[[{"content_id":13278,"domain_id":"0","lang_id":"fa","portal_id":"5","owner_id":"370","user_id":"405","view_accesslevel_id":"0","edit_accesslevel_id":"0","delete_accesslevel_id":"0","editor_id":"405","content_title":"علتی جز تشیع من و تسنن ضیاء نبود!!!","content_number":"","content_date_event":"2017-09-20 18:27:13","content_summary":"هم‌صحبت شدیم. در میان گفتگو چنین گفت: من ضیا هستم و زاهدان پیاده می‌شوم. در یزد کارگر ساختمانم. بلوچم و اهل سنت... تمییز و لطیف بود. درباره‌ی اوضاع معیشت در زاهدان پرسیدم که اشاره‌ای گذرا  به نبود کار در زاهدان کرد.","content_summary_fill":"1","content_body":"سجاد هجری\r\n\r\n\r\n\r\nمقصد اصلیم زابل بود؛ برای بازدید از روستاهای محروم ناحیه&zwnj;ی سیستان و زمینه&zwnj;سازی تأسیس چند کتابخانه&zwnj;ی کودکان و نوجوانان در آن روستاها، از سوی شبکه&zwnj;ی سخنگوی خاموش (t.me/sokhangouyekhamoush) بلیت قطار تا بم را گرفتم و قرار بود با اتوبوس به زاهدان و از آن&zwnj;جا به زابل بروم. در ایستگاه یزد که هنگام مغرب رسیدیم، همه&zwnj;ی مسافران کوپه&zwnj;ی ما به جز من پیاده شدند. دو یزدی؛ که یکی&zwnj;شان زاده&zwnj;ی هند بود و دوست صمیمی پدر جوان یزدی دیگر بود، داخل کوپه شدند و یک زاهدانی.\r\n\r\nآن زاهدانی، بلوچ و اهل سنت بود. جوانی لاغر و ساده که لباس محلی (بلوچی) به تَن داشت. از همان آغاز با او احساس راحتی کردم. مؤدب، آرام و مهربان بود. مسئول واگن برای آن&zwnj;ها که تازه سوار شده بودند، چای و بسته&zwnj;ی تنقلات آورد. او که دید برای من نیاورند، رفت از بوفه برایم چای گرفت و با محبت، بسته&zwnj;ی تنقلاتش را بمن تعارف کرد. هم&zwnj;صحبت شدیم. در میان گفتگو چنین گفت: من ضیا هستم و زاهدان پیاده می&zwnj;شوم. در یزد کارگر ساختمانم. بلوچم و اهل سنت... تمییز و لطیف بود. درباره&zwnj;ی اوضاع معیشت در زاهدان پرسیدم که اشاره&zwnj;ای گذرا&nbsp; به نبود کار در زاهدان کرد. نماز عشایش را در قطار بپا داشت. از مولوی عبدالحمید و مسجد مکی پرسیدم. گفت: بسیار مسجد مکی می&zwnj;روم و پس&zwnj;فردا(که عید مبعث ما شیعیان می شد) در مسجد مکی، ختم بخاری داریم. گفتم: من نیز دوست دارم بیایم. گفت: با هم می&zwnj;رویم. شماره&zwnj;اش را داد. گفتم: امنیت دارد!؟ گفت: بله! نگران نباش مهمان من هستی! اصلا آمدی زاهدان بیا منزل ما...\r\n\r\n\r\n\r\nنشد برای ختم صحیح بخاری بروم مسجد مکی و تنها چند ساعتی در زاهدان بودم... سادگی، لطافت و محبت این جوان بلوچ سنی، هنوز در یادم هست. از قضا، شب عید مبعث ما(یا شب بعدش!) گردهمایی طلاب مدارس اهل سنت سیستان و بلوچستان در مسجد مکی بود که پس از بازگشت از سفر، در رسانه&zwnj;ها خواندم.\r\n\r\nیک چیزی که مرا در طول سفر بسیار آزرد این بود که، آن جوانی که در یزد سوار شده بود می&zwnj;خواست از کوپه با دوست پدرش برای صرف شام بیرون بروند و از سوی دیگر، تلفن همراهش را برای شارژ گذاشته بود. به من گفت: شما لطفا مراقب گوشی ام باشید. گفتم: من شاید بروم بیرون و آن را به ایشان (آقا ضیا) بسپارید، که با &laquo;رمز&raquo; (حالات چهره) به من فهماند که نه! چنین کاری نمی&zwnj;کنم و گوشی را از شارژ درآورد و با خود برد! در دل با خود گفتم: مگر مرا می&zwnj;شناسی که به راحتی اعتماد می&zwnj;کنی و مگر ایشان را می&zwnj;شناسی که به او اعتمادی نداری!؟ برای این کارِ &nbsp;آن جوان، علتی جز تشیع من و تسنن او، یا تهرانی بودن من و بلوچ بودن او نیافتم!!!","content_html":"<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"color:#FF0000;\"><span style=\"font-size: 14px;\">سجاد هجری</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"color:#FF0000;\"><span style=\"font-size: 14px;\"><img alt=\"\" src=\"http://okhowah.iuuu.ir/file/5/attach201709326702266617591.jpg\" style=\"margin: 5px; width: 220px; height: 220px;\" /></span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">مقصد اصلیم زابل بود؛ برای بازدید از روستاهای محروم ناحیه&zwnj;ی سیستان و زمینه&zwnj;سازی تأسیس چند کتابخانه&zwnj;ی کودکان و نوجوانان در آن روستاها، از سوی شبکه&zwnj;ی سخنگوی خاموش (<span dir=\"LTR\">t.me/sokhangouyekhamoush</span>) بلیت قطار تا بم را گرفتم و قرار بود با اتوبوس به زاهدان و از آن&zwnj;جا به زابل بروم. در ایستگاه یزد که هنگام مغرب رسیدیم، همه&zwnj;ی مسافران کوپه&zwnj;ی ما به جز من پیاده شدند. دو یزدی؛ که یکی&zwnj;شان زاده&zwnj;ی هند بود و دوست صمیمی پدر جوان یزدی دیگر بود، داخل کوپه شدند و یک زاهدانی.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">آن زاهدانی، بلوچ و اهل سنت بود. جوانی لاغر و ساده که لباس محلی (بلوچی) به تَن داشت. از همان آغاز با او احساس راحتی کردم. مؤدب، آرام و مهربان بود. مسئول واگن برای آن&zwnj;ها که تازه سوار شده بودند، چای و بسته&zwnj;ی تنقلات آورد. او که دید برای من نیاورند، رفت از بوفه برایم چای گرفت و با محبت، بسته&zwnj;ی تنقلاتش را بمن تعارف کرد. هم&zwnj;صحبت شدیم. در میان گفتگو چنین گفت: من ضیا هستم و زاهدان پیاده می&zwnj;شوم. در یزد کارگر ساختمانم. بلوچم و اهل سنت... تمییز و لطیف بود. درباره&zwnj;ی اوضاع معیشت در زاهدان پرسیدم که اشاره&zwnj;ای گذرا&nbsp; به نبود کار در زاهدان کرد. نماز عشایش را در قطار بپا داشت. از مولوی عبدالحمید و مسجد مکی پرسیدم. گفت: بسیار مسجد مکی می&zwnj;روم و پس&zwnj;فردا(که عید مبعث ما شیعیان می شد) در مسجد مکی، ختم بخاری داریم. گفتم: من نیز دوست دارم بیایم. گفت: با هم می&zwnj;رویم. شماره&zwnj;اش را داد. گفتم: امنیت دارد!؟ گفت: بله! نگران نباش مهمان من هستی! اصلا آمدی زاهدان بیا منزل ما...</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: center;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><img alt=\"\" src=\"http://okhowah.iuuu.ir/file/5/attach201709213667663017592.jpg\" style=\"width: 100%;\" /></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">نشد برای ختم صحیح بخاری بروم مسجد مکی و تنها چند ساعتی در زاهدان بودم... سادگی، لطافت و محبت این جوان بلوچ سنی، هنوز در یادم هست. از قضا، شب عید مبعث ما(یا شب بعدش!) گردهمایی طلاب مدارس اهل سنت سیستان و بلوچستان در مسجد مکی بود که پس از بازگشت از سفر، در رسانه&zwnj;ها خواندم.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">یک چیزی که مرا در طول سفر بسیار آزرد این بود که، آن جوانی که در یزد سوار شده بود می&zwnj;خواست از کوپه با دوست پدرش برای صرف شام بیرون بروند و از سوی دیگر، تلفن همراهش را برای شارژ گذاشته بود. به من گفت: شما لطفا مراقب گوشی ام باشید. گفتم: من شاید بروم بیرون و آن را به ایشان (آقا ضیا) بسپارید، که با &laquo;رمز&raquo; (حالات چهره) به من فهماند که نه! چنین کاری نمی&zwnj;کنم و گوشی را از شارژ درآورد و با خود برد! در دل با خود گفتم: مگر مرا می&zwnj;شناسی که به راحتی اعتماد می&zwnj;کنی و مگر ایشان را می&zwnj;شناسی که به او اعتمادی نداری!؟ برای این کارِ &nbsp;آن جوان، علتی جز تشیع من و تسنن او، یا تهرانی بودن من و بلوچ بودن او نیافتم!!!</span></span></p>","content_source":"","content_url":"","content_columns":"0","content_date_start":"2017-09-20 18:27:13","content_date_finish":"2017-09-20 18:27:13","content_date_register":"2017-09-20 18:32:57","content_date_last_edit":"2019-12-22 19:24:05","content_show_img":"1","content_show_details":"0","content_show_related_img":"0","content_show_slider":"1","content_show_title_slider":"1","content_comment":"1","content_score":"0","content_recorded":"0","content_confirmed":"0","content_status":"1","content_kind":"0","tag_id":"10084","tag_word":"خاطرات,خاطرات,سیستان و بلوچستان,سیستان و بلوچستان,سجاد هجری,سجاد هجری","tag_service":"0","tag_total":"298","tag_soundex":"","attach_token":2099842634,"attach_date_register":"2017-09-20 18:30:44","attach_id":17590,"attach_file_ext":"jpg","attach_file_header":"image/jpeg","attach_img_type":"2","attach_img_width":"720","attach_img_height":"430","attach_file_media":"1","attach_show_watermark":"1","score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"visit_count":"10703","visit_date_last":"2026-05-26 23:22:10","attach_title":"علتی جز تشیع من و تسنن ضیاء نبود!!! 2","node_title":"خاطرات وحدت,مهم","ot_node_left_right":"[{\"node_id\":469, \"left\":89, \"right\":90},{\"node_id\":828, \"left\":37, \"right\":38}]","node_number":"6","allowable_node":"6","img_src":"./cache/5/attach/201709/17590_2099842634_720_430.jpg"}]]