[[{"content_id":13090,"domain_id":"0","lang_id":"fa","portal_id":"5","owner_id":"370","user_id":"405","view_accesslevel_id":"0","edit_accesslevel_id":"0","delete_accesslevel_id":"0","editor_id":"405","content_title":"شهید محمود کاوه فرمانده ای وحدت گرا\r\n\r\n«من محمود کاوه هستم، فرزند کردستان»","content_number":"","content_date_event":"2017-01-31 18:45:01","content_summary":"سردار شهید محمود کاوه از فرماندهان بلندآوازه دوران دفاع مقدس می باشد که در جوانی به شایستگی به فرماندهی تیپ شهداء منصوب شد. او در حالیکه در کردستان مشغول مبارزه با ضد انقلاب ها بود به امر تحکیم وحدت نیز اهتمام داشت","content_summary_fill":"1","content_body":"سردار شهید محمود کاوه \r\n\r\nاز فرماندهان بلندآوازه دوران دفاع مقدس می باشد که در جوانی به شایستگی به فرماندهی تیپ شهداء منصوب شد. او در حالیکه در کردستان مشغول مبارزه با ضد انقلاب ها بود به امر تحکیم وحدت نیز اهتمام داشت. او که متولد مشهد بود خود را فرزند کردستان اعلام نمود و با رفتار و کردار خود برادری و همبستگی با برادران اهل سنت را به همرزمان و همسنگران خویش آموخت. در ادامه به چند نمونه از رفتار وحدت گرایانه شهید محمد کاوه اشاره خواهیم کرد:\r\nمن محمود کاوه هستم، فرزند کردستان\r\n\r\nبرای اینکه که با هم آشناتر بشویم هرکس اسمش را می گفت و اینکه اهل کجاست.\r\n\r\nنوبت محمود که رسید ما مشهدی ها منتظر بودیم که چی بگوید به هم چشمک می زدیم که یکی به نفع ما.\r\n\r\nگفت: من محمود کاوه هستم، فرزند کردستان.(یادگاران/83)\r\n\r\nخونه&shy; ی من کردستانه\r\n\r\nگروه ما چهار ماه تمام توی سقز ماند یک روز هم مرخصی نرفتیم بعد از چهار ماه که خواستیم برویم مرخصی، محمود گیر داد به مان. گفت: می خواین برین مشهد چی کار؟\r\n\r\nگفتیم : خانواده کلی نگران شدن. می&shy;خوایم بریم یک سر به اونا بزنیم و خودمون می&shy;خوایم یک حال و هوایی عوض کنیم.\r\n\r\nگفت: به یک شرط می&shy; گذارم برین.\r\n\r\nگفتیم: به چه شرطی؟\r\n\r\nگفت: به شرط اینکه بعد از مرخصی همه تون برگردین همین جا.\r\n\r\nقبول کردیم و رفتیم. خودش همان مرخصی با شرط را هم نیامد. گفتیم: به پدر و مادرت چی بگیم؟ گفت: سلام برسونید بهشون.\r\n\r\nگفتیم: اگه پرسیدن برای چی نیومدی خونه چی بگیم؟\r\n\r\nگفت: بگین خونه&shy; ی من کردستانه.(ساکنان ملک اعظم/33)\r\n\r\nمهمانی در خانه یکی از پیشمرگها\r\n\r\nرفته بودیم خانه یکی از پیشمرگ&shy;ها میهمانی. جماعت گوش تا گوش نشسته بودند که ناگهان برق خانه قطع شد. حالا همه به هول و ولا افتاده بودیم که نزنن محمود را، طوریش نشود. هرچه می گشتیم محمود را پیدا نمی کردیم. یک چیزهایی هم مدام می خورد توی سر و کله مان. نیم ساعتی طول کشید بالاخره برق وصل شد. دیدیم یک گوشه ایستاده هر هر به همه می خندد با انار کله ی همه را قرمز کرده بود. خودش ایستاده بود آن گوشه می خندید.(یادگاران/87)\r\n\r\nصمیمیتش ولی با ما کرد&shy;های پیشمرگ جور دیگری بود\r\n\r\nوقت&shy; های غیر کاری زیاد گرم می گرفت با بچه &shy;ها، با همه صمیمی بود صمیمیتش ولی با ما کرد&shy;های پیشمرگ جور دیگری بود. خیلی وقت می گذاشت برامان دلمان را حسابی به دست می آورد. بعضی وقت &shy;ها بعضی &shy;ها حسودیشان می &shy;شد. محمود به شان می گفت: شماها وقتی که از کردستان میرین توی شهر و دیار خودتون دیگه غریب نیستین، ولی اینا توی شهر و دیار خودشون هم غریبن.\r\n\r\nما هنوز هم توی دیار خودمان غریب هستیم خیلی وقت&shy; ها زنگ می&shy; زنند تهدیدمان می کنند در به در دنبال یکی می&shy; گردیم که بنشیند پای درد دلمان، دنبال یکی مثل کاوه. (ساکنان ملم اعظم/43)\r\n\r\nاینجور نیروها به درد ما نمی&shy; خورن\r\n\r\nطرف را خواست، با پیرمرد روبه روش کرد. گفت: این راست میگه که به زور اسلحه ازش گرفتی؟\r\n\r\nگفت: آره.\r\n\r\nپرسید: چرا این کار رو کردی؟\r\n\r\nگفت: این کردها حقشونه، جلوی ما مثل موش آب کشیده میشن، ولی پشت سرمون هزار جور خیانت می کنند . محمود گفت: اسلحه اینو بگیرین و باهاش تسویه کنید، این جور نیروها به درد ما نمی&shy; خورن. همینطور هم کردیم.(سکنان ملک اعظم/44)\r\n\r\nکاوه عزیز ماست\r\n\r\nمجروح شده بود. پیشمرگ&shy;ها هر روز می &shy;آمدند عیادتش براش دل و جگر می &shy;آوردند و شیر تازه و خیلی چیز&shy;های دیگر. می گفتند اینها را بخور تا زود خوب بشی کاک محمود. می&shy;دانستیم خودشان هم هشتشان گرو نه شان است. می گفتیم چرا این همه زحمت می&shy;کشین؟ می گفتند: کاوه عزیز ماست، دوست نداریم درد بکشه. (ساکنان ملک اعظم/42)\r\n\r\nاگر خطری هست برای شما هم هست بگذارید برای من باشه\r\n\r\nجاده مین گذاری شده بود. قرار شد یک تراکتور از روستا بیاوریم و جاده را پاک سازی کنیم.\r\n\r\nتراکتور باید جلوی ستون حرکت می کرد تا مین &shy;های احتمالی منفجر بشود. راننده کُرد بود، محمود گفت: پیاده شو!! پرسید: برای چه؟ گفت: برای اینکه که خطرناکه احتمال داره بری روی مین! راننده چسبیده بود به فرمان و می &shy;گفت: اگر خطری هست برای شما هم هست بگذارید برای من باشه. بالاخره راننده راضی شد و پیاده شد. محمود یکی را نشاند پشت فرمان. برای اینکه طرف نترسد خودش هم نشست روی گلگیر تراکتور. تا جایی که مطمئن شد جاده پاک شده. روی سرباز را بوسید و تراکتور را به صاحبش تحویل داد.(حماسه کاوه/112)\r\n\r\nهمه جا عزا بود و ختم و فاتحه\r\n\r\nوقتی محمود شهید شد، فکر می کردیم مهاباد جشن بگیرند. رسیدیم به مهاباد. همه جا عزا بود و ختم و فاتحه. می گفتند: برای ما امنیت و آسایش آورده بود.(یادگاران/100)\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\n\r\n&nbsp;","content_html":"<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"color:#FF0000;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">سردار شهید محمود کاوه </span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">از فرماندهان بلندآوازه دوران دفاع مقدس می باشد که در جوانی به شایستگی به فرماندهی تیپ شهداء منصوب شد. او در حالیکه در کردستان مشغول مبارزه با ضد انقلاب ها بود به امر تحکیم وحدت نیز اهتمام داشت. او که متولد مشهد بود خود را فرزند کردستان اعلام نمود و با رفتار و کردار خود برادری و همبستگی با برادران اهل سنت را به همرزمان و همسنگران خویش آموخت. در ادامه به چند نمونه از رفتار وحدت گرایانه شهید محمد کاوه اشاره خواهیم کرد:</span><br />\r\n<span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-size: 14px;\">من محمود کاوه هستم، فرزند کردستان</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">برای اینکه که با هم آشناتر بشویم هرکس اسمش را می گفت و اینکه اهل کجاست.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">نوبت محمود که رسید ما مشهدی ها منتظر بودیم که چی بگوید به هم چشمک می زدیم که یکی به نفع ما.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">گفت: من محمود کاوه هستم، فرزند کردستان.(یادگاران/83)</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-size: 14px;\">خونه&shy; ی من کردستانه</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">گروه ما چهار ماه تمام توی سقز ماند یک روز هم مرخصی نرفتیم بعد از چهار ماه که خواستیم برویم مرخصی، محمود گیر داد به مان. گفت: می خواین برین مشهد چی کار؟</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">گفتیم : خانواده کلی نگران شدن. می&shy;خوایم بریم یک سر به اونا بزنیم و خودمون می&shy;خوایم یک حال و هوایی عوض کنیم.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">گفت: به یک شرط می&shy; گذارم برین.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">گفتیم: به چه شرطی؟</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">گفت: به شرط اینکه بعد از مرخصی همه تون برگردین همین جا.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">قبول کردیم و رفتیم. خودش همان مرخصی با شرط را هم نیامد. گفتیم: به پدر و مادرت چی بگیم؟ گفت: سلام برسونید بهشون.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">گفتیم: اگه پرسیدن برای چی نیومدی خونه چی بگیم؟</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">گفت: بگین خونه&shy; ی من کردستانه.(ساکنان ملک اعظم/33)</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-size: 14px;\">مهمانی در خانه یکی از پیشمرگها</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">رفته بودیم خانه یکی از پیشمرگ&shy;ها میهمانی. جماعت گوش تا گوش نشسته بودند که ناگهان برق خانه قطع شد. حالا همه به هول و ولا افتاده بودیم که نزنن محمود را، طوریش نشود. هرچه می گشتیم محمود را پیدا نمی کردیم. یک چیزهایی هم مدام می خورد توی سر و کله مان. نیم ساعتی طول کشید بالاخره برق وصل شد. دیدیم یک گوشه ایستاده هر هر به همه می خندد با انار کله ی همه را قرمز کرده بود. خودش ایستاده بود آن گوشه می خندید.(یادگاران/87)</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-size: 14px;\">صمیمیتش ولی با ما کرد&shy;های پیشمرگ جور دیگری بود</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">وقت&shy; های غیر کاری زیاد گرم می گرفت با بچه &shy;ها، با همه صمیمی بود صمیمیتش ولی با ما کرد&shy;های پیشمرگ جور دیگری بود. خیلی وقت می گذاشت برامان دلمان را حسابی به دست می آورد. بعضی وقت &shy;ها بعضی &shy;ها حسودیشان می &shy;شد. محمود به شان می گفت: شماها وقتی که از کردستان میرین توی شهر و دیار خودتون دیگه غریب نیستین، ولی اینا توی شهر و دیار خودشون هم غریبن.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">ما هنوز هم توی دیار خودمان غریب هستیم خیلی وقت&shy; ها زنگ می&shy; زنند تهدیدمان می کنند در به در دنبال یکی می&shy; گردیم که بنشیند پای درد دلمان، دنبال یکی مثل کاوه. (ساکنان ملم اعظم/43)</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-size: 14px;\">اینجور نیروها به درد ما نمی&shy; خورن</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">طرف را خواست، با پیرمرد روبه روش کرد. گفت: این راست میگه که به زور اسلحه ازش گرفتی؟</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">گفت: آره.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">پرسید: چرا این کار رو کردی؟</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">گفت: این کردها حقشونه، جلوی ما مثل موش آب کشیده میشن، ولی پشت سرمون هزار جور خیانت می کنند . محمود گفت: اسلحه اینو بگیرین و باهاش تسویه کنید، این جور نیروها به درد ما نمی&shy; خورن. همینطور هم کردیم.(سکنان ملک اعظم/44)</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-size: 14px;\">کاوه عزیز ماست</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">مجروح شده بود. پیشمرگ&shy;ها هر روز می &shy;آمدند عیادتش براش دل و جگر می &shy;آوردند و شیر تازه و خیلی چیز&shy;های دیگر. می گفتند اینها را بخور تا زود خوب بشی کاک محمود. می&shy;دانستیم خودشان هم هشتشان گرو نه شان است. می گفتیم چرا این همه زحمت می&shy;کشین؟ می گفتند: کاوه عزیز ماست، دوست نداریم درد بکشه. (ساکنان ملک اعظم/42)</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-size: 14px;\">اگر خطری هست برای شما هم هست بگذارید برای من باشه</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">جاده مین گذاری شده بود. قرار شد یک تراکتور از روستا بیاوریم و جاده را پاک سازی کنیم.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">تراکتور باید جلوی ستون حرکت می کرد تا مین &shy;های احتمالی منفجر بشود. راننده کُرد بود، محمود گفت: پیاده شو!! پرسید: برای چه؟ گفت: برای اینکه که خطرناکه احتمال داره بری روی مین! راننده چسبیده بود به فرمان و می &shy;گفت: اگر خطری هست برای شما هم هست بگذارید برای من باشه. بالاخره راننده راضی شد و پیاده شد. محمود یکی را نشاند پشت فرمان. برای اینکه طرف نترسد خودش هم نشست روی گلگیر تراکتور. تا جایی که مطمئن شد جاده پاک شده. روی سرباز را بوسید و تراکتور را به صاحبش تحویل داد.(حماسه کاوه/112)</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-size: 14px;\">همه جا عزا بود و ختم و فاتحه</span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">وقتی محمود شهید شد، فکر می کردیم مهاباد جشن بگیرند. رسیدیم به مهاباد. همه جا عزا بود و ختم و فاتحه. می گفتند: برای ما امنیت و آسایش آورده بود.(یادگاران/100)</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\">&nbsp;</p>\r\n\r\n<div>\r\n<div>\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\">&nbsp;</p>\r\n\r\n<div>\r\n<div>\r\n<div>\r\n<div>\r\n<div>\r\n<div>\r\n<div>\r\n<div>\r\n<div>\r\n<div>\r\n<div>\r\n<div>\r\n<div>\r\n<div>\r\n<div>\r\n<div>\r\n<div>\r\n<div>\r\n<div>\r\n<div>\r\n<div>\r\n<div>\r\n<div>\r\n<div>\r\n<div>\r\n<div>\r\n<div>\r\n<div>\r\n<div>\r\n<div>\r\n<p dir=\"RTL\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><a href=\"https://telegram.me/okhowah\"><span style=\"color: rgb(0, 0, 205);\"><img alt=\"\" src=\"http://okhowah.iuuu.ir/file/5/attach201604398543815215393.png\" style=\"width: 667px; height: 27px;\" /></span></a></span></span></p>\r\n</div>\r\n</div>\r\n</div>\r\n</div>\r\n</div>\r\n</div>\r\n</div>\r\n</div>\r\n</div>\r\n</div>\r\n</div>\r\n</div>\r\n</div>\r\n</div>\r\n</div>\r\n</div>\r\n</div>\r\n</div>\r\n</div>\r\n</div>\r\n</div>\r\n</div>\r\n</div>\r\n</div>\r\n</div>\r\n</div>\r\n</div>\r\n</div>\r\n</div>\r\n</div>\r\n</div>\r\n</div>","content_source":"","content_url":"","content_columns":"0","content_date_start":"2017-01-31 18:45:01","content_date_finish":"2017-01-31 18:45:01","content_date_register":"2017-01-31 19:10:39","content_date_last_edit":"2019-10-07 17:41:17","content_show_img":"1","content_show_details":"0","content_show_related_img":"0","content_show_slider":"1","content_show_title_slider":"1","content_comment":"1","content_score":"0","content_recorded":"0","content_confirmed":"0","content_status":"1","content_kind":"0","tag_id":"10005","tag_word":"وحدت,وحدت,وحدت,وحدت,خاطرات وحدت,خاطرات وحدت,خاطرات وحدت,خاطرات وحدت,خاطرات تقریبی,خاطرات تقریبی,خاطرات تقریبی,خاطرات تقریبی,شهید محمود کاوه,شهید محمود کاوه,شهید محمود کاوه,شهید محمود کاوه","tag_service":"0","tag_total":"57","tag_soundex":"","attach_token":2718543358,"attach_date_register":"2017-01-31 19:10:29","attach_id":17131,"attach_file_ext":"jpg","attach_file_header":"image/jpeg","attach_img_type":"2","attach_img_width":"740","attach_img_height":"450","attach_file_media":"1","attach_show_watermark":"1","score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"visit_count":"10205","visit_date_last":"2026-05-27 00:23:22","attach_title":"«من محمود کاوه هستم، فرزند کردستان»\r\n\r\nشهید محمود کاوه فرمانده ای وحدت گرا 2","node_title":"انقلاب جهانی,برگزیده,خاطرات وحدت,شخصیت ها","ot_node_left_right":"[{\"node_id\":468, \"left\":87, \"right\":88},{\"node_id\":475, \"left\":9, \"right\":10},{\"node_id\":477, \"left\":15, \"right\":18},{\"node_id\":828, \"left\":37, \"right\":38}]","node_number":"16","allowable_node":"16","img_src":"./cache/5/attach/201701/17131_2718543358_740_450.jpg"}]]