[[{"content_id":13321,"domain_id":"0","lang_id":"fa","portal_id":"5","owner_id":"370","user_id":"405","view_accesslevel_id":"0","edit_accesslevel_id":"0","delete_accesslevel_id":"0","editor_id":"405","content_title":"خاطراتی از خدمت در سیستان و بلوچستان در اوایل انقلاب\r\n\r\nهدف ما خدمت بود؛ نه شیعه کردن اهل سنت","content_number":"","content_date_event":"2017-12-01 20:26:37","content_summary":"از اول بنا را بر این گذاشتیم که اصلاً وارد مسائل مذهبی نشویم. به اینکه کجا اختلاف داریم و کجا اختلاف نداریم و... کار نداشته باشیم. با همه دوستان توافق کردیم که تنها وظیفه ما کار کردن برای مردم است و بر این اساس تنها ملیت و دین خود را محور قرار بدهیم که همه ما ایرانی و مسلمان هستیم. ما حتی در نماز جمعه اهل‌سنت شرکت می‌کردیم. با مردم صحبت می‌‌کردیم و سعی می‌‌کردیم که اهداف انقلاب، امام و نظام را برای آن‌ها تشریح کنیم.","content_summary_fill":"1","content_body":"علی اکبر محربی-یکی از مسئولان جهاد سازندگی شهرستان سراوان در دهه شصت:\r\n\r\n\r\n\r\nانقلاب اسلامی که به پیروزی رسید، خیلی از جوان&zwnj;ها به جای سهم&zwnj;خواهی از &laquo;سفره انقلاب&raquo;، وظیفه خود می&zwnj;دانستند که به عنوان سرباز امام (ره) به مردم خدمت کنند. این خدمت هرچه در مناطق محروم&zwnj;تر و دورافتاده&zwnj;تر بود، به کام آن&zwnj;ها شیرین&zwnj;تر می&zwnj;نمود. علی&zwnj;اکبر محربی یکی از همین جوان&zwnj;های اول انقلاب است. شروع داستان خدمتش در مناطق محروم را این&zwnj;گونه بیان می&zwnj;کند:\r\n\r\n&laquo;سال 58 به دلیل انقلاب فرهنگی کلاس&zwnj;های دانشگاه تعطیل شده بود و در میان دوستان زمزمه&zwnj;هایی برای خدمت در مناطق محروم مطرح شد و خدمت در دو منطقه محروم کردستان و بلوچستان اولویت داشت. در آن روزها توجه به کردستان به دلیل شرایط ویژه و ناامنی&zwnj;های گسترده&zwnj;ای که گروه&zwnj;های ضدانقلاب در این منطقه ایجاد کرده بودند، بیشتر بود و اکثر نیروها به این منطقه اعزام می&zwnj;شدند. اما در منطقه سیستان و بلوچستان نیز محرومیت به جا مانده از رژیم سابق بسیار عمیق بود. گزارش&zwnj;ها و شرح محرومیت این استان توسط برخی دوستان آشنا به آن منطقه، در دانشجویان برای اعزام به استان سیستان و بلوچستان انگیزه ایجاد کرد. پیش از ما یک گروه به اردوی جهادی رفته بودند و ما دومین گروهی از دانشجویان دانشگاه خواجه&zwnj;نصیر بودیم که برای یک اردو 45 روزه با دو دستگاه اتوبوس به بلوچستان رفتیم&raquo;.\r\n\r\nبعد از 45 روز کار و خدمت در منطقه سراوان لذت کار برای مردم محروم بلوچستان، او و تعدادی از همسفرانش را ترغیب می&zwnj;کند، دانشگاه خدمت به مردم را بر حضور در کلاس&zwnj;های درس ترجیح دهند و مدتی را با مردم آن منطقه زندگی کنند. محربی با تشکیل جهاد سازندگی به فرمان امام (ره) به عضویت این نهاد در می&zwnj;آید و خدمتی که اول بنا بود 45 روزه باشد،&nbsp; حدود شش سال به طول می&zwnj;انجامد. او از این دوران خاطراتی خواندنی دارد که بخشی را در ادامه می&zwnj;خوانیم:\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nبه امام خمینی (ره) می&zwnj;گفتند: واجا خمینی\r\n\r\nآن موقع مردم منطقه هنوز نظام اسلامی را به عنوان یک حکومت انقلابی یا اسلامی نمی&zwnj;شناختند. وقتی با بزرگان و سران آن&zwnj;ها هم&zwnj;صحبت می&zwnj;شدیم، می&zwnj;گفتند شاه رفت و واجا خمینی آمد. به حضرت امام می&zwnj;گفتند &laquo;واجا خمینی&raquo;. واجا در زبان بلوچی پیشوند احترام بود. یادم هست ما در سراوان مستقر شده بودیم که اولین فرماندار نظام اسلامی وارد شهرستان شد. در مراسم استقبال نماینده مولوی&zwnj;های&zwnj; منطقه ضمن خوشامدگویی گفت: برای ما فقط فردی که خدمت می&zwnj;کند مهم است.\r\n\r\nبا مولوی&zwnj;ها ارتباط نزدیکی داشتیم\r\n\r\nیکی از برنامه&zwnj;های اساسی و محوری که اجرا کردیم این بود که با مطالعه و جمع&zwnj;آوری اطلاعات با کمک برادران سپاه و فرمانداری، افراد مومن، متعهد و همچنین مولوی&zwnj;&zwnj;های معتمد هر منطقه را شناسایی کرده و این افراد را به عنوان عوامل کمکی و هدایتگر در مناطق به کار گرفتیم. با این روش بر خلاف عرف محلی که از زمان شاه باقیمانده بود مانع نفوذ خوانین و افراد صاحب&zwnj;نام دوره طاغوت را شدیم و دست&zwnj; آن&zwnj;ها را کوتاه کردیم.\r\n\r\nاز اول بنا را بر این گذاشتیم که اصلاً وارد مسائل مذهبی نشویم. به اینکه کجا اختلاف داریم و کجا اختلاف نداریم و... کار نداشته باشیم. با همه دوستان توافق کردیم که تنها وظیفه ما کار کردن برای مردم است و بر این اساس تنها ملیت و دین خود را محور قرار بدهیم که همه ما ایرانی و مسلمان هستیم. ما حتی در نماز جمعه اهل&zwnj;سنت شرکت می&zwnj;کردیم. با مردم صحبت می&zwnj;&zwnj;کردیم و سعی می&zwnj;&zwnj;کردیم که اهداف انقلاب، امام و نظام را برای آن&zwnj;ها تشریح کنیم. تمام توجه&zwnj;مان به این بود که روی مسائل مذهبی که می&zwnj;تواند بهانه به دست افراد مغرض بدهد، اصلا وارد نشویم. با توجه به اعتماد مردم آن&zwnj;&zwnj;جا به روحانیت اهل&zwnj;سنت (مولوی&zwnj;ها) ارتباط نزدیک و صمیمانه&zwnj;ای با آن&zwnj;ها برقرار کردیم. سعی کردیم اول کار کنیم و اگر وارد مسائل مذهبی هم می&zwnj;شویم، درست ورود کنیم، با خود مولوی&zwnj;ها ورود کنیم. سعی کردیم از کدخدا&zwnj;ها یا خان&zwnj;ها دوری کنیم و همه توجه و همکاری&zwnj;مان با روحانیت منطقه باشد.\r\n\r\n\r\n\r\nداخل گونی خوابیدیم که به منزل خان نرویم\r\n\r\nبار اولی که به هر روستا می&zwnj;رفتیم، بهترین فرد برای ما معلم روستا بود. شب اول منزل معلم می&zwnj;ماندیم و معلم ما را به مردم معرفی می&zwnj;کرد. شروع می&zwnj;کردیم با مردم و بزرگترها تعامل کردن. مثلا به مساجد می&zwnj;رفتیم و در نماز جماعت آن&zwnj;ها شرکت می&zwnj;کردیم. در نماز خودمان را معرفی می&zwnj;کردیم و برای مردم درباره انقلاب و امام و نظام صحبت می&zwnj;کردیم. بعد هم هدف از آمدن به روستا بیان می&zwnj;کردیم و می&zwnj;گفتیم که ما فرستاده امام برای خدمت به شما هستیم. یک راه ارتباطی هم مولوی و روحانی هر روستا بود. ما قبل از ورود به هر روستا، درباره روحانی روستا مطالعه و تحقیقی می&zwnj;کردیم که چه کسی است&nbsp; و چه سابقه&zwnj;ای دارد. بعد با مولوی ارتباط می&zwnj;گرفتیم و مولوی معرف ما به مردم می&zwnj;شد. یا می&zwnj;دیدیم در فلان روستا کدخدا آدم محترم و مقبولی است. با کدخدا ارتباط می&zwnj;گرفتیم و از او در کارها استفاده می&zwnj;کردیم.\r\n\r\nولی با خان&zwnj;ها و سرکرده&zwnj;های بدسابقه به هیچ وجه ارتباطی نداشتیم. چون زمان قبل از انقلاب حکومت این افراد را عامل خود کرده بود و از تسلط آن&zwnj;ها بر منطقه استفاده کرده و این گونه حکومت&zwnj;داری می&zwnj;کرد. اصلا بنای ما این بود که قدرت خان&zwnj;ها را تضعیف کنیم. \r\n\r\nاز دوران شاه قانون بر این بود که اگر عوامل دولتی وارد روستا یا منطقه می&zwnj;شدند، باید به خانه خان بروند و هیچ کس از اهالی حق میزبانی ماموران دولتی را نداشت. خان از این ارتباط حداکثر استفاده را می&zwnj;&zwnj;کرد و سلطه خود را بر منطقه تقویت می&zwnj;نمود.\r\n\r\nشبی من و یکی از دوستان جهاد تا ساعت یازده شب کنار کوچه&zwnj;ای نشستیم و هیچ کس جرأت نمی&zwnj;کرد ما را به منزل خودش ببرد. مجبور شدیم تا صبح در محل مدرسه نیم&zwnj;ساخته&zwnj;ای که در حال ساخت آن بودیم، داخل کیسه&zwnj;های خالی سیمان خوابیدیم؛ اما کسی ما را از ترس خان به منزل خودش نبرد. با اینکه یکی از افراد خان چندبار دنبال ما آمد؛ ما قبول نکردیم و این یک پیام فرهنگی بود که ما باید به مردم می&zwnj;دادیم این بود که این نظام با نظام قبلی فرق دارد و سر ستیز با خوانین منطقه را دارد. از سال دوم به بعد مردم این نکته را کاملاً درک کرده بودند و خوانین کم&zwnj;کم آن تسلط خود را از دست دادند.\r\n\r\nما را امام (ره) فرستاده&zwnj;اند که برای شما کار کنیم\r\n\r\nبنا را گذاشتیم که به هیچ وجه وارد فضای مذهبی که باعث اختلاف می&zwnj;شود نشویم. گفتیم که ما فقط با کار می&zwnj;توانیم پیام امام و انقلاب را برسانیم. روش کار ما این بود که روستا به روستا می&zwnj;رفیتم و هرشب در یک روستا و منزل یک فرد بودیم. شب در هر روستایی بودیم، به میزبان می&zwnj;گفتیم که بزرگ&zwnj;ترهای آبادی را جمع کنید. باهم می&zwnj;نشستیم و تا پایان شب گفت&zwnj;وگو می&zwnj;کردیم. ما راجع به امام و انقلاب و مبارزره مردم با شاه صحبت می&zwnj;کردیم و آن&zwnj;ها سوال&zwnj;های خودشان را دربارۀ انقلاب می&zwnj;پرسیدند. مردم شنیده بودند که نظام عوض شده، ولی هنوز تغییر محسوسی را ندیده بودند. این شب &zwnj;نشین&zwnj;ها و این گفت&zwnj;وگوهای چهره&zwnj;به&zwnj;چهره تاثیر زیادی از نظر فرهنگی داشت. می&zwnj;گفتیم ما به عنوان سرباز امام برای رفع نیازها و مشکلات شما آمده&zwnj;ایم. خیلی در روحیۀ آن&zwnj;ها تأثیرگذار بود. وقتی می&zwnj;دیدند که ما در کارها&nbsp; با آن&zwnj;ها مشورت می&zwnj;کنیم، خوشحال می&zwnj;شدند. در هر روستا تقریباً دو سه روز می&zwnj;ماندیم و با کمک مردم نیازهایشان را ثبت می&zwnj;کردیم و با طرح&zwnj;ها و کارهای تعریف شده برمی&zwnj;گشتیم به شهر.\r\n\r\nبه جای پول نقد، قنات آباد می&zwnj;کردیم\r\n\r\nبودجه&zwnj;هایی برای فقرزدایی از منطقه می&zwnj;آمد. پول که می&zwnj;آمد، دل&zwnj;مان نمی&zwnj;آمد مثل این یارانه&zwnj;ای که الان به مردم می&zwnj;دهند، نقدی به مردم بدهیم. معتقد بودیم این تن&zwnj;پروری و گداپروری است.\r\n\r\nلذا قنات&zwnj;ها، چاه&zwnj;ها و چشمه&zwnj;ها را با کمک کاشناسان آبرسانی که از یزد آورده بودیم، کارشناسی و هزینه هر کدام را محاسبه می&zwnj;کردیم. از مردم هر منطقه می&zwnj;خواستیم تا در ازای دریافت دستمزد، قنات، چاه یا چشمه محل زندگی خودشان را تعمیر کنند. پولی را که باید نقداً پرداخت می&zwnj;کردیم، به صورت دستمزد و هزینه&zwnj;های جانبی، بعد از انجام کار تعمیر قنات و چشمه، پرداخت می&zwnj;کردیم. با این کار، هم به مردم کمک نقدی کردیم و هم حدود 600 رشته قنات و حلقه چاه و چشمه در منطقه آباد شد که باعث رونق کشاورزی گردید. مردم هم بسیار خوشحال از انجام این کار بودند.\r\n\r\n\r\n\r\nعلی اکبر محربی درحال گفتگو با مردم منطقه\r\n\r\nخرمای بم در سراوان!\r\n\r\nدر سراوان منطقه&zwnj;ای بود که خرماهای باکیفیتی داشت. هر سال عده&zwnj;ای از دلالان می&zwnj;آمدند آنجا خرماها را به قیمت ناچیز می&zwnj;خریدند و با نام خرمای مضافتی بم بسته&zwnj;بندی می&zwnj;کردند و با فروش آن سود خوبی نصیب&zwnj;شان می&zwnj;شد. یکی از کارهایی که کردیم این بود که خرماهای آن&zwnj;ها را می&zwnj;خریدیم و به نام خود منطقه بسته&zwnj;بندی می&zwnj;کردیم و برای فروش به تهران می&zwnj;فرستادیم. در قبال آن کالاهای مصرفی مثل برنج، آرد و ... از شهر برای آن&zwnj;ها می&zwnj;خریدیم و به آن&zwnj;ها تحویل می&zwnj;دادیم. این کار خیلی برای کشاورزان مطلوب بود.\r\n\r\nما برای آن&zwnj;ها خدمت می&zwnj;کردیم، آن&zwnj;ها از ما محافظت\r\n\r\nدر همین منطقه که ما از آن&zwnj;ها خرما می&zwnj;خریدیم، خانی بود که پیش از انقلاب قدرت زیادی داشت. همان اوایل انقلاب با سپاه درگیر شده و فراری بود. یک بار با بار برنج و آرد عازم روستا بودم که در ورودی روستا دیدیم که راه را افراد مسلح بسته&zwnj;اند. البته مردم آن منطقه همه مسلح بودند و ما در روستا می&zwnj;دیدیم که اسلحه حمل می&zwnj;کنند؛ ولی بستن راه برای ما غیر عادی بود. تا من از کامیون پیاده شدم، آن&zwnj;ها من را شناختند و راه را باز کردند که برویم. به من گفتند که به خانه&zwnj;ای که هرشب اسکان داشتی، نرو و ما را جای دیگری بردند. روز بعد هم دیدم که یک نفر مسلح را برای من محافظ گذاشته&zwnj;اند. پرسیدم موضوع چیست. اول پاسخ نمی&zwnj;دادند؛ ولی با اصرار من گفتند: خان آبادی برگشته و دو سه روزی است در روستا است. ما می&zwnj;ترسیم که تو را گروگان بگیرد و اذیت کند. برای همین از تو مراقبت می&zwnj;کنیم. یعنی توانسته بودیم این طوری در دل مردم جا باز کنیم. \r\n\r\nما می&zwnj;شناختیم، مولوی نمی&zwnj;شناخت\r\n\r\nاز سال دوم به بعد، روستایی نبود که ما وارد بشویم که مردم آن نیایند ما را به خانه خودشان نبرند و میزبانی گرمی نکنند. حتی چادرنشین&zwnj;ها هم این&zwnj;طور بودند. نزدیک عید که می&zwnj;شد، بازاری&zwnj;های تهران مقدار زیادی پوشاک و البسه و خوراکی به عنوان هدیه می&zwnj;فرستادند و ما روستا به روستا و چادر به چادر می رفتیم و آن&zwnj;ها را بین مردم توزیع می&zwnj;کردیم. بعد از یکی دو سال، تقریبا با تمامی معتمدین و اهالی هر روستا آشنا و رفیق بودیم و با اسم هم&zwnj;دیگر را صدا می&zwnj;کردیم. روزی کنار یکی از مولوی&zwnj;هایی که من هم خیلی او را دوست داشتم، نشسته بودیم. یکی از در وارد شد، من او را به اسم صدا کردم. مولوی با تعجب پرسید: شما او را به اسم می&zwnj;شناسید. گفتم بله، ایشان پشت کوه سیاهان، چادرنشین است. گفت: ماشالله، ماشالله. شما این&zwnj;ها را به اسم می&zwnj;شناسید و ما مردم خودمان را به این خوبی نمی&zwnj;شناسیم. \r\n\r\nمردم روستا از ماشین می&zwnj;ترسیدند\r\n\r\nبعضی از روستاهای دورافتاده راه دسترسی ماشینی نداشتند و ما به سختی با ماشین به آن مناطق می&zwnj;رفتیم. مردم خیلی از روستاها، وقتی ماشین ما را می&zwnj;دیدند، می&zwnj;ترسیدند. حتی وقتی مریض می&zwnj;شدند، حاضر نبودند برای درمان سوار ماشین شوند و به شهر بیایند. لذا ما همیشه پزشک و داندانپزشک به همراه دارو با خود به روستاها می&zwnj;بردیم و همانجا دوستان پزشک طبابت می&zwnj;کردند. معمولاً با پزشک&zwnj;ها تیم فرهنگی هم همراه می&zwnj;شد که با پخش فیلم و تبلیغات فرهنگی انقلاب و امام را به مردم روستاها معرفی می&zwnj;کردیم.\r\n\r\n\r\n\r\nبا مولوی&zwnj;ها به دیدار آقای خامنه&zwnj;ای رفتیم\r\n\r\nدر سال 60 تصمیم گرفتیم جمعی از روحانی&zwnj;های اهل&zwnj;سنت بلوچستان را با خود به تهران بیاوریم که خاطرات خوبی در این سفر رقم خورد. آن موقع مقام معظم رهبری نماینده امام (ره) در امور اهل&zwnj;سنت سیستان و بلوچستان و نماینده تهران در مجلس شورای اسلامی بودند. ایشان خیلی زود به ما وقت ملاقات دادند و قرار شد شب به اتفاق مولوی&zwnj;ها به منزل ایشان در خیابان ایران برویم. ساعت 10 شب به خانه ایشان رفتیم. در اتاقی 12متری که محل کار و ملاقات&zwnj;های ایشان بود، نشستیم و تا ساعت 1 بامداد که ایشان آمدند، منتظر ماندیم. دیدار ما با ایشان تا ساعت 3 صبح طول کشید و چقدر ایشان ارتباط نزدیکی با مولوی&zwnj;ها داشتند. خیلی از ایشان را به اسم صدا می&zwnj;کردند و این نشان از میزان فعالیت سیاسی و فرهنگی ایشان در زمان تبعید در ایرانشهر می&zwnj;داد.\r\n\r\nتعجب مولوی&zwnj;ها از هیئت دولت مردمی\r\n\r\nروز بعد از دیدار با حضرت آقا، با دفتر رئیس جمهور شهید رجایی تماس گرفتیم و درخواست ملاقات کردیم. آن زمان مثل حالا نبود و بدون کمترین مشکل به ما وقت دادند تا بعد از جلسه هیئت دولت 45 دقیقه با رئیس جمهور دیدار کنیم.\r\n\r\nبرای اینکه سر قرار برسیم دو سه ساعت زودتر به ساختمان ریاست جمهوری رفته بودیم. در اتاق کناری سالن هیئت دولت به ما جا دادند و سفره&zwnj;ای برای شام پهن کردند. شام نان و پنیر و انگور بود. جالب بود که اکثر وزرا و دولت&zwnj;مردان قبل از اینکه به جلسه هیئت دولت بروند، می&zwnj;آمدند سر سفره ما، مقداری نان و پنیر می&zwnj;خوردند و بعد به جلسه می&zwnj;رفتند. مثلا آقای دکتر فیاض بخش آمدند، خیلی هم با مهمان&zwnj;های ما شوخی می&zwnj;کردند. می&zwnj;گفتند اگر از جیره شما نخوریم جلسه هیئت دولت تا هر موقع که طول بکشد، خبری از شام و غیره پیش آقای رجایی نیست!\r\n\r\nمولوی&zwnj;ها واقعاً تعجب می&zwnj;کردند که به این راحتی مسئولان و وزرای نظام را می&zwnj;بینند و از نزدیک روبوسی می&zwnj;کنند. وزرا و مسئولان بدون هیچ تشریفات و اسکورتی با ماشین&zwnj;های شخصی خودشان می&zwnj;آمدند.\r\n\r\nخیلی این سادگی برایشان جالب بود. ساعت&nbsp; 12 شب جلسه هیئت دولت تمام شد و ما تا ساعت 1 بامداد با آقای رجایی دیدار کردیم. جلسه خوبی بود و مولوی&zwnj;ها خواسته&zwnj;های مردم منطقه را با رئیس جمهور در میان گذاشتند.\r\n\r\nوقتی برگشیتم برای مردم تعریف می&zwnj;کردند که چگونه با آقای خامنه&zwnj;ای، رئیس جمهور و وزرا ملاقات کرده&zwnj;اند و می&zwnj;گفتند ما دیدیم که این حکومت، حکومت دیگری است. به ما می&zwnj;گفتند در دوره شاه، بخشدار را هم به زور می&zwnj;توانستیم ببینیم. آن جلسه و دیدار خیلی تاثیرات معنوی و خوبی برجا گذاشت.\r\n\r\n\r\n\r\nآقای خامنه&zwnj;ای بلوچستان را بهتر از ما می&zwnj;شناختند\r\n\r\nروزی تصمیم گرفتیم برای پیگری بعضی مشکلات بلوچستان و طرح مسائلی که آن&zwnj;جا داشتیم، به صورت خصوصی خدمت حضرت آقا در تهران برسیم. سه نفر بودیم. خیلی راحت به مجلس رفتیم و ایشان هم به ما فرصت ملاقات دادند.\r\n\r\nگفتیم از جهاد سازندگی بلوچستان آمده&zwnj;ایم و مشکلاتی داریم و از شما کمک می&zwnj;خواهیم. فرمودند ابتدا من سؤالاتی دارم، مطرح کنم و بعد شما بفرمایید. سؤالات ایشان اینقدر دقیق و به&zwnj;روز بود که من فکر کردم حضرت آقا همین حالا در منطقه بوده&zwnj;اند و دیدم که تمام روحانیت، خوانین، سران و بزرگان کل استان و حتی استان بلوچستان پاکستان را به خوبی می&zwnj;شناسند و شرحی از افکار، کردار و خلقیات آن&zwnj;ها برای&zwnj;مان گفتند. ما دیگر خجالت کشیدیم مسائل را طرح کنیم؛ چون دیدیم ایشان از ما که در منطقه هستیم، آگاهی بیشتری دارند. \r\n\r\nدرد دل!\r\n\r\nمتأسفانه انحلال جهاد سازندگی خلأ بزرگی در نظام ایجاد کرد. شاید به جرأت بتوان گفت که آنچه را مقام معظم رهبری این&zwnj; سال&zwnj;ها به عنوان اقتصاد مقاومتی بیان می&zwnj;کنند، آن روزها جهاد سازندگی عملاً پیاده می&zwnj;کرد. برای رسیدگی به مردم، کار برای آن&zwnj;ها و رفع گرفتاری&zwnj;های&zwnj;شان و همچنین بهره&zwnj;برداری کامل از امکانات خدادادی کشور، همان روش کار در زمان جهاد سازندگی یکی از بهترین روش&zwnj;ها بود که متأسفانه با ادغام جهاد سازندگی در وزارت کشاورزی این نهاد نوشکفته انقلاب اسلامی به طور اساسی از بین رفت. امروز آنچه در وزارت جهاد کشاورزی می&zwnj;بینیم، تنها نامی از جهاد بر سر در مجموعه&zwnj;هاست و تمام کارهای سازندگی فقط با سمینارها و جلسات رتق و فتق می&zwnj;گردد؛ اما آن زمان کار از روستا و با کمک خود مردم پیگیری و اجرا می&zwnj;شد.\r\n\r\n&nbsp;","content_html":"<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"color:#FF0000;\"><span style=\"font-size: 14px;\">علی اکبر محربی-یکی از مسئولان جهاد سازندگی شهرستان سراوان در دهه شصت<span dir=\"LTR\">:</span></span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><img alt=\"\" src=\"http://okhowah.iuuu.ir/file/5/attach201712162919067617718.jpg\" style=\"margin: 3px; float: right; width: 200px; height: 265px;\" /></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">انقلاب اسلامی که به پیروزی رسید، خیلی از جوان&zwnj;ها به جای سهم&zwnj;خواهی از &laquo;سفره انقلاب&raquo;، وظیفه خود می&zwnj;دانستند که به عنوان سرباز امام (ره) به مردم خدمت کنند. این خدمت هرچه در مناطق محروم&zwnj;تر و دورافتاده&zwnj;تر بود، به کام آن&zwnj;ها شیرین&zwnj;تر می&zwnj;نمود. علی&zwnj;اکبر محربی یکی از همین جوان&zwnj;های اول انقلاب است. شروع داستان خدمتش در مناطق محروم را این&zwnj;گونه بیان می&zwnj;کند:</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">&laquo;سال 58 به دلیل انقلاب فرهنگی کلاس&zwnj;های دانشگاه تعطیل شده بود و در میان دوستان زمزمه&zwnj;هایی برای خدمت در مناطق محروم مطرح شد و خدمت در دو منطقه محروم کردستان و بلوچستان اولویت داشت<span dir=\"LTR\">.</span> در آن روزها توجه به کردستان به دلیل شرایط ویژه و ناامنی&zwnj;های گسترده&zwnj;ای که گروه&zwnj;های ضدانقلاب در این منطقه ایجاد کرده بودند، بیشتر بود و اکثر نیروها به این منطقه اعزام می&zwnj;شدند. اما در منطقه سیستان و بلوچستان نیز محرومیت به جا مانده از رژیم سابق بسیار عمیق بود<span dir=\"LTR\">.</span> گزارش&zwnj;ها و شرح محرومیت این استان توسط برخی دوستان آشنا به آن منطقه، در دانشجویان برای اعزام به استان سیستان و بلوچستان انگیزه ایجاد کرد. پیش از ما یک گروه به اردوی جهادی رفته بودند و ما دومین گروهی از دانشجویان دانشگاه خواجه&zwnj;نصیر بودیم که برای یک اردو 45 روزه با دو دستگاه اتوبوس به بلوچستان رفتیم&raquo;<span dir=\"LTR\">.</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">بعد از 45 روز کار و خدمت در منطقه سراوان لذت کار برای مردم محروم بلوچستان، او و تعدادی از همسفرانش را ترغیب می&zwnj;کند، دانشگاه خدمت به مردم را بر حضور در کلاس&zwnj;های درس ترجیح دهند و مدتی را با مردم آن منطقه زندگی کنند. محربی با تشکیل جهاد سازندگی به فرمان امام (ره) به عضویت این نهاد در می&zwnj;آید و خدمتی که اول بنا بود 45 روزه باشد،&nbsp; حدود شش سال به طول می&zwnj;انجامد. او از این دوران خاطراتی خواندنی دارد که بخشی را در ادامه می&zwnj;خوانیم</span><span style=\"font-size:14px;\"><span dir=\"LTR\">:</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">&nbsp;</p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-size: 14px;\">به امام خمینی (ره) می&zwnj;گفتند: واجا خمینی</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">آن موقع مردم منطقه هنوز نظام اسلامی را به عنوان یک حکومت انقلابی یا اسلامی نمی&zwnj;شناختند. وقتی با بزرگان و سران آن&zwnj;ها هم&zwnj;صحبت می&zwnj;شدیم، می&zwnj;گفتند شاه رفت و واجا خمینی آمد. به حضرت امام می&zwnj;گفتند &laquo;واجا خمینی&raquo;. واجا در زبان بلوچی پیشوند احترام بود<span dir=\"LTR\">.</span> یادم هست ما در سراوان مستقر شده بودیم که اولین فرماندار نظام اسلامی وارد شهرستان شد. در مراسم استقبال نماینده مولوی&zwnj;های&zwnj; منطقه ضمن خوشامدگویی گفت: برای ما فقط فردی که خدمت می&zwnj;کند مهم است<span dir=\"LTR\">.</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-size: 14px;\">با مولوی&zwnj;ها ارتباط نزدیکی داشتیم</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">یکی از برنامه&zwnj;های اساسی و محوری که اجرا کردیم این بود که با مطالعه و جمع&zwnj;آوری اطلاعات با کمک برادران سپاه و فرمانداری، افراد مومن، متعهد و همچنین مولوی&zwnj;&zwnj;های معتمد هر منطقه را شناسایی کرده و این افراد را به عنوان عوامل کمکی و هدایتگر در مناطق به کار گرفتیم. با این روش بر خلاف عرف محلی که از زمان شاه باقیمانده بود مانع نفوذ خوانین و افراد صاحب&zwnj;نام دوره طاغوت را شدیم و دست&zwnj; آن&zwnj;ها را کوتاه کردیم<span dir=\"LTR\">.</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">از اول بنا را بر این گذاشتیم که اصلاً وارد مسائل مذهبی نشویم. به اینکه کجا اختلاف داریم و کجا اختلاف نداریم و... کار نداشته باشیم. با همه دوستان توافق کردیم که تنها وظیفه ما کار کردن برای مردم است و بر این اساس تنها ملیت و دین خود را محور قرار بدهیم که همه ما ایرانی و مسلمان هستیم. ما حتی در نماز جمعه اهل&zwnj;سنت شرکت می&zwnj;کردیم. با مردم صحبت می&zwnj;&zwnj;کردیم و سعی می&zwnj;&zwnj;کردیم که اهداف انقلاب، امام و نظام را برای آن&zwnj;ها تشریح کنیم. تمام توجه&zwnj;مان به این بود که روی مسائل مذهبی که می&zwnj;تواند بهانه به دست افراد مغرض بدهد، اصلا وارد نشویم. با توجه به اعتماد مردم آن&zwnj;&zwnj;جا به روحانیت اهل&zwnj;سنت (مولوی&zwnj;ها) ارتباط نزدیک و صمیمانه&zwnj;ای با آن&zwnj;ها برقرار کردیم. سعی کردیم اول کار کنیم و اگر وارد مسائل مذهبی هم می&zwnj;شویم، درست ورود کنیم، با خود مولوی&zwnj;ها ورود کنیم. سعی کردیم از کدخدا&zwnj;ها یا خان&zwnj;ها دوری کنیم و همه توجه و همکاری&zwnj;مان با روحانیت منطقه باشد<span dir=\"LTR\">.</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: center;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><img alt=\"\" src=\"http://okhowah.iuuu.ir/file/5/attach201712239027009817724.jpg\" style=\"width: 100%;\" /></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-size: 14px;\">داخل گونی خوابیدیم که به منزل خان نرویم</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">بار اولی که به هر روستا می&zwnj;رفتیم، بهترین فرد برای ما معلم روستا بود. شب اول منزل معلم می&zwnj;ماندیم و معلم ما را به مردم معرفی می&zwnj;کرد. شروع می&zwnj;کردیم با مردم و بزرگترها تعامل کردن. مثلا به مساجد می&zwnj;رفتیم و در نماز جماعت آن&zwnj;ها شرکت می&zwnj;کردیم. در نماز خودمان را معرفی می&zwnj;کردیم و برای مردم درباره انقلاب و امام و نظام صحبت می&zwnj;کردیم. بعد هم هدف از آمدن به روستا بیان می&zwnj;کردیم و می&zwnj;گفتیم که ما فرستاده امام برای خدمت به شما هستیم. یک راه ارتباطی هم مولوی و روحانی هر روستا بود. ما قبل از ورود به هر روستا، درباره روحانی روستا مطالعه و تحقیقی می&zwnj;کردیم که چه کسی است&nbsp; و چه سابقه&zwnj;ای دارد. بعد با مولوی ارتباط می&zwnj;گرفتیم و مولوی معرف ما به مردم می&zwnj;شد. یا می&zwnj;دیدیم در فلان روستا کدخدا آدم محترم و مقبولی است. با کدخدا ارتباط می&zwnj;گرفتیم و از او در کارها استفاده می&zwnj;کردیم<span dir=\"LTR\">.</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">ولی با خان&zwnj;ها و سرکرده&zwnj;های بدسابقه به هیچ وجه ارتباطی نداشتیم. چون زمان قبل از انقلاب حکومت این افراد را عامل خود کرده بود و از تسلط آن&zwnj;ها بر منطقه استفاده کرده و این گونه حکومت&zwnj;داری می&zwnj;کرد. اصلا بنای ما این بود که قدرت خان&zwnj;ها را تضعیف کنیم<span dir=\"LTR\">. </span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">از دوران شاه قانون بر این بود که اگر عوامل دولتی وارد روستا یا منطقه می&zwnj;شدند، باید به خانه خان بروند و هیچ کس از اهالی حق میزبانی ماموران دولتی را نداشت. خان از این ارتباط حداکثر استفاده را می&zwnj;&zwnj;کرد و سلطه خود را بر منطقه تقویت می&zwnj;نمود<span dir=\"LTR\">.</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">شبی من و یکی از دوستان جهاد تا ساعت یازده شب کنار کوچه&zwnj;ای نشستیم و هیچ کس جرأت نمی&zwnj;کرد ما را به منزل خودش ببرد. مجبور شدیم تا صبح در محل مدرسه نیم&zwnj;ساخته&zwnj;ای که در حال ساخت آن بودیم، داخل کیسه&zwnj;های خالی سیمان خوابیدیم؛ اما کسی ما را از ترس خان به منزل خودش نبرد. با اینکه یکی از افراد خان چندبار دنبال ما آمد؛ ما قبول نکردیم و این یک پیام فرهنگی بود که ما باید به مردم می&zwnj;دادیم این بود که این نظام با نظام قبلی فرق دارد و سر ستیز با خوانین منطقه را دارد. از سال دوم به بعد مردم این نکته را کاملاً درک کرده بودند و خوانین کم&zwnj;کم آن تسلط خود را از دست دادند<span dir=\"LTR\">.</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-size: 14px;\">ما را امام (ره) فرستاده&zwnj;اند که برای شما کار کنیم</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">بنا را گذاشتیم که به هیچ وجه وارد فضای مذهبی که باعث اختلاف می&zwnj;شود نشویم. گفتیم که ما فقط با کار می&zwnj;توانیم پیام امام و انقلاب را برسانیم. روش کار ما این بود که روستا به روستا می&zwnj;رفیتم و هرشب در یک روستا و منزل یک فرد بودیم. شب در هر روستایی بودیم، به میزبان می&zwnj;گفتیم که بزرگ&zwnj;ترهای آبادی را جمع کنید. باهم می&zwnj;نشستیم و تا پایان شب گفت&zwnj;وگو می&zwnj;کردیم. ما راجع به امام و انقلاب و مبارزره مردم با شاه صحبت می&zwnj;کردیم و آن&zwnj;ها سوال&zwnj;های خودشان را دربارۀ انقلاب می&zwnj;پرسیدند. مردم شنیده بودند که نظام عوض شده، ولی هنوز تغییر محسوسی را ندیده بودند. این شب &zwnj;نشین&zwnj;ها و این گفت&zwnj;وگوهای چهره&zwnj;به&zwnj;چهره تاثیر زیادی از نظر فرهنگی داشت. می&zwnj;گفتیم ما به عنوان سرباز امام برای رفع نیازها و مشکلات شما آمده&zwnj;ایم. خیلی در روحیۀ آن&zwnj;ها تأثیرگذار بود. وقتی می&zwnj;دیدند که ما در کارها&nbsp; با آن&zwnj;ها مشورت می&zwnj;کنیم، خوشحال می&zwnj;شدند. در هر روستا تقریباً دو سه روز می&zwnj;ماندیم و با کمک مردم نیازهایشان را ثبت می&zwnj;کردیم و با طرح&zwnj;ها و کارهای تعریف شده برمی&zwnj;گشتیم به شهر<span dir=\"LTR\">.</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-size: 14px;\">به جای پول نقد، قنات آباد می&zwnj;کردیم</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">بودجه&zwnj;هایی برای فقرزدایی از منطقه می&zwnj;آمد. پول که می&zwnj;آمد، دل&zwnj;مان نمی&zwnj;آمد مثل این یارانه&zwnj;ای که الان به مردم می&zwnj;دهند، نقدی به مردم بدهیم. معتقد بودیم این تن&zwnj;پروری و گداپروری است<span dir=\"LTR\">.</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">لذا قنات&zwnj;ها، چاه&zwnj;ها و چشمه&zwnj;ها را با کمک کاشناسان آبرسانی که از یزد آورده بودیم، کارشناسی و هزینه هر کدام را محاسبه می&zwnj;کردیم. از مردم هر منطقه می&zwnj;خواستیم تا در ازای دریافت دستمزد، قنات، چاه یا چشمه محل زندگی خودشان را تعمیر کنند. پولی را که باید نقداً پرداخت می&zwnj;کردیم، به صورت دستمزد و هزینه&zwnj;های جانبی، بعد از انجام کار تعمیر قنات و چشمه، پرداخت می&zwnj;کردیم. با این کار، هم به مردم کمک نقدی کردیم و هم حدود 600 رشته قنات و حلقه چاه و چشمه در منطقه آباد شد که باعث رونق کشاورزی گردید. مردم هم بسیار خوشحال از انجام این کار بودند<span dir=\"LTR\">.</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: center;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><img alt=\"\" src=\"http://okhowah.iuuu.ir/file/5/attach201712260557192417720.jpg\" style=\"width: 100%;\" /></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: center;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"color:#FF0000;\"><span style=\"font-size: 12px;\">علی اکبر محربی درحال گفتگو با مردم منطقه</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-size: 14px;\">خرمای بم در سراوان<span dir=\"LTR\">!</span></span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">در سراوان منطقه&zwnj;ای بود که خرماهای باکیفیتی داشت. هر سال عده&zwnj;ای از دلالان می&zwnj;آمدند آنجا خرماها را به قیمت ناچیز می&zwnj;خریدند و با نام خرمای مضافتی بم بسته&zwnj;بندی می&zwnj;کردند و با فروش آن سود خوبی نصیب&zwnj;شان می&zwnj;شد. یکی از کارهایی که کردیم این بود که خرماهای آن&zwnj;ها را می&zwnj;خریدیم و به نام خود منطقه بسته&zwnj;بندی می&zwnj;کردیم و برای فروش به تهران می&zwnj;فرستادیم. در قبال آن کالاهای مصرفی مثل برنج، آرد و ... از شهر برای آن&zwnj;ها می&zwnj;خریدیم و به آن&zwnj;ها تحویل می&zwnj;دادیم. این کار خیلی برای کشاورزان مطلوب بود<span dir=\"LTR\">.</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-size: 14px;\">ما برای آن&zwnj;ها خدمت می&zwnj;کردیم، آن&zwnj;ها از ما محافظت</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">در همین منطقه که ما از آن&zwnj;ها خرما می&zwnj;خریدیم، خانی بود که پیش از انقلاب قدرت زیادی داشت. همان اوایل انقلاب با سپاه درگیر شده و فراری بود. یک بار با بار برنج و آرد عازم روستا بودم که در ورودی روستا دیدیم که راه را افراد مسلح بسته&zwnj;اند. البته مردم آن منطقه همه مسلح بودند و ما در روستا می&zwnj;دیدیم که اسلحه حمل می&zwnj;کنند؛ ولی بستن راه برای ما غیر عادی بود. تا من از کامیون پیاده شدم، آن&zwnj;ها من را شناختند و راه را باز کردند که برویم. به من گفتند که به خانه&zwnj;ای که هرشب اسکان داشتی، نرو و ما را جای دیگری بردند. روز بعد هم دیدم که یک نفر مسلح را برای من محافظ گذاشته&zwnj;اند. پرسیدم موضوع چیست. اول پاسخ نمی&zwnj;دادند؛ ولی با اصرار من گفتند: خان آبادی برگشته و دو سه روزی است در روستا است. ما می&zwnj;ترسیم که تو را گروگان بگیرد و اذیت کند. برای همین از تو مراقبت می&zwnj;کنیم. یعنی توانسته بودیم این طوری در دل مردم جا باز کنیم<span dir=\"LTR\">. </span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-size: 14px;\">ما می&zwnj;شناختیم، مولوی نمی&zwnj;شناخت</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">از سال دوم به بعد، روستایی نبود که ما وارد بشویم که مردم آن نیایند ما را به خانه خودشان نبرند و میزبانی گرمی نکنند. حتی چادرنشین&zwnj;ها هم این&zwnj;طور بودند. نزدیک عید که می&zwnj;شد، بازاری&zwnj;های تهران مقدار زیادی پوشاک و البسه و خوراکی به عنوان هدیه می&zwnj;فرستادند و ما روستا به روستا و چادر به چادر می رفتیم و آن&zwnj;ها را بین مردم توزیع می&zwnj;کردیم. بعد از یکی دو سال، تقریبا با تمامی معتمدین و اهالی هر روستا آشنا و رفیق بودیم و با اسم هم&zwnj;دیگر را صدا می&zwnj;کردیم. روزی کنار یکی از مولوی&zwnj;هایی که من هم خیلی او را دوست داشتم، نشسته بودیم. یکی از در وارد شد، من او را به اسم صدا کردم. مولوی با تعجب پرسید: شما او را به اسم می&zwnj;شناسید. گفتم بله، ایشان پشت کوه سیاهان، چادرنشین است. گفت: ماشالله، ماشالله. شما این&zwnj;ها را به اسم می&zwnj;شناسید و ما مردم خودمان را به این خوبی نمی&zwnj;شناسیم<span dir=\"LTR\">. </span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-size: 14px;\">مردم روستا از ماشین می&zwnj;ترسیدند</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">بعضی از روستاهای دورافتاده راه دسترسی ماشینی نداشتند و ما به سختی با ماشین به آن مناطق می&zwnj;رفتیم. مردم خیلی از روستاها، وقتی ماشین ما را می&zwnj;دیدند، می&zwnj;ترسیدند. حتی وقتی مریض می&zwnj;شدند، حاضر نبودند برای درمان سوار ماشین شوند و به شهر بیایند. لذا ما همیشه پزشک و داندانپزشک به همراه دارو با خود به روستاها می&zwnj;بردیم و همانجا دوستان پزشک طبابت می&zwnj;کردند. معمولاً با پزشک&zwnj;ها تیم فرهنگی هم همراه می&zwnj;شد که با پخش فیلم و تبلیغات فرهنگی انقلاب و امام را به مردم روستاها معرفی می&zwnj;کردیم<span dir=\"LTR\">.</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: center;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><img alt=\"\" src=\"http://okhowah.iuuu.ir/?a=attach.img&amp;id=cHU9NSZ3bj05MDAmaG49NzY3JnQ9MiZ3bz0yMzMwJmhvPTE5ODUmaz1hdHRhY2gmdGs9MTA@NDE0ODM4NiZpZD0@NzcyMyZlPWpwZyZ0aD1pbWFnZS9qcGVnJmZkPTIwMTc@MiZzdz0@JmRpPTE-\" style=\"width: 100%;\" /></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-size: 14px;\">با مولوی&zwnj;ها به دیدار آقای خامنه&zwnj;ای رفتیم</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">در سال 60 تصمیم گرفتیم جمعی از روحانی&zwnj;های اهل&zwnj;سنت بلوچستان را با خود به تهران بیاوریم که خاطرات خوبی در این سفر رقم خورد. آن موقع مقام معظم رهبری نماینده امام (ره) در امور اهل&zwnj;سنت سیستان و بلوچستان و نماینده تهران در مجلس شورای اسلامی بودند. ایشان خیلی زود به ما وقت ملاقات دادند و قرار شد شب به اتفاق مولوی&zwnj;ها به منزل ایشان در خیابان ایران برویم. ساعت 10 شب به خانه ایشان رفتیم. در اتاقی 12متری که محل کار و ملاقات&zwnj;های ایشان بود، نشستیم و تا ساعت 1 بامداد که ایشان آمدند، منتظر ماندیم. دیدار ما با ایشان تا ساعت 3 صبح طول کشید و چقدر ایشان ارتباط نزدیکی با مولوی&zwnj;ها داشتند. خیلی از ایشان را به اسم صدا می&zwnj;کردند و این نشان از میزان فعالیت سیاسی و فرهنگی ایشان در زمان تبعید در ایرانشهر می&zwnj;داد<span dir=\"LTR\">.</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-size: 14px;\">تعجب مولوی&zwnj;ها از هیئت دولت مردمی</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">روز بعد از دیدار با حضرت آقا، با دفتر رئیس جمهور شهید رجایی تماس گرفتیم و درخواست ملاقات کردیم. آن زمان مثل حالا نبود و بدون کمترین مشکل به ما وقت دادند تا بعد از جلسه هیئت دولت 45 دقیقه با رئیس جمهور دیدار کنیم<span dir=\"LTR\">.</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">برای اینکه سر قرار برسیم دو سه ساعت زودتر به ساختمان ریاست جمهوری رفته بودیم. در اتاق کناری سالن هیئت دولت به ما جا دادند و سفره&zwnj;ای برای شام پهن کردند. شام نان و پنیر و انگور بود. جالب بود که اکثر وزرا و دولت&zwnj;مردان قبل از اینکه به جلسه هیئت دولت بروند، می&zwnj;آمدند سر سفره ما، مقداری نان و پنیر می&zwnj;خوردند و بعد به جلسه می&zwnj;رفتند. مثلا آقای دکتر فیاض بخش آمدند، خیلی هم با مهمان&zwnj;های ما شوخی می&zwnj;کردند. می&zwnj;گفتند اگر از جیره شما نخوریم جلسه هیئت دولت تا هر موقع که طول بکشد، خبری از شام و غیره پیش آقای رجایی نیست<span dir=\"LTR\">!</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">مولوی&zwnj;ها واقعاً تعجب می&zwnj;کردند که به این راحتی مسئولان و وزرای نظام را می&zwnj;بینند و از نزدیک روبوسی می&zwnj;کنند. وزرا و مسئولان بدون هیچ تشریفات و اسکورتی با ماشین&zwnj;های شخصی خودشان می&zwnj;آمدند<span dir=\"LTR\">.</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">خیلی این سادگی برایشان جالب بود. ساعت&nbsp; 12 شب جلسه هیئت دولت تمام شد و ما تا ساعت 1 بامداد با آقای رجایی دیدار کردیم. جلسه خوبی بود و مولوی&zwnj;ها خواسته&zwnj;های مردم منطقه را با رئیس جمهور در میان گذاشتند<span dir=\"LTR\">.</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">وقتی برگشیتم برای مردم تعریف می&zwnj;کردند که چگونه با آقای خامنه&zwnj;ای، رئیس جمهور و وزرا ملاقات کرده&zwnj;اند و می&zwnj;گفتند ما دیدیم که این حکومت، حکومت دیگری است. به ما می&zwnj;گفتند در دوره شاه، بخشدار را هم به زور می&zwnj;توانستیم ببینیم. آن جلسه و دیدار خیلی تاثیرات معنوی و خوبی برجا گذاشت<span dir=\"LTR\">.</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: center;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><img alt=\"\" src=\"http://okhowah.iuuu.ir/file/5/attach201712220030707617719.jpg\" style=\"width: 100%;\" /></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-size: 14px;\">آقای خامنه&zwnj;ای بلوچستان را بهتر از ما می&zwnj;شناختند</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">روزی تصمیم گرفتیم برای پیگری بعضی مشکلات بلوچستان و طرح مسائلی که آن&zwnj;جا داشتیم، به صورت خصوصی خدمت حضرت آقا در تهران برسیم. سه نفر بودیم. خیلی راحت به مجلس رفتیم و ایشان هم به ما فرصت ملاقات دادند<span dir=\"LTR\">.</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">گفتیم از جهاد سازندگی بلوچستان آمده&zwnj;ایم و مشکلاتی داریم و از شما کمک می&zwnj;خواهیم. فرمودند ابتدا من سؤالاتی دارم، مطرح کنم و بعد شما بفرمایید. سؤالات ایشان اینقدر دقیق و به&zwnj;روز بود که من فکر کردم حضرت آقا همین حالا در منطقه بوده&zwnj;اند و دیدم که تمام روحانیت، خوانین، سران و بزرگان کل استان و حتی استان بلوچستان پاکستان را به خوبی می&zwnj;شناسند و شرحی از افکار، کردار و خلقیات آن&zwnj;ها برای&zwnj;مان گفتند. ما دیگر خجالت کشیدیم مسائل را طرح کنیم؛ چون دیدیم ایشان از ما که در منطقه هستیم، آگاهی بیشتری دارند<span dir=\"LTR\">. </span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-size: 14px;\">درد دل<span dir=\"LTR\">!</span></span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">متأسفانه انحلال جهاد سازندگی خلأ بزرگی در نظام ایجاد کرد. شاید به جرأت بتوان گفت که آنچه را مقام معظم رهبری این&zwnj; سال&zwnj;ها به عنوان اقتصاد مقاومتی بیان می&zwnj;کنند، آن روزها جهاد سازندگی عملاً پیاده می&zwnj;کرد. برای رسیدگی به مردم، کار برای آن&zwnj;ها و رفع گرفتاری&zwnj;های&zwnj;شان و همچنین بهره&zwnj;برداری کامل از امکانات خدادادی کشور، همان روش کار در زمان جهاد سازندگی یکی از بهترین روش&zwnj;ها بود که متأسفانه با ادغام جهاد سازندگی در وزارت کشاورزی این نهاد نوشکفته انقلاب اسلامی به طور اساسی از بین رفت. امروز آنچه در وزارت جهاد کشاورزی می&zwnj;بینیم، تنها نامی از جهاد بر سر در مجموعه&zwnj;هاست و تمام کارهای سازندگی فقط با سمینارها و جلسات رتق و فتق می&zwnj;گردد؛ اما آن زمان کار از روستا و با کمک خود مردم پیگیری و اجرا می&zwnj;شد<span dir=\"LTR\">.</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\">&nbsp;</p>","content_source":"","content_url":"","content_columns":"0","content_date_start":"2017-12-01 20:26:37","content_date_finish":"2017-12-01 20:26:37","content_date_register":"2017-12-01 21:12:59","content_date_last_edit":"2019-10-07 17:29:43","content_show_img":"1","content_show_details":"0","content_show_related_img":"0","content_show_slider":"1","content_show_title_slider":"1","content_comment":"1","content_score":"0","content_recorded":"0","content_confirmed":"0","content_status":"1","content_kind":"0","tag_id":"10181","tag_word":"انقلاب اسلامی,انقلاب اسلامی,انقلاب اسلامی,سیستان و بلوچستان,سیستان و بلوچستان,سیستان و بلوچستان,جهاد سازندگی,جهاد سازندگی,جهاد سازندگی,جهادگر,جهادگر,جهادگر","tag_service":"0","tag_total":"221","tag_soundex":"","attach_token":1052242296,"attach_date_register":"2017-12-01 21:11:15","attach_id":17725,"attach_file_ext":"jpg","attach_file_header":"image/jpeg","attach_img_type":"2","attach_img_width":"720","attach_img_height":"430","attach_file_media":"1","attach_show_watermark":"1","score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"visit_count":"10393","visit_date_last":"2026-05-27 00:24:32","attach_title":"هدف ما خدمت بود؛ نه شیعه کردن اهل سنت\r\n\r\nخاطراتی از خدمت در سیستان و بلوچستان در اوایل انقلاب 2","node_title":"انقلاب جهانی,برگزیده,خاطرات وحدت","ot_node_left_right":"[{\"node_id\":468, \"left\":87, \"right\":88},{\"node_id\":475, \"left\":9, \"right\":10},{\"node_id\":828, \"left\":37, \"right\":38}]","node_number":"12","allowable_node":"12","img_src":"./cache/5/attach/201712/17725_1052242296_720_430.jpg"}]]