شب شیرینی باشد. روز عید مبعث پیامبر و روز جشن همراه شد با دل نشین شدن و اعتدال آب و هوا و بارش های رگباری باران<span dir=\"LTR\">.</span> لذا مردم گروه گروه از خانه خارج شدند تا از آب و هوا لذت ببرند و&nbsp; به سمت مسجد آل رسول بیایند که مملو از نمازگزاران بود، طوری که شبستان مسجد و ایوان پیرامونی اش پر شد.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><img alt=\"\" src=\"http://okhowah.ir/cache/5/attach/201801/17829_2342928822_900_627.jpg\" style=\"width: 100%;\" /></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\">ایستادم تا پیش نماز نمازگزاران در نماز مغرب شوم.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\">در رکعت دوم نماز، صدای غریبی شنیدم شبیه صدای یک گاری که شاخه&zwnj;های نخل زیادی را می کشد و اطراف شاخه ها روی زمین کشیده میشود<span dir=\"LTR\">.</span> اما این صدای&nbsp; کشیده شدن قطع نمی شد. اگر گاری بود رد می&zwnj;شد و صدا هم قطع میشد بعد از چند لحظه صدای تلاطم آب شنیدم و متوجه شدم که سیل است<span dir=\"LTR\">.</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\">بعد از تمام شدن نماز، دیدیم که سیل شهر را فرا گرفته و آب آنقدر بالا آمد تا به ایوان مسجد -با وجود نیم متر ارتفاع آن از سطح زمین- رسید. با صدای بلند از مردم خواستم که با این بحران مقابله کنند؛اول خواستم فرش های مسجد را جمع کنند و آنها را در جای بلند بگذارند تا آب آن ها را از بین نبرد بعد از آنها خواستم که برای حراست از بچه ها و زنها&nbsp; احتیاط های لازم را به کار بگیرند. جریان سیل دو یا سه ساعت ادامه داشت و در این بین صدای خراب شدن خانه ها را یکی بعد از دیگری می شنیدیم تا جایی که ترسیدم مسجد خراب شود.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\">&nbsp;همه چیز هولناک بود: تاریکی به خاطر قطع شدن جریان برق، حرکت سیل که مانند یک بلای همه گیر بود و خراب شدن خانه ها و کمک خواستن مردم<span dir=\"LTR\">.</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\">&nbsp;در این گونه حالت بحرانی و رعب آور، ذهن انسان دنبال هر وسیله&zwnj;ای برای مواجه شدن با این شرایط می گردد. حافظه ام شنیده&zwnj;های را ذخیره کرده بود با این مفهوم که برای رفع چنین خطر تهدید کننده ای می شود به تربت سیدالشهدا حسین بن علی علیه السلام -به اذن الله تعالی-متوسل شد. از جیبم ذره ای از تربتی که نگه می&zwnj;داشتم خارج کردم، تربتی که خداوند آن را به ریحانه الرسول(در احادیث، از امام حسن و امام حسین با عنوان &quot;ریحانه الرسول&quot; یاد شده است) شرف داده بود. پس به خداوند جل&zwnj;واعلی توکل کردم و آن را داخل آب های فزاینده و روان پرتاب کردم<span dir=\"LTR\">.</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\">&nbsp;چند لحظه نگذشت که سیل به فضل و منت خدا متوقف شد.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\">&nbsp;بعد از اینکه سیل متوقف شد اقدام به تشکیل گروهی برای یاری رساندن به آسیب دیده ها کردم<span dir=\"LTR\">.</span>آن شب امکان اقدام به حرکت مهمی نبود پس کار را به صبح روز بعد موکول کردیم به سمت خانه رفتم خانه ما از چند خانه تشکیل شده بود با در مشترکی بین آنها و من و آقای راشد(حاج شیخ کاظم راشد یزدی) و آقای رحیمی _بعدها در انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی شهید شد_ و آقای موسوی شالی امام جمعه سابق گرمسار در آن ساکن بودیم خانه را سالم یافتیم آب داخلش نشده بود بلکه به نزدیکی آن رسیده بود.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\">&nbsp;در شهر شایعه شده بود که آب داخل خانه تبعیدی ها نشده و آن را کرامتی برای ما حساب کردند؛ ولی من برایشان موضوع را توضیح دادم و گفتم: &quot;داخل شدن آب به خانه ما به واقع شدن آن در مکانی مرتفع برمی&zwnj;گردد که سیل به آن اصابت نکرد و در این اتفاق کرامتی نیست&quot;</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><img alt=\"\" src=\"http://okhowah.ir/cache/5/attach/201802/17891_3499664930_582_292.jpg\" style=\"width: 100%;\" /></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-size: 14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\">خبر گریه&zwnj;ی من بین مردم بلوچ پخش شد</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\">در صبح روز بعد همراه با رحیمی و راشد، از شهر خارج شدم تا خانه هایی را که سیل آنها را از جا کنده و به دره&zwnj;ی شهر آورده بود ببینیم. اینها خانه هایی بودند که سهم موثری در فراهم کردن اسباب فاجعه داشتند چرا که شهر در طول تاریخ در معرض باران بوده و آب باران راهش را از دره&zwnj;ی شهر باز می&zwnj;کرد و از آن می&zwnj;گذشت و شهر در گذشت قرنها سالم مانده بود<span dir=\"LTR\">.</span> برای همین هر ساخت و سازی در مسیر این مسیل ممنوع بود، چون باعث بسته شدن راه آب ها و جاری شدن آنها به داخل شهر می شد. با این حال، برخی افراد که دنبال زمین مجانی می گردند، در ساختن خانه هایشان در مسیر دره دست به خطر می زنند، بدون اینکه بدانند فقط خودشان را در معرض خطر قرار نمی اندازند.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"margin-right:-1.2pt;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\">به دره که رفتیم و خانه هایی که در آن ساخته شده بود را یافتیم که جز اثری از آنها باقی نمانده بود. زمانی که آنجا ایستاده بودیم، از دور خانواده ای بلوچ دیدیم که می آیند. آنها چند زن و یک مرد و یک کودک بودند. کودک در دست مرد خواب بود و زن&shy;ها گریه و زاری می&shy;کردند. وقتی به ما نزدیک شدند، فهمیدیم طفلی که در دست مرد است، مُرده. این تصویر مرا از درون ویران کرد و بلند بلند گریه کردم.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"margin-right:-1.2pt;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\">من حساسیت خاصی نسبت به کودکان و زنان دارم. هرگز نمی&zwnj;توانم هیچ بدرفتاری&zwnj;ای را که به کودک یا زنی می&shy;شود، تحمل کنم. و بارها به دوستانم گفته&zwnj;ام: من صلاحیت قضاوت بین مرد و زن را ندارم، برای اینکه قطعا از زن جانب&zwnj;داری می&shy;کنم!</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"margin-right:-1.2pt;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\">و همین&shy;طور کودکان، طاقت نمی&zwnj;آورم که ببینم مصیبتی به آن&shy;ها وارد شود، حتی در صحنه&zwnj;های غم انگیز فیلم&shy;ها. برای همین، وقتی کودک مُرده در فاجعه&zwnj;ی سیل را دیدم، احساس اندوه شدیدی داشتم. به شدت گریستم. خانواده متوجه گریه و تاثر من شدند. بعدا راشد به من گفت: آن&shy;ها بهت زده شدند وقتی تو را دیدند که از آن&shy;ها غمگین تری.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"margin-right:-1.2pt;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\">خبر گریه&zwnj;ی من بین مردم بلوچ پخش شد.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"margin-right:-1.2pt;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\"><img alt=\"\" src=\"http://okhowah.ir/cache/5/attach/201801/17830_1416959652_549_237.jpg\" style=\"width: 100%;\" /></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"margin-right:-1.2pt;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-size: 14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\">آغاز کمک رسانی</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"margin-right:-1.2pt;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\">به شهر برگشتیم، گروه کمک رسانی که تشکیل داده بودیم، به ما خبر داد هشتاد درصد خانه&zwnj;ها ویران شده، و در خانه&zwnj;هایی که ویران نشده، آب داخل شده و آب گرفته شده&zwnj;اند. اکثر خانه های ایران&shy;شهر یک طبقه بود.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"margin-right:-1.2pt;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\">ناگهان به ذهنم خطور کرد که مردم شهر، از ناهار روز قبل، حتی یک وعده غذا هم نخورده&zwnj;اند؛ و شکی نیست که گرسنه&zwnj;اند. دیدم نانواها مغازه&zwnj;هایشان را به خاطر سیل بسته&zwnj;اند و آب وارد مغازه&zwnj;ها و انبارها شده و این مسئله روزها ادامه خواهد داشت؛ لذا گرسنگی، شهر را تهدید می&shy;کند. به یارانم گفتم: باید شعار &laquo;شهر گرسنه را نجات دهید&raquo; را بالا ببریم، و برای تامین کردن غذا از هر راه ممکن، اقدام کنیم.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"margin-right:-1.2pt;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\">دیدم مردم در خیابان&shy;ها پراکنده&zwnj;اند و مبهوت. فاجعه، آن&shy;ها را نسبت به احساس گرسنگی، گیج و بی احساس کرده. کنار خیابان یک مغازه&zwnj;ی بقالی دیدم که به خاطر ارتفاع مغازه&zwnj;اش، از غرق شدن نجات پیدا کرده بود و صاحبش دم در مغازه ایستاده بود. به چپ و راست نگاه می&shy;کرد و نمی&shy;دانست چه کند. نزد او رفتم و به او گفتم: در مغازه&zwnj;ات چیزی داری که مردم از آن بخورند؟</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"margin-right:-1.2pt;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\">گفت: فقط بیسکویت.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"margin-right:-1.2pt;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\">گفتم: هرچه داری بده.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"margin-right:-1.2pt;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\">تمام جعبه بیسکویت را از او خریدم، زیاد نبود. و آن را همان&shy;جا بین مردم بی&zwnj;خانمان توزیع کردم که البته این یک جرعه&zwnj;ی مُسکّن و موضعی بود، نه درمانی برای شهر گرسنه.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"margin-right:-1.2pt;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\">به اداره&zwnj;ی پست رفتم، تلفن زدم به آقای &laquo;کفعمی&raquo;. او عالم بزرگ معروف در کل استان بلوچستان بود. با او درباره&zwnj;ی ابعاد فاجعه صحبت کردم، و به او گفتم: به نان و خرما احتیاج داریم، و اگر امکان داشت، پنیر هم، در بالاترین سرعت و به میزان استطاعت [بفرستید].</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"margin-right:-1.2pt;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\">و از او خواستم که با آقای صدوقی در یزد تماس بگیرد، و هم&shy;چنین با مشهد، و همه را از نیازمان به غذا، باخبر کند.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\">چندبار با صوت بلند برایش تکرار کردم؛ به همه بگویید من بی&zwnj;صبرانه منتظر نان و خرما هستم.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"margin-right:-2.3pt;\"><img alt=\"\" src=\"http://okhowah.ir/cache/5/attach/201802/17889_1336332076_600_398.jpg\" style=\"width: 100%;\" /></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"margin-right:-2.3pt;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-size: 14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\">تلاش مصرّانه برای کمک خواهی</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"margin-right:-2.3pt;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\">وقتی گوشی تلفن را گذاشتم، دیدم مردم پشتِ سر، بهت زده، کمک خواستن و اهتمام و شدتِ سرو صدای من را میشنوند، و با تعجب و شگفت&zwnj;زدگی به هم&shy;دیگر نگاه می&shy;کنند. وطبیعی بود که خبر این کار من، در کمتر از یک ساعت در شهر پخش شود. به خاطر تلاش مصّرانه&zwnj;ی من، دل مردم شهر قرص شد؛ چرا که آن&shy;ها می&shy;دانستند علما و مسئولان رسمی&zwnj;شان در کمک رسانی فوری ناتوانند. علما ناتوان بودند، و رسمی&shy;ها بی&zwnj;اعتنا، و بلکه بی&zwnj;عرضه بودند.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"margin-right:-2.3pt;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\">به مسجد آل رسول رفتم برای آماده کردن آن&shy;جا، تا مرکز کمک رسانی باشد. همه&zwnj;ی نگاه&zwnj;ها متوجه مسجد شد. دو یا سه ساعت نگذشته بود که یک کامیون بزرگ پر از نان و خرما و خربزه و پنیر آمد. بلندگوی مسجد را با تلاوت قرآن کریم راه انداختیم، بعد اعلام کردیم که مسجد آل رسول، مرکزی شده برای پشتیبانی مردم و یاری رساندن و غذا رساندن، که آن&shy;ها را نجات بدهد.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"margin-right:-2.3pt;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\">به برادرانم گفتم: به هر کس نزد شما آمد، غذا بدهید، و اگر گفته شد&laquo;این کم است&raquo; به او بیشتر بدهید. و اگر بار دوم نزد شما آمد به او بدهید و نگویید &laquo;قبلا گرفته&zwnj;ای&raquo; تا از شلوغ&zwnj;کاری و حرص مردم جلوگیری کنیم. البته مطمئن بودم که برادران در شهرهای دیگر، از ما پشتیبانی خواهند کرد. و این چنین، عملیات کمک رسانی را شروع کردیم.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"margin-right:-2.3pt;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-family: iransansn;\">خودم کارها را بادقت بین برادرها تقسیم کردم، و یک سازماندهی جدی بین ما ایجاد شد، و از تجربه&shy; ی سابقم در [زلزله&zwnj;ی] &laquo;فردوس&raquo; در سال 1347استفاده کردم. عملیات چهل روز ادامه پیدا کرد؛ در این بین به دیدار مردم در خانه&zwnj;ها، کپرها و چادرها رفتیم. شمارش تعداد افراد هر خانواده را انجام دادیم. عددهایی که به ما داده می&shy;شد، احتمالا غیر دقیق بود، اما ما آن&shy;ها را حمل به صحت می&shy;کردیم و بررسی نمی&shy;کردیم. به این ترتیب در اعماق احساسات این مردم، وارد شدیم و در قلوب مردم عمیقا نفوذ کردیم. توزیع را برحسب آن&shy;چه از سرشماری جمع آوری کردیم، قرار دادیم. از راه کوپنِ ارزاق عمل کردیم، که هر خانواده، جیره&zwnj;اش را براساس کوپن تحویل بگیرد. در این مدت، تعداد زیادی فانوس و پتو و ظرف و ظروف توزیع کردیم. آن&shy;جا کسی بود که کوپن توزیع تقلبی درست کرد و امضای من را بر آن تقلید کرد! امضای من با اینکه ظاهرا ساده بود اما رمزی داشت که من آن را می شناختم. با اینکه متوجه جعل امضا بودم، آن را برایشان آشکار نکردم.<img alt=\"\" src=\"http://okhowah.ir/cache/5/attach/201802/17890_2884656788_418_600.jpg\" style=\"float: left; width: 180px; height: 258px;\" /></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"margin-right:-2.3pt;\"><span style=\"color:#FF8C00;\"><span style=\"font-family: wyekan;\"><span style=\"font-size: 14px;\">منبع: کتاب بر تبعید-صفحه ی40تا 46</span></span></span></p>","content_source":"","content_url":"","content_columns":"0","content_date_start":"2018-02-15 20:01:53","content_date_finish":"2018-02-15 20:01:53","content_date_register":"2018-02-15 20:13:39","content_date_last_edit":"2018-02-15 21:02:24","content_show_img":"1","content_show_details":"0","content_show_related_img":"0","content_show_slider":"1","content_show_title_slider":"1","content_comment":"1","content_score":"0","content_recorded":"0","content_confirmed":"0","content_status":"1","content_kind":"0","tag_id":"11062","tag_word":"سیستان و بلوچستان,سیستان و بلوچستان,خاطرات رهبر,خاطرات رهبر,خاطرات وحدت,خاطرات وحدت,ایرانشهر,ایرانشهر,سیل,سیل","tag_service":"0","tag_total":"73","tag_soundex":"","attach_token":3807578564,"attach_date_register":"2018-02-15 20:53:55","attach_id":17888,"attach_file_ext":"jpg","attach_file_header":"image/jpeg","attach_img_type":"2","attach_img_width":"720","attach_img_height":"430","attach_file_media":"1","attach_show_watermark":"1","score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"visit_count":"10133","visit_date_last":"2026-05-27 00:25:13","attach_title":"خبرگریه‌ی \"آقا\" بین مردم بلوچ پخش شد\r\n\r\nخاطرات رهبری از سیل ایرانشهر 2","node_title":"خاطرات وحدت,مهم","ot_node_left_right":"[{\"node_id\":469, \"left\":89, \"right\":90},{\"node_id\":828, \"left\":37, \"right\":38}]","node_number":"10","allowable_node":"10","img_src":"./cache/5/attach/201802/17888_3807578564_720_430.jpg"}]]