[[{"content_id":12772,"domain_id":"0","lang_id":"fa","portal_id":"5","owner_id":"370","user_id":"405","view_accesslevel_id":"0","edit_accesslevel_id":"0","delete_accesslevel_id":"0","editor_id":"405","content_title":"همنشینی برادرانه در قندهار","content_number":"","content_date_event":"2016-08-20 14:06:19","content_summary":"خیلی برایم جالب بود که با این مقام و تحصیلات و...اصلا به یک نظامی شبیه نبود. بیشتر به یک عارف و عابد می نمود. وقتی نام پیامبر(ص) در میان می آمد از جایش بلند می شد! درود می فرستاد. وقتی من می خواستم از اطاق بیرون بروم برای احترام از جایش بلند می شد...به نظرم یک استاد تمام کمال اخلاق اسلامی بود.","content_summary_fill":"1","content_body":"* حجت الاسلام امین محقق\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nقندهار افغانستان \r\n\r\nخاطره راجع به وقتی است که به عنوان نماینده آیت الله محقق کابلی زید عزه عازم پاکستان شدم و این ماجرای به یادماندنی برای بنده رخ داد:\r\n\r\nغروب بود که به قندهار افغانستان رسیدم از هرکسی می پرسیدم هتل کجاست ؟می گفت (نپگم)من هم نمی فهمد م چه می گویند... همینطور در خیابان های قندهار سرگردان بودم که چشمم به یک نوجوان خورد. سلام کردم پرسیدم:&quot; وطن دار! از هرات تازه رسیدم شهر را نابلدم، دنبال جای می گردم که شب را در آنجا بگذرانم.&quot; با دست خود به پشت سرم اشاره کرد و به زبانش هم زحمت نداد. نگاه کردم آن طرف خیابان تابلویی بود که نوشته بود(میرویس هتل)!\r\n\r\nساکم را که خیلی سنگین بود و اکثر محتویات آن کتاب بود، به دوشم گرفتم از راه پله های هتل به سختی بالا رفتم.....نفس زنان از متصدی هتل پرسیدم &quot;جا هست؟&quot; اشاره به سالن کرد گفت:&quot; نمی بینی حاجی صاحبان اطاق ندارند و روی سالن نشسته اند؟ &quot; گفتم :&quot;وطن دارمن نابلد هستم الآن هم شب شده من کجا بروم ؟&quot; آدرس هتل دیگری را داد......گفتم:&quot; وطن دار امشب به هر قسمی می شود، همین جا می مانم!&quot; آهسته گفت: &quot;می توانی با این طالبان در سالن بمانی؟&quot; &nbsp;\r\n\r\nراضی شدم، بنده خدا دلش سوخت گفت:&quot; صبر کن.&quot; به دری که کنارش بود اشاره کرد و گفت:&quot; در این اطاق دو نفری، یک نفر است، شاید او راضی شود تو را جا دهد.&quot; در را زد، داخل اطاق شد و بعد از چند لحظه بیرون آمد و گفت: &quot;امشب را در همین اطاق بمان تا فردا خدا بزرگ است، یک کاری می کنیم.&quot;\r\n\r\nیکی از طالبان\r\n\r\nبا ساک هایم وارد شدم دیدم پیرمردی شبیه عمرمختار، با ریش پرپشت و انبوه، کاملا سفید روی تخت نشسته و در حال جمع کردن سفره اش می باشد، سلام کردم کاملا از روی تخت بلند شد مانند یک آشنا با احترام سلام علیک و پذیرایی کرد.\r\n\r\nخیال کردم او هم یکی از طالبان است که می خواهد به حج برود. روی تختی که در کنارش بود نشستم. همانطوری که داشت سفره اش را جمع می کرد گفت: &quot;حتما گرسنه ای، زنگی را که کنار تختش بود فشار داد. وقتی شاگرد هتلی آمد، به او گفت:&quot;غذا بیاور&quot;.......غذا را خوردم. همین که خواستم برای وضو گرفتن بروم، دمپایی را از زیر تخت خواب خودش بیرون آورده و گفت: &quot; تشناب(سرویس بهداشتی) خیلی چتل( کثیف) است این ها را در پای خود کن تا نجس نشوی.&quot;\r\n\r\nبه هرحال وضو گرفتم و به اطاق آمدم، بنده خدا پتوی خود را چند لایه همانند جانماز در کف اطاق پهن کرده بود. فقط مهر نداشت! مهر را گذاشتم و نماز را با طمئنینه ای بیشتر از گذشته خواندم.\r\n\r\nبعد از نماز پرس&zwnj;وجو شروع شد:\r\n\r\n&quot;از کجا آمده ای؟\r\n\r\nکجا میروی ؟\r\n\r\nاسم شما چیست؟\r\n\r\nچه کاره ای وشغل شما چیست؟&quot;\r\n\r\nیک گفتگوی کاملا دوستانه بود.\r\n\r\nاستاد تمام کمال اخلاق اسلامی\r\n\r\nتا اینکه من گفتم:&quot; از کابل آمده ام و می خواهم به کویته پاکستان برای دیدن اقوام بروم.&quot; او هم گفت :&quot;عجب من هم از کابل آمدم تا احوال فرزندم که در هلمند جنرال است را بگیرم. از دست یک درایور(راننده) پیغام دادم که بیاید قندهار....همین تختی که شما روی آن نشسته اید برای پسرم گرفته ام.&quot;\r\n\r\nگفتم: &quot;اسم من محمدامین است&quot; \r\n\r\nبا خوشحالی گفت: &quot;هر دو هم اسم هستیم، اسم من هم محمدامین است.&quot;\r\n\r\nتا آن موقع خیال می کردم که او هم یک طالب بی تعصب است. چون با آن سن و سالی که داشت خیلی با من که کوچکتر از او بودم با احترام و متواضعانه رفتار می کرد. آن چنان با محبت که تا هنوز کسی با من مانند او رفتار محبت آمیزی نداشته است!\r\n\r\nادامه داد، من جنرال بازنشسته هستم که تحصیلات خود را در شوروی سابق در زمان ظاهرخان گذراندم....بیش از پنجاه سال به وطن خدمت کردم...فقط در دوران طالبان خانه نشین بودم......کرزای از من درخواست همکاری کرد گفتم دیگر جنرالی برایم سخت است... فعلا در بخش نظامی به عنوان ناظر نظارت می کنم و...&quot;\r\n\r\nخیلی برایم جالب بود که با این مقام و تحصیلات و...اصلا به یک نظامی شبیه نبود. بیشتر به یک عارف و عابد می نمود. وقتی نام پیامبر(ص) در میان می آمد از جایش بلند می شد! درود می فرستاد. وقتی من می خواستم از اطاق بیرون بروم برای احترام از جایش بلند می شد....آدم خودساخته و عجیبی بود. در گفتار و کردار مؤدب بود. به نظرم یک استاد تمام کمال اخلاق اسلامی بود. تاریخ سلام را خوب می دانست. برای مثال از خلیفه دوم نقل می کرد و می گفت:&quot; روزی فرزندش به مکتب نمی رفت و گریه می کرد که شلوارم پاره است هم صنفی هایم(همکلاسی ها) مرا تمسخر می کنند که پدرش خلیفه&zwnj; مسلمین است و فرزندش، سر زانوی شلوارش پاره است. پدر جان تا برای من شلوار نخری من به مکتب نمی روم. خلیفه وعده آخر ماه را می داد. او قبول نمی کرد. به ناچار نامه ای به خزانه دار نوشت که حقوق ماهیانه ام را در این ماه زودتر بده که احتیاج دارم. نامه را داد به دست فرزندش که به خزانه دار برساند. وقتی خزانه دار نامه خلیفه را مطالعه کرد. در زیردستخط مبارک خلیفه نوشت سایه خلیفه مستدام باد، از مضمون نامه مبارک مطلع شدم. اما خلیفه مسلمین لطفا حضرتعالی نامه ای مبنی بر اینکه شما تا آخرماه در قید حیات هستید، از خداوند منان بیاورید تا من با خیال راحت حقوق شما را پیشاپیش پرداخت نمایم! نامه را فرزندش با نارا حتی به خلیفه برگرداند. خلیفه نامه را خواند و با لبخند گفت: فرزندم او راست می گوید از کجا معلوم که من تا چند روز دیگر زنده باشم و...این زهد خلیفه را به خوبی بیان می کند.&quot;\r\n\r\nهمانند دو برادر\r\n\r\nبه هرحال خیلی از فضایل خلفا نقل کرد و از فساد در اداره دولتی و رشوه گیری شکایت کرد. گفت:&quot; کرزی می خواست خانه ای در مکریان کابل برایم بدهد. برای گر فتن آن، برای هر امضا از من رشوه گرفتند و...تا حالا فقط قومای شما رشوه نمی گرفتند ولی حالا آنها هم یاد گرفتند!&quot;\r\n\r\nپسرش که قرار بود از هلمن بیاید از شانس من نیامد و سه روز با هم همانند دو برادر در یک اطاق به وجه بسیار خوبی گذراندیم.\r\n\r\nهنگام خداحافظی به بنده توصیه کرد و گفت:&quot; وضعیت خوب نیست باید با احتیاط رفتار کنی. به کسی زود اعتماد نکنی. اگرکسی چیزی به توداد نخوری و.....پلیس های مرزی اگربدانند تو نابلدی و یا هزاره هستی آزارت می دهند. راننده ها پول زیاد از تو می گیرند. متاسفانه زبان پشتو هم بلد نیستی. در پاکستان سه زبان خیلی مهم است، اردو، پشتو، انگلیسی و تو هیچ کدام را بلد نیستی.&quot;... خیلی دلسوزانه نصیحتم می کرد..... و در آخر با من تا سر خیابان آمد. در حالیکه دراثر کهولت سنی رفت و آمد در پله های هتل برایش سخت بود اما با این حال یکی ازساک هایم را تا ماشین رساند.\r\n\r\nآن همنشینی برادرانه هیچ گاه از خاطرم نمی رود.\r\n\r\nلینک عربی مطلب\r\n\r\n&nbsp;","content_html":"<p align=\"right\"><span style=\"color:#FF0000;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span dir=\"RTL\">* حجت الاسلام امین محقق</span></span></span></span></p>\r\n\r\n<p align=\"right\">&nbsp;</p>\r\n\r\n<p align=\"right\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#0000CD;\"><span dir=\"RTL\"><img alt=\"\" height=\"175\" src=\"/file/5/attach201608208501341216351.jpg\" width=\"190\" /></span></span></span></span></p>\r\n\r\n<p align=\"right\">&nbsp;</p>\r\n\r\n<p align=\"right\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#0000CD;\"><strong><span dir=\"RTL\">قندهار </span></strong><strong><span dir=\"RTL\">افغانستان </span></strong></span></span></span></p>\r\n\r\n<p align=\"right\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span dir=\"RTL\">خاطره راجع به وقتی است که به عنوان نماینده آیت الله محقق کابلی زید عزه عازم پاکستان شدم و این ماجرای به یادماندنی برای بنده رخ داد:</span></span></span></p>\r\n\r\n<p align=\"right\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span dir=\"RTL\">غروب بود که به قندهار افغانستان رسیدم از هرکسی می پرسیدم هتل کجاست ؟می گفت (نپگم)من هم نمی فهمد م چه می گویند... همینطور در خیابان های قندهار سرگردان بودم که چشمم به یک نوجوان خورد. سلام کردم پرسیدم:&quot; وطن دار! از هرات تازه رسیدم شهر را نابلدم، دنبال جای می گردم که شب را در آنجا بگذرانم.&quot; با دست خود به پشت سرم اشاره کرد و به زبانش هم زحمت نداد. نگاه کردم آن طرف خیابان تابلویی بود که نوشته بود(میرویس هتل)!</span></span></span></p>\r\n\r\n<p align=\"right\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span dir=\"RTL\">ساکم را که خیلی سنگین بود و اکثر محتویات آن کتاب بود، به دوشم گرفتم از راه پله های هتل به سختی بالا رفتم.....نفس زنان از متصدی هتل پرسیدم &quot;جا هست؟&quot; اشاره به سالن کرد گفت:&quot; نمی بینی حاجی صاحبان اطاق ندارند و روی سالن نشسته اند؟ &quot; گفتم :&quot;وطن دارمن نابلد هستم الآن هم شب شده من کجا بروم ؟&quot; آدرس هتل دیگری را داد......گفتم:&quot; وطن دار امشب به هر قسمی می شود، همین جا می مانم!&quot; آهسته گفت: &quot;می توانی با این طالبان در سالن بمانی؟&quot; &nbsp;</span></span></span></p>\r\n\r\n<p align=\"right\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span dir=\"RTL\">راضی شدم، بنده خدا دلش سوخت گفت:&quot; صبر کن.&quot; به دری که کنارش بود اشاره کرد و گفت:&quot; در این اطاق دو نفری، یک نفر است، شاید او راضی شود تو را جا دهد.&quot;</span> <span dir=\"RTL\">در را زد، داخل اطاق شد و بعد از چند لحظه بیرون آمد و گفت: &quot;امشب را در همین اطاق بمان تا فردا خدا بزرگ است، یک کاری می کنیم.&quot;</span></span></span></p>\r\n\r\n<p align=\"right\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#0000CD;\"><strong><span dir=\"RTL\">یکی از طالبان</span></strong></span></span></span></p>\r\n\r\n<p align=\"right\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span dir=\"RTL\">با ساک هایم وارد شدم دیدم پیرمردی شبیه عمرمختار، با ریش پرپشت و انبوه، کاملا سفید روی تخت نشسته و در حال جمع کردن سفره اش می باشد، سلام کردم کاملا از روی تخت بلند شد مانند یک آشنا با احترام سلام علیک و پذیرایی کرد.</span></span></span></p>\r\n\r\n<p align=\"right\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span dir=\"RTL\">خیال کردم او هم یکی از طالبان است که می خواهد به حج برود. روی تختی که در کنارش بود نشستم. همانطوری که داشت سفره اش را جمع می کرد گفت: &quot;حتما گرسنه ای، زنگی را که کنار تختش بود فشار داد. وقتی شاگرد هتلی آمد، به او گفت:&quot;غذا بیاور&quot;.......غذا را خوردم. همین که خواستم برای وضو گرفتن بروم، دمپایی را از زیر تخت خواب خودش بیرون آورده و گفت: &quot; تشناب(سرویس بهداشتی) خیلی چتل( کثیف) است این ها را در پای خود کن تا نجس نشوی.&quot;</span></span></span></p>\r\n\r\n<p align=\"right\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span dir=\"RTL\">به هرحال وضو گرفتم و به اطاق آمدم، بنده خدا پتوی خود را چند لایه همانند جانماز در کف اطاق پهن کرده بود. فقط مهر نداشت! مهر را گذاشتم و نماز را با طمئنینه ای بیشتر از گذشته خواندم.</span></span></span></p>\r\n\r\n<p align=\"right\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span dir=\"RTL\">بعد از نماز پرس&zwnj;وجو شروع شد:</span></span></span></p>\r\n\r\n<p align=\"right\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span dir=\"RTL\">&quot;از کجا آمده ای؟</span></span></span></p>\r\n\r\n<p align=\"right\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span dir=\"RTL\">کجا میروی ؟</span></span></span></p>\r\n\r\n<p align=\"right\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span dir=\"RTL\">اسم شما چیست؟</span></span></span></p>\r\n\r\n<p align=\"right\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span dir=\"RTL\">چه کاره ای وشغل شما چیست؟&quot;</span></span></span></p>\r\n\r\n<p align=\"right\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span dir=\"RTL\">یک گفتگوی کاملا دوستانه بود.</span></span></span></p>\r\n\r\n<p align=\"right\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#0000CD;\"><strong><span dir=\"RTL\">استاد تمام کمال اخلاق اسلامی</span></strong></span></span></span></p>\r\n\r\n<p align=\"right\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span dir=\"RTL\">تا اینکه من گفتم:&quot; از کابل آمده ام و می خواهم به کویته پاکستان برای دیدن اقوام بروم.&quot; او هم گفت :&quot;عجب من هم از کابل آمدم تا احوال فرزندم که در هلمند جنرال است را بگیرم. از دست یک درایور(راننده) پیغام دادم که بیاید قندهار....همین تختی که شما روی آن نشسته اید برای پسرم گرفته ام.&quot;</span></span></span></p>\r\n\r\n<p align=\"right\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span dir=\"RTL\">گفتم: &quot;اسم من محمدامین است&quot; </span></span></span></p>\r\n\r\n<p align=\"right\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span dir=\"RTL\">با خوشحالی گفت: &quot;هر دو هم اسم هستیم، اسم من هم محمدامین است.&quot;</span></span></span></p>\r\n\r\n<p align=\"right\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span dir=\"RTL\">تا آن موقع خیال می کردم که او هم یک طالب بی تعصب است. چون با آن سن و سالی که داشت خیلی با من که کوچکتر از او بودم با احترام و متواضعانه رفتار می کرد. آن چنان با محبت که تا هنوز کسی با من مانند او رفتار محبت آمیزی نداشته است!</span></span></span></p>\r\n\r\n<p align=\"right\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span dir=\"RTL\">ادامه داد، من جنرال بازنشسته هستم که تحصیلات خود را در شوروی سابق در زمان ظاهرخان گذراندم....بیش از پنجاه سال به وطن خدمت کردم...فقط در دوران طالبان خانه نشین بودم......کرزای از من درخواست همکاری کرد گفتم دیگر جنرالی برایم سخت است... فعلا در بخش نظامی به عنوان ناظر نظارت می کنم و...&quot;</span></span></span></p>\r\n\r\n<p align=\"right\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span dir=\"RTL\">خیلی برایم جالب بود که با این مقام و تحصیلات و...اصلا به یک نظامی شبیه نبود. بیشتر به یک عارف و عابد می نمود. وقتی نام پیامبر(ص) در میان می آمد از جایش بلند می شد! درود می فرستاد. وقتی من می خواستم از اطاق بیرون بروم برای احترام از جایش بلند می شد....آدم خودساخته و عجیبی بود. در گفتار و کردار مؤدب بود. به نظرم یک استاد تمام کمال اخلاق اسلامی بود. تاریخ سلام را خوب می دانست. برای مثال </span><span dir=\"RTL\">از خلیفه دوم نقل می کرد و می گفت:&quot; روزی فرزندش به مکتب نمی رفت و گریه می کرد که شلوارم پاره است هم صنفی هایم(همکلاسی ها) مرا تمسخر می کنند که پدرش خلیفه&zwnj; مسلمین است و فرزندش، سر زانوی شلوارش پاره است. پدر جان تا برای من شلوار نخری من به مکتب نمی روم. خلیفه وعده آخر ماه را می داد. او قبول نمی کرد. به ناچار نامه ای به خزانه دار نوشت که حقوق ماهیانه ام را در این ماه زودتر بده که احتیاج دارم.</span><span dir=\"RTL\"> نامه را </span><span dir=\"RTL\">داد به دست فرزندش که به خزانه دار برساند. وقتی خزانه دار نامه خلیفه را مطالعه کرد. در زیردستخط مبارک خلیفه نوشت سایه خلیفه مستدام باد، از مضمون نامه مبارک مطلع شدم. اما خلیفه مسلمین لطفا حضرتعالی نامه ای مبنی بر اینکه شما تا آخرماه در قید حیات هستید، از خداوند منان بیاورید تا من با خیال راحت حقوق شما را پیشاپیش پرداخت نمایم!</span> <span dir=\"RTL\">نامه را فرزندش با نارا حتی به خلیفه برگرداند. خلیفه نامه را خواند و با لبخند گفت: فرزندم او راست می گوید از کجا معلوم که من تا چند روز دیگر زنده باشم و...این زهد خلیفه را به خوبی بیان می کند.&quot;</span></span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#0000CD;\"><strong><span dir=\"RTL\">همانند دو برادر</span></strong></span></span></span></p>\r\n\r\n<p align=\"right\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span dir=\"RTL\">به هرحال خیلی از فضایل خلفا نقل کرد و از فساد در اداره دولتی و رشوه گیری شکایت کرد. گفت:&quot; کرزی می خواست خانه ای در مکریان کابل برایم بدهد. برای گر فتن آن، برای هر امضا از من رشوه گرفتند و...تا حالا فقط قومای شما رشوه نمی گرفتند ولی حالا آنها هم یاد گرفتند!&quot;</span></span></span></p>\r\n\r\n<p align=\"right\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span dir=\"RTL\">پسرش که قرار بود از هلمن بیاید از شانس من نیامد و سه روز با هم همانند دو برادر در یک اطاق به وجه بسیار خوبی گذراندیم.</span></span></span></p>\r\n\r\n<p align=\"right\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span dir=\"RTL\">هنگام خداحافظی به بنده توصیه کرد و گفت:&quot; وضعیت خوب نیست باید با احتیاط رفتار کنی. به کسی زود اعتماد نکنی. اگرکسی چیزی به توداد نخوری و.....پلیس های مرزی اگربدانند تو نابلدی و یا هزاره هستی آزارت می دهند. راننده ها پول زیاد از تو می گیرند. متاسفانه زبان پشتو هم بلد نیستی. در پاکستان سه زبان خیلی مهم است، اردو، پشتو، انگلیسی و تو هیچ کدام را بلد نیستی.&quot;... خیلی دلسوزانه نصیحتم می کرد..... و در آخر با من تا سر خیابان آمد. در حالیکه دراثر کهولت سنی رفت و آمد در پله های هتل برایش سخت بود اما با این حال یکی ازساک هایم را تا ماشین رساند.</span></span></span></p>\r\n\r\n<p align=\"right\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span dir=\"RTL\">آن همنشینی برادرانه هیچ گاه از خاطرم نمی رود.</span></span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"text-align: center;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><a href=\"http://okhowah.com/ar/12965\"><strong><span dir=\"RTL\">لینک عربی مطلب</span></strong></a></span></span></p>\r\n\r\n<p align=\"right\">&nbsp;</p>","content_source":"","content_url":"","content_columns":"0","content_date_start":"2016-08-20 14:06:19","content_date_finish":"2016-08-20 14:06:19","content_date_register":"2016-08-20 14:19:17","content_date_last_edit":"2019-12-22 19:36:01","content_show_img":"1","content_show_details":"0","content_show_related_img":"0","content_show_slider":"1","content_show_title_slider":"1","content_comment":"1","content_score":"0","content_recorded":"0","content_confirmed":"0","content_status":"1","content_kind":"0","tag_id":"10084","tag_word":"خاطرات,خاطرات,خاطرات,افغانستان,افغانستان,افغانستان,برادرانه,برادرانه,برادرانه,برادری با اهل سنت,برادری با اهل سنت,برادری با اهل سنت,خاطرات خارجی,خاطرات خارجی,خاطرات خارجی","tag_service":"0","tag_total":"298","tag_soundex":"","attach_token":4015190280,"attach_date_register":"2016-08-20 14:19:11","attach_id":16309,"attach_file_ext":"jpg","attach_file_header":"image/jpeg","attach_img_type":"2","attach_img_width":"2431","attach_img_height":"1392","attach_file_media":"1","attach_show_watermark":"0","score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"visit_count":"9684","visit_date_last":"2026-05-26 23:21:42","attach_title":"همنشینی برادرانه در قندهار 2","node_title":"برادری,برگزیده,خاطرات وحدت","ot_node_left_right":"[{\"node_id\":459, \"left\":5, \"right\":6},{\"node_id\":468, \"left\":87, \"right\":88},{\"node_id\":828, \"left\":37, \"right\":38}]","node_number":"15","allowable_node":"15","img_src":"./cache/5/attach/201608/16309_4015190280_2431_1392.jpg"}]]