[[{"content_id":13243,"domain_id":"0","lang_id":"fa","portal_id":"5","owner_id":"370","user_id":"405","view_accesslevel_id":"0","edit_accesslevel_id":"0","delete_accesslevel_id":"0","editor_id":"405","content_title":"معرفی کتاب\r\n\r\n«نورعلی» خاطرات زندگی شهید نورعلی شوشتری منتشر شد","content_number":"","content_date_event":"2017-06-24 15:27:49","content_summary":"«نورعلی» آینه زندگی نورعلی شوشتری است. قطعاتی از یک زندگی که کنار هم راوی انسان تراز انقلاب اسلامی است و مردمی بودن و سادگی یک «مرد» را در صد و چهل قاب به تصویر می‌کشد. در کنار بیش از صد تصویر، از سربازی تا آسمانی شدن مردی که جایش خالی است اما راهش هنوز من و تو را صدا می‌زند.","content_summary_fill":"1","content_body":"&diams;کتاب &laquo;نورعلی&raquo; خاطرات سردار شهید نورعلی شوشتری توسط انتشارات شهید کاظمی به قلم علیرضا اشرفی&zwnj;نسب منتشر شد.\r\n\r\n&diams;&laquo;نورعلی&raquo; آینه زندگی نورعلی شوشتری است. قطعاتی از یک زندگی که کنار هم راوی انسان تراز انقلاب اسلامی است و مردمی بودن و سادگی یک &laquo;مرد&raquo; را در صد و چهل قاب به تصویر می&zwnj;کشد. در کنار بیش از صد تصویر، از سربازی تا آسمانی شدن مردی که جایش خالی است اما راهش هنوز من و تو را صدا می&zwnj;زند.\r\n\r\n&laquo;نورعلی&raquo; ساده و صمیمی روایت شده، زلال زلال. مثل خود شهید، مثل همین چند روایت:\r\n\r\n&diams;&laquo;سرباز بود. در مسابقات تیراندازی ارتش اول شد. گذاشتندش گماشته پسرخاله شاه. راضی نبود. می&zwnj;گفت اوضاع خانواده&zwnj;اش اصلاً خوب نیست و هیچ قید و بندی ندارند. از غصه مریض شد. چند روزی بازداشتش کردند. گفتند: اگر اینجا بمانی، می&zwnj;بریمت گارد شاهنشاهی. زیر بار نرفت. &zwnj;گفت: دین و ایمانم را به هیچ قیمتی نمی&zwnj;فروشم. فایده&zwnj;&zwnj;&zwnj;ای نداشت، او را انداختند بیرون.&raquo;\r\n\r\n&diams;&laquo;مادرش که فوت کرد، برگشت روستا: ینگجه. &zwnj;مینی&zwnj;بوس خرید. از روستاهای اطراف مسافرها را سوار می&zwnj;کرد تا قوچان. هر روز به شاگردش می&zwnj;گفت: &laquo;اگر کسی نداشت، کرایه نگیر.&raquo; همیشه ده پانزده نفری مهمانش بودند.&raquo;\r\n\r\n&diams;&laquo;دم&zwnj;در منتظر سرویس بود. دست&zwnj;هایش را به هم می&zwnj;مالید. مادر گفت: دخترم، تا سرویست می&zwnj;آید، برو داخل ماشین توی پارکینگ. نورعلی نگذاشت. گفت: ماشینِ بیت المال است. اگر سردش است برود بالا و داخل خانه منتظر بماند.&raquo;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\n\r\n\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&diams;&laquo;رفته بود دیدار رهبری. زمان خروج، دوستش گفت: سردار، بیا از این در برویم. منظورش درب ورود و خروج مسئولان بود. لبخند زد و گفت: از همان دری می&zwnj;روم که آمده&zwnj;ام.&raquo;\r\n\r\n&diams;&laquo;با بزرگان بلوچ که تلفنی حرف می&zwnj;زد، گرم می&zwnj;گرفت و بلند بلند می&zwnj;خندید. از صدای خنده&zwnj;هایش پشت تلفن می&zwnj;فهیدیم باز یکی از بزرگان بلوچ زنگ زده.\r\n\r\n&diams;&laquo;توی آن منطقه&zwnj;، یک خانواده شیعه هم نبود. دنبال کار را گرفت تا برایشان نماز جمعه راه انداخت. حالا آن&zwnj;ها هم مثل شهرهای شیعه کنارشان، نماز جمعه داشتند.&raquo;\r\n\r\n&diams;&laquo;مردم بلوچ از بس دوستش داشتند، اسم بچه&zwnj;هایشان را می&zwnj;گذاشتند &laquo;نورعلی&raquo;. می&zwnj;گفتند حالا که نور علی را نداریم، یادش را زنده می&zwnj;کنیم.&raquo;\r\n\r\n&diams;&laquo;هر&zwnj;کس یک جوری قربان صدقه&zwnj;اش می&zwnj;رفت. همه&zwnj;کار &zwnj;کردند تا چیزی بخورد اما فایده&zwnj; نداشت. با بغض یک گوشه نشسته بود. دو روز همینجور بود. شهادت نور&zwnj;علی دل پسر&zwnj;بچه بلوچ را شکسته بود. همه آن لحظه&zwnj;هایی که نورعلی با کلی هدیه &zwnj;رفته بود مدرسه آن&zwnj;ها، هیچ وقت از خاطرش فراموش نمی&zwnj;شد. مگر می&zwnj;شد آن همه مهربانی را دید و فراموش کرد؟&raquo;\r\n\r\n&diams;&laquo;با بزرگان طوائف جلسه گذاشته بود. اما مثل همیشه نبود. از خنده و خوش و بش خبری نبود&zwj;. ناراحت بود از مشکلاتی که این چند وقت توی منطقه دیده بود. دلش به درد آمده بود از کم کاری&zwnj;ها.&zwnj; داشت بزرگان طوائف را دعوا می&zwnj;کرد! چرا به خاطر مشکلات طائفه و روستای&zwnj;تان به ما مسئولین اعتراض نمی&zwnj;کنید؟ چرا یقه ما مسئولین را نمی&zwnj;گیرید؟ چرا به مسئولین نمی&zwnj;تازید؟!&raquo;\r\n\r\n&laquo;گفت: &laquo;یک لیست تهیه کن از خانواده&zwnj;های فقیری که سرپرست&zwnj;شان توی درگیری با نیروهای انتظامی کشته شده&zwnj;اند یا به خاطر قاچاق مواد مخدر اعدام شده&zwnj;اند. می&zwnj;خواهم برای&zwnj;شان کمک بفرستم.&raquo; همه بهت&zwnj;شان زد. یکی یکی اعتراض کردند که این&zwnj;ها بچه&zwnj;های ما را شهید کرده&zwnj;اند و با نظام مشکل دارند و ... . اما نورعلی روی حرفش بود. گفت:&laquo;حالا سرپرست&zwnj;شان یک کار اشتباهی کرده چه ربطی به خانواده آن&zwnj;ها دارد؟! بچه&zwnj;های این&zwnj;&zwnj;ها که مجرم نیستند. اگر ما زیر پر و بال این خانواده&zwnj;ها را نگیریم جذب دشمن &zwnj; می&zwnj;شوند&zwnj;.&raquo; خودش هم به آنها سر می&zwnj;زد. پیگیر بود تا برای تحصیل&zwnj; بچه&zwnj;هایشان مشکلی پیش نیاید. برایشان کتاب و لوازم التحریر می&zwnj;فرستاد.&raquo;\r\n\r\n&diams;&laquo;بعضی مناطق محرومیتش زیاد بود، حتی ازدواج&zwnj;ها و طلاق&zwnj;ها ثبت نمی&zwnj;شد. گاهی شوهر زنی می&zwnj;مرد اما آن زن نمی&zwnj;توانست ثابت کند که شوهرش مرده تا از حمایت کمیته امداد استفاده کند. توی آن منطقه، 346 نفر این طوری بودند. موضوع را به سردار گفتم، چهره&zwnj;اش درهم رفت. پیگیر شد تا زودتر حمایت بشوند. توصیه هم کرد تا از آن&zwnj;ها مدرک نخواهند. به همین اکتفا نکرد. پیگیر اشتغال&zwnj;شان هم شد. تا همه&zwnj;شان تحت پوشش در نیامدند و اشتغال&zwnj;شان درست نشد، ول کن نبود.&zwnj;&raquo;\r\n\r\n&laquo;جانباز شیمیایی بود. با نورعلی کار داشت. وقتی که رفت، سردار صدایم کرد و گفت: می&zwnj;روی محله این بنده خدا و بدهکاری&zwnj;اش را تا قران آخر صاف می&zwnj;کنی. به خیلی&zwnj;ها بدهکار بود. همسایه، مغازه&zwnj;دار و ... . تا شب همه را تسویه کردم و گزارشش را به سردار دادم. گفت: حالا خیالم راحت شد. جانباز و بدهکاری؟ وای بر ما!&raquo;\r\n\r\n&diams;&laquo;26 مهرماه 88، همایش هم&zwnj;اندیشی سران و طوایف منطقه بود. ساعت نه صبح ماشین سردار به محل همایش &zwnj;رسید. قبل از ورود &zwnj;رفت برای دیدن نمایشگاه صنایع دستی، کنار محل همایش. عبدالواحد سراوانی که چهار ماه در پاکستان در اردوگاه&zwnj; عبدالمالک ریگی آموزش انفجار دیده بود خودش را بین مردم پنهان کرد. سردار که نزدیکش &zwnj;رسید خودش را منفجر &zwnj;کرد. چهل نفر شهید &zwnj;شدند&zwnj;. کوچکترین&zwnj;شان چهار سال داشت.&raquo;\r\n\r\n&diams;&diams;کتاب &laquo;نورعلی&raquo; با قیمت 12هزار تومان توسط انتشارات شهید کاظمی منتشر شده که علاقه&zwnj;مندان به تهیه آن می&zwnj;توانند آن را از فروشگاه اینترنتی &laquo;من و کتاب&raquo; خریداری کنند.\r\n\r\n&nbsp;","content_html":"<p style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#DAA520;\">&diams;</span>کتاب &laquo;نورعلی&raquo; خاطرات سردار شهید نورعلی شوشتری توسط انتشارات شهید کاظمی به قلم علیرضا اشرفی&zwnj;نسب منتشر شد.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#DAA520;\">&diams;</span>&laquo;نورعلی&raquo; آینه زندگی نورعلی شوشتری است. قطعاتی از یک زندگی که کنار هم راوی انسان تراز انقلاب اسلامی است و مردمی بودن و سادگی یک &laquo;مرد&raquo; را در صد و چهل قاب به تصویر می&zwnj;کشد. در کنار بیش از صد تصویر، از سربازی تا آسمانی شدن مردی که جایش خالی است اما راهش هنوز من و تو را صدا می&zwnj;زند.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"text-align: center;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><strong>&laquo;نورعلی&raquo; ساده و صمیمی روایت شده، زلال زلال. مثل خود شهید، مثل همین چند روایت:</strong></span></span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#DAA520;\">&diams;</span>&laquo;سرباز بود. در مسابقات تیراندازی ارتش اول شد. گذاشتندش گماشته پسرخاله شاه. راضی نبود. می&zwnj;گفت اوضاع خانواده&zwnj;اش اصلاً خوب نیست و هیچ قید و بندی ندارند. از غصه مریض شد. چند روزی بازداشتش کردند. گفتند: اگر اینجا بمانی، می&zwnj;بریمت گارد شاهنشاهی. زیر بار نرفت. &zwnj;گفت: دین و ایمانم را به هیچ قیمتی نمی&zwnj;فروشم. فایده&zwnj;&zwnj;&zwnj;ای نداشت، او را انداختند بیرون.&raquo;</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#DAA520;\">&diams;</span>&laquo;مادرش که فوت کرد، برگشت روستا: ینگجه. &zwnj;مینی&zwnj;بوس خرید. از روستاهای اطراف مسافرها را سوار می&zwnj;کرد تا قوچان. هر روز به شاگردش می&zwnj;گفت: &laquo;اگر کسی نداشت، کرایه نگیر.&raquo; همیشه ده پانزده نفری مهمانش بودند.&raquo;</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#DAA520;\">&diams;</span>&laquo;دم&zwnj;در منتظر سرویس بود. دست&zwnj;هایش را به هم می&zwnj;مالید. مادر گفت: دخترم، تا سرویست می&zwnj;آید، برو داخل ماشین توی پارکینگ. نورعلی نگذاشت. گفت: ماشینِ بیت المال است. اگر سردش است برود بالا و داخل خانه منتظر بماند.&raquo;</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"text-align: justify;\">&nbsp;</p>\r\n\r\n<center>\r\n<p style=\"text-align: center;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><img alt=\"\" id=\"2379716\" mediaaddress=\"\" src=\"http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1396/04/03/13960403000914_PhotoL.jpg\" /></span></span></p>\r\n</center>\r\n\r\n<p style=\"text-align: justify;\">&nbsp;</p>\r\n\r\n<p style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#DAA520;\">&diams;</span>&laquo;رفته بود دیدار رهبری. زمان خروج، دوستش گفت: سردار، بیا از این در برویم. منظورش درب ورود و خروج مسئولان بود. لبخند زد و گفت: از همان دری می&zwnj;روم که آمده&zwnj;ام.&raquo;</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#DAA520;\">&diams;</span>&laquo;با بزرگان بلوچ که تلفنی حرف می&zwnj;زد، گرم می&zwnj;گرفت و بلند بلند می&zwnj;خندید. از صدای خنده&zwnj;هایش پشت تلفن می&zwnj;فهیدیم باز یکی از بزرگان بلوچ زنگ زده.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#DAA520;\">&diams;</span>&laquo;توی آن منطقه&zwnj;، یک خانواده شیعه هم نبود. دنبال کار را گرفت تا برایشان نماز جمعه راه انداخت. حالا آن&zwnj;ها هم مثل شهرهای شیعه کنارشان، نماز جمعه داشتند.&raquo;</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#DAA520;\">&diams;</span>&laquo;مردم بلوچ از بس دوستش داشتند، اسم بچه&zwnj;هایشان را می&zwnj;گذاشتند &laquo;نورعلی&raquo;. می&zwnj;گفتند حالا که نور علی را نداریم، یادش را زنده می&zwnj;کنیم.&raquo;</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#DAA520;\">&diams;</span>&laquo;هر&zwnj;کس یک جوری قربان صدقه&zwnj;اش می&zwnj;رفت. همه&zwnj;کار &zwnj;کردند تا چیزی بخورد اما فایده&zwnj; نداشت. با بغض یک گوشه نشسته بود. دو روز همینجور بود. شهادت نور&zwnj;علی دل پسر&zwnj;بچه بلوچ را شکسته بود. همه آن لحظه&zwnj;هایی که نورعلی با کلی هدیه &zwnj;رفته بود مدرسه آن&zwnj;ها، هیچ وقت از خاطرش فراموش نمی&zwnj;شد. مگر می&zwnj;شد آن همه مهربانی را دید و فراموش کرد؟&raquo;</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#DAA520;\">&diams;</span>&laquo;با بزرگان طوائف جلسه گذاشته بود. اما مثل همیشه نبود. از خنده و خوش و بش خبری نبود&zwj;. ناراحت بود از مشکلاتی که این چند وقت توی منطقه دیده بود. دلش به درد آمده بود از کم کاری&zwnj;ها.&zwnj; داشت بزرگان طوائف را دعوا می&zwnj;کرد! چرا به خاطر مشکلات طائفه و روستای&zwnj;تان به ما مسئولین اعتراض نمی&zwnj;کنید؟ چرا یقه ما مسئولین را نمی&zwnj;گیرید؟ چرا به مسئولین نمی&zwnj;تازید؟!&raquo;</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">&laquo;گفت: &laquo;یک لیست تهیه کن از خانواده&zwnj;های فقیری که سرپرست&zwnj;شان توی درگیری با نیروهای انتظامی کشته شده&zwnj;اند یا به خاطر قاچاق مواد مخدر اعدام شده&zwnj;اند. می&zwnj;خواهم برای&zwnj;شان کمک بفرستم.&raquo; همه بهت&zwnj;شان زد. یکی یکی اعتراض کردند که این&zwnj;ها بچه&zwnj;های ما را شهید کرده&zwnj;اند و با نظام مشکل دارند و ... . اما نورعلی روی حرفش بود. گفت:&laquo;حالا سرپرست&zwnj;شان یک کار اشتباهی کرده چه ربطی به خانواده آن&zwnj;ها دارد؟! بچه&zwnj;های این&zwnj;&zwnj;ها که مجرم نیستند. اگر ما زیر پر و بال این خانواده&zwnj;ها را نگیریم جذب دشمن &zwnj; می&zwnj;شوند&zwnj;.&raquo; خودش هم به آنها سر می&zwnj;زد. پیگیر بود تا برای تحصیل&zwnj; بچه&zwnj;هایشان مشکلی پیش نیاید. برایشان کتاب و لوازم التحریر می&zwnj;فرستاد.&raquo;</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#DAA520;\">&diams;</span>&laquo;بعضی مناطق محرومیتش زیاد بود، حتی ازدواج&zwnj;ها و طلاق&zwnj;ها ثبت نمی&zwnj;شد. گاهی شوهر زنی می&zwnj;مرد اما آن زن نمی&zwnj;توانست ثابت کند که شوهرش مرده تا از حمایت کمیته امداد استفاده کند. توی آن منطقه، 346 نفر این طوری بودند. موضوع را به سردار گفتم، چهره&zwnj;اش درهم رفت. پیگیر شد تا زودتر حمایت بشوند. توصیه هم کرد تا از آن&zwnj;ها مدرک نخواهند. به همین اکتفا نکرد. پیگیر اشتغال&zwnj;شان هم شد. تا همه&zwnj;شان تحت پوشش در نیامدند و اشتغال&zwnj;شان درست نشد، ول کن نبود.&zwnj;&raquo;</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">&laquo;جانباز شیمیایی بود. با نورعلی کار داشت. وقتی که رفت، سردار صدایم کرد و گفت: می&zwnj;روی محله این بنده خدا و بدهکاری&zwnj;اش را تا قران آخر صاف می&zwnj;کنی. به خیلی&zwnj;ها بدهکار بود. همسایه، مغازه&zwnj;دار و ... . تا شب همه را تسویه کردم و گزارشش را به سردار دادم. گفت: حالا خیالم راحت شد. جانباز و بدهکاری؟ وای بر ما!&raquo;</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#DAA520;\">&diams;</span>&laquo;26 مهرماه 88، همایش هم&zwnj;اندیشی سران و طوایف منطقه بود. ساعت نه صبح ماشین سردار به محل همایش &zwnj;رسید. قبل از ورود &zwnj;رفت برای دیدن نمایشگاه صنایع دستی، کنار محل همایش. عبدالواحد سراوانی که چهار ماه در پاکستان در اردوگاه&zwnj; عبدالمالک ریگی آموزش انفجار دیده بود خودش را بین مردم پنهان کرد. سردار که نزدیکش &zwnj;رسید خودش را منفجر &zwnj;کرد. چهل نفر شهید &zwnj;شدند&zwnj;. کوچکترین&zwnj;شان چهار سال داشت.&raquo;</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#DAA520;\">&diams;&diams;</span>کتاب &laquo;نورعلی&raquo; با قیمت 12هزار تومان توسط انتشارات شهید کاظمی منتشر شده که علاقه&zwnj;مندان به تهیه آن می&zwnj;توانند آن را از فروشگاه اینترنتی &laquo;<a href=\"http://manvaketab.ir/\">من و کتاب</a>&raquo; خریداری کنند.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"text-align: justify;\">&nbsp;</p>","content_source":"","content_url":"","content_columns":"0","content_date_start":"2017-06-24 15:27:49","content_date_finish":"2017-06-24 15:27:49","content_date_register":"2017-06-24 15:43:21","content_date_last_edit":"2019-06-18 18:22:15","content_show_img":"1","content_show_details":"0","content_show_related_img":"0","content_show_slider":"1","content_show_title_slider":"1","content_comment":"1","content_score":"0","content_recorded":"0","content_confirmed":"0","content_status":"1","content_kind":"0","tag_id":"10115","tag_word":"معرفی کتاب,معرفی کتاب,شهید شوشتری,شهید شوشتری,شهید شوشتری و وحدت اسلامی,شهید شوشتری و وحدت اسلامی,معرفی کتاب وحدت اسلامی,معرفی کتاب وحدت اسلامی","tag_service":"0","tag_total":"181","tag_soundex":"","attach_token":3988498402,"attach_date_register":"2017-06-24 16:05:40","attach_id":17469,"attach_file_ext":"jpg","attach_file_header":"image/jpeg","attach_img_type":"2","attach_img_width":"652","attach_img_height":"400","attach_file_media":"1","attach_show_watermark":"1","score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"visit_count":"8661","visit_date_last":"2026-05-27 04:46:29","attach_title":"«نورعلی» خاطرات زندگی شهید نورعلی شوشتری منتشر شد 2","node_title":"برگزیده,خاطرات وحدت","ot_node_left_right":"[{\"node_id\":468, \"left\":87, \"right\":88},{\"node_id\":828, \"left\":37, \"right\":38}]","node_number":"8","allowable_node":"8","img_src":"./cache/5/attach/201706/17469_3988498402_652_400.jpg"}]]