[[{"content_id":12481,"domain_id":"0","lang_id":"fa","portal_id":"5","owner_id":"370","user_id":"405","view_accesslevel_id":"0","edit_accesslevel_id":"0","delete_accesslevel_id":"0","editor_id":"405","content_title":"خاطراتی از تاثیرات انقلاب اسلامی در آذربایجان:\r\n\r\nماجرای فرار از آذربایجان برای حضور در جبهه‌های ایران!","content_number":"","content_date_event":"2016-04-11 11:04:43","content_summary":"اسکندر حسین‌اف از جمله انقلابیون کشور آذربایجان است. او می‌گوید: مدت ها برنامه ریزی می‌کردم تا بتوانم به ایران فرار کنم و در جنگ علیه صدام شرکت کنم. یک‌ماه بدون حقوق در یک روستای مرزی کار کردم تا فقط بتوانم مرز را شناسایی کنم.","content_summary_fill":"1","content_body":"اسکندر حسین&zwnj;اف از جمله انقلابیون آذربایجان است که دلی مالامال از عشق خمینی دارد. او برای ما از علاقه شدیدش برای شرکت در جبهه&zwnj;های دفاع مقدس و تلاش&zwnj;هایی که برای فرار از کشور آذربایجان و شرکت در این جنگ داشته گفت. مصاحبه ما با اسکندر حسین&zwnj;اف شنیدنی&zwnj;های زیادی از تاثیرات انقلاب اسلامی بر مردم آذربایجان دارد.\r\n\r\nدین به انتهای خود رسیده بود\r\n\r\nمن اسکندر حسین&zwnj;اف از جمهوری آذربایجان هستم. تحصیلات متوسطه و دانشگاهی را در آذربایجان گذراندم و برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه قم آمدم. در ایام پیروزی انقلاب ایران کلاس سوم راهنمایی بودم. ما در شهر جلیل آباد زندگی می&zwnj;کردیم که نزدیک مرزهای ایران است.\r\n\r\nقبل از انقلاب دین در آذربایجان به انتهای خود رسیده بود. مثلاً شهر ما حدود 130 هزار نفر جمعیت دارد. من از کودکی فقط روخوانی قرآن یاد گرفته بودم. به خاطر همین در شهر من را با تعجب با انگشت به همدیگر نشان می&zwnj;دادند، انگار یک مرجع تقلید دیده&zwnj;اند! یا مثلاً پدرم یک روز در ماه رمضان افطاری می&zwnj;داد و مقید بود که فقط روزه داران در آن شرکت کنند. از جمعیت 130 هزار نفری فقط 30 -40 نفر روزه گرفته بودند که در افطاری شرکت کنند، همه آنها هم پیرزن و پیرمرد بودند.\r\n\r\nچون من قرآن خوان بودم، همیشه پیش پیرمردها بودم! یادم هست که هر پیرمردی که از دنیا می&zwnj;رفت، بقیه می&zwnj;گفتند یک دین دار دیگر هم رفت و کم کم کل دینداری از بین می&zwnj;رود. بعضی&zwnj;های دیگر هم بودند که می&zwnj;گفتند دین دوباره احیا خواهد شد، دینداری به مو می&zwnj;رسد ولی پاره نمی&zwnj;شود.\r\n\r\nفقط در ده روز محرم مسلمان می&zwnj;شدند\r\n\r\nدر مدارس و رسانه&zwnj;ها مدام مباحث ضددین مطرح می&zwnj;شد. مارکسیسم و لنینیسم تدریس می&zwnj;شد. تنها چیزی که دین را تا آن زمان نگه داشته بود ده روز اول محرم بود. در این ده روز مردم دوباره مسلمان می&zwnj;شدند. دزد دزدی نمی&zwnj;کرد، مشروب خوار مشروب نمی&zwnj;خورد. ولی دهه عاشورا که تمام می&zwnj;شد دوباره همه کارها شروع می&zwnj;شد.\r\n\r\nاز بس کاریکاتور از آخوندها دیده بودیم، تا اسم آخوند می&zwnj;آمد، یک آدم زشت وحشتناک در ذهنمان می&zwnj;آمد. آخوند را کسی می&zwnj;دانستیم که در قبرستان می&zwnj;نشیند و قرآن می&zwnj;خواند و از مرم پول می&zwnj;گیرد. خلاصه هیچ چیز مثبتی از دین و دینداری و آخوندجماعت در ذهن مردم وجود نداشت.\r\n\r\nدر ابتدا کمونیست&zwnj;ها با انقلاب مخالفت نمی&zwnj;کردند\r\n\r\nاوایل انقلاب کمونیست&zwnj;ها دشمنی با انقلاب نشان نمی&zwnj;دادند. چون انقلاب از یک طرف ضدغربی بود و از طرف دیگر آنها امید داشتند که به وسیله حزب توده بتوانند انقلاب را مصادره کنند و حکومت را به دست بگیرند. فکر نمی&zwnj;کردند که این انقلاب بتواند روی فکر مردم تأثیر بگذارد. لذا اوایل انقلاب تلویزیون شوروی همه اخبار و مراسمات مربوط به انقلاب مثل ورود امام به ایران را نشان می&zwnj;داد. بنابراین نتیجه&zwnj;ای که حاصل شد این بود که ذهنیت منفی مردم نسبت به روحانیت تغییر کرد. همان آخوندی که سالها تحقیرش می&zwnj;کردند آمده و در کشوری مثل ایران انقلاب کرده و حکومت را به دست گرفته است. مردم با خود می&zwnj;گفتند چطور آخوندی که مرتجع و خرافی است توانسته چنین انقلابی برپا کند و بعد آن را مدیریت کند؟! خود کمونیست&zwnj;ها نفهمیدند که دارند با دست خودشان تبلیغات 70 ساله&zwnj;شان را بر باد می&zwnj;دهند.\r\n\r\nبعد کم کم متوجه شدند که دارند اشتباه می&zwnj;کنند. لذا شروع کردند به تبلیغات. مثلاً می&zwnj;گفتند که خمینی تربیت شده شوروی است و در تاتارستان روسیه همراه 9 نفر دیگر تربیت شده&zwnj;اند. این هنر کا گ ب است که می&zwnj;تواند حتی مرجع تقلید کمونیست تربیت کند. بعضی دیگر می&zwnj;گفتند که خمینی را انگلیسی&zwnj;ها درست کردند. اختلافات شدیدی درباره ماهیت امام خمینی شکل گرفته بود. من یک کتاب خاطره از آن دعواها دارم. مثلاً یک آخوندی بود که با عصبانیت روی میز می&zwnj;زد و می&zwnj;گفت به قرآن قسم این آدم جاسوس انگلیس است چرا شما نمی&zwnj;فهمید؟\r\n\r\nآنها امید داشتند که با برنامه&zwnj;های طولانی مدتشان می&zwnj;توانند ایران را نیز کمونیست کنند و بر آن حکومت کنند، اما حالا می&zwnj;دیدند که برعکس مذهبی&zwnj;های ایران دارند در آذربایجان و شوروی نفوذ می&zwnj;کنند. لذا بعد از انحلال حزب توده ایران که امید داشتند از طریق آن بتوانند بر ایران حکومت کنند، تلویزیون شوروی بمباران تبلیغاتی علیه انقلاب و امام را شروع کرد.\r\n\r\n\r\n\r\nآنهایی که مسخره می&zwnj;کردند، مذهبی شدند\r\n\r\nامام با انقلاب یک روح تازه&zwnj;ای در جامعه آذربایجان دمید. کسانی که تا پیش از این اصل خدا را قبول نداشتند و با من درباره وجود خدا بحث می&zwnj;کردند، حالا مذهبی شده بودند. من بعضی&zwnj;ها را باورم نمی&zwnj;شد که مذهبی بشوند ولی به برکت انقلاب مذهبی شدند. به نظر من این از کرامت امام بود که توانست تصرف روحی در افراد انجام دهد.\r\n\r\nاز این افرادی که با انقلاب ایران متحول شدند تعداد بسیاری وجود دارد. یکی از رفقای ما که الان هم مشغول فعالیت&zwnj;های انقلابی است، قبل از انقلاب ما را به خاطر فعالیت&zwnj;های مذهبی مسخره و تحقیر می&zwnj;کرد. وقتی می&zwnj;دید که من دو سه نفر را جمع کردم و برایشان درباره دین حرف می&zwnj;زنم، می&zwnj;آمد و مسخره بازی می&zwnj;کرد تا نگذارد من حرفم را بزنم. اما همین آدم در اثر نفس قدسی حضرت امام &laquo;ره&raquo; متحول شد و الان یک فرد انقلابی است.\r\n\r\nمخفیانه برنامه&zwnj;های رادیوهای ایران را پیاده می&zwnj;کردیم\r\n\r\nما برنامه&zwnj;های مذهبی، سخنرانی&zwnj;ها و خطبه&zwnj;های نماز جمعه رادیو آستارا یا رادیو به یله سوار را ضبط می&zwnj;کردیم و بعد پیاده می&zwnj;کردیم. شب&zwnj;ها ده پانزده نفر مخفیانه جمع می&zwnj;شدیم و مطالب رادیو را پیاده می&zwnj;کردیم. دولت کمونیست اگر از فعالیت&zwnj;های ما مطلع می&zwnj;شد، اذیتمان می&zwnj;کرد.\r\n\r\nقبل از هسته ما در جلیل آباد، هسته اولیه انقلابیون در نارداران باکو شکل گرفته بود. آنها برای ما ضبط صوت&zwnj;های قوی می&zwnj;آوردند تا بتوانیم برنامه&zwnj;ها را راحت&zwnj;تر ضبط و پیاده کنیم. هفته&zwnj;ای یک بار نیز می&zwnj;آمدند و نوارها و پیاده شده&zwnj;ها را می&zwnj;بردند و در شهرهای مختلف توزیع می&zwnj;کردند. این هسته&zwnj;ها تقریباً در همه شهرهای آذربایجان ایجاد شده بود.\r\n\r\nیک خاطره طنز هم در این رابطه تعریف کنم. یکی از رفقای ما تعریف می&zwnj;کرد که من نماز جمعه آقای ملکوتی در تبریز را ضبط و پیاده می&zwnj;کردم. وقتی برای مردم صحبت می&zwnj;کردم عیناً حرف&zwnj;های آیت الله ملکوتی را تکرار می&zwnj;کردم. مثلاً آقای ملکوتی مثلاً خطاب به اداره گاز هم حرفی می&zwnj;زد، من در آذربایجان هم همان حرف را عیناً تکرار می&zwnj;کردم؛ مردم نمی&zwnj;فهمیدند چه می گویم، خودم هم نمی&zwnj;فهمیدم ولی می&zwnj;گفتم!\r\n\r\nدانشجوی یمنی، مبلغ انقلاب ایران در آذربایجان\r\n\r\nمرحوم حاج علی اکرام اف که رهبر انقلابیون آذربایجان بود تعریف می کرد که در امامزاده ای که در نارداران مدفون است و معروف است که ایشان خواهر حضرت معصومه &laquo;س&raquo; است، بعضی ها از باکو به زیارت می آمدند. یک دانشجوی خارجی پزشکی هر هفته به زیارت می آمد. دانشجوها روسی صحبت می کردند. یکی از رفقای ما که روسی بلد بود با او صحبت کرده بود و متوجه شده بود یمنی و شیعه است. با او رفیق شده بود و بعد از مدتی آن فرد یمنی شروع کرده بود مباحثی درباره اسلام و جهان اسلام و نهضت حضرت امام &laquo;ره&raquo; مطرح کردن. در آن مقطع امام هنوز در فرانسه بود و به ایران نیامده بود. گویا فرد بسیار آگاهی بوده است و حوادث را پیش بینی می کرده است. می گفت این دانشجوی یمنی همه اخبار را برای ما می گفت و ما بچه های روستا را جمع می کردیم و به حرف های او گوش می دادیم. ما هم آنلاین از طریق تلویزیون و رادیو اخبار انقلاب را گوش می کردیم. مثلا وقتی امام می خواست از پاریس به تهران بیاید به ما گفت نماز بخوانید و دعای توسل بخوانید تا امام به سلامتی به تهران برسد. چون احتمال دارد هواپیما را منفجر کنند.\r\n\r\nبا امثال شما در &laquo;جای دیگر&raquo; صحبت می&zwnj;کنم\r\n\r\nیک روحانی نسبتا باسوادی به نام شیخ محمد ابراهیمی در منطقه ما بود که قدری هم محتاط بود. او از آیت الله شریعتمداری عدول کرده بود و مقلد امام شده بود. من با ایشان فامیل شده بودم و با من راحت تر صحبت می کرد. روزی با ایشان تنها بودم. گفتم رفتم باکو و در آنجا مراسم چهلم حضرت امام برگزار شده بود. شیخ الله شکور پاشازاده که روحانی حکومت و رییس اداره دینی قفقاز بود سخنرانی می کرد و حرف خیلی مهمی زد. گفت من یک رازی که به هیچکس نگفتم می خواهم به شما بگویم. من از وقتی امام را شناختم از ایشان تقلید می کنم.\r\n\r\n\r\nالله شکور پاشازاده\r\n\r\nاین را که گفتم شیخ خندید و گفت یک خاطره هم من برای تو تعریف کنم. چند سال قبل همین جا نشسته بودم که الله شکور پاشازاده آمد و گفت آمدم به تو سر بزنم. ولی من می دانستم که یک کاری دارد. پاشازاده گفت شیخ شنیدم اسم &laquo;او&raquo; را می برید. گفتم &laquo;او&raquo; کیست؟ گفت آیت الله خمینی. گفتم چه اشکالی دارد؟ گفت شما گفتید که او مرجع تقلید است. گفتم بله. گفت مرجع تقلید نیست، مجتهد هم نیست! گفتم مجتهد بودن را شما می توانی تشخیص بدهی یا من؟ گفت او اجتهاد هم داشته باشد از بین رفته است. گفتم چرا؟ گفت او تا حالا چند هزار زن حامله اعدام کرده! گفتم که من 50 سال است که این تبلیغات کمونیست ها را می شنوم و این حرف ها برایم تازگی ندارد. حرف حساب شما چیست؟ بعد گفت شیخ من شما را دوست دارم. الان حکومت روی شما حساس شده و می دانند که شما دارید چه کار می کنید. می خواست که من از کارهایم در دفاع از امام دست بردارم. آخرش گفت من به شما احترام می گذارم وگرنه با امثال شما در &laquo;جای دیگر&raquo; صحبت می کنم. منظور از جای دیگر زیرزمین کا گ ب است که شکنجه گاه کمونیست ها بود. گفتم ممنون که به من احترام می گذاری ولی بدان که روزی که قرار است من در قبر بخوابم، چه بهتر که با شهادت در قبر بخوابم.\r\n\r\n&laquo;بکشید ما را&raquo; در باکو معروف شده بود\r\n\r\nبزرگان انقلاب مثل شهید مطهری و شهید بهشتی که ترور شدند، در باکو جداگانه مراسم برگزار شد. سخنان امام درباره آنها سریعا در فضای جامعه پخش می شد. مثلا &laquo;بهشتی یک ملت بود&raquo; خیلی معروف شد. &laquo;بکشید ما را&raquo; هم خیلی معروف شده بود. این تعابیر امام باعث می شد که ما بخاطر این ترورها نسبت به ادامه انقلاب ناامید نشویم.\r\n\r\nماجرای کمک های مردمی آذربایجان به جبهه&zwnj;های ایران\r\n\r\nجنگ ایران و عراق خیلی در آذربایجان پیگیری می شد. تک تک عملیات ها و نتایج آن تحلیل و بررسی می شد. به وصیت نامه ها و خاطرات شهدا خیلی پرداخته می شد. حاج علی اکرام اف در باکو مخفیانه با کنسول ایران اطلاعات و کتابهایی در این زمینه ردوبدل می کردند. شنیده بودند که در جبهه ها دوربین فیلم برداری احتیاج است. از بین مردم پول جمع کرده بودند تا صد تا دوربین بخرند اما آقای احد قضایی که آن موقع کنسول ایران در باکو بود گفته بود که پول را بدهید و نیاز نیست خود دوربین را بخرید. متدینین و حزب اللهی ها نسبت به جبهه های ایران احساس دغدغه می کردند و برای رفع نیاز جبهه ها کمک جمع می کردند.\r\n\r\nهرکاری کردم تا بتوانم در جبهه&zwnj;های ایران شرکت کنم\r\n\r\nمن مدت ها برنامه ریزی می کردم تا بتوانم به ایران فرار کنم و در جنگ علیه صدام شرکت کنم. یک روستای مرزی بود که یک شرکت ساختمان سازی در آن مشغول بود. من بدون اینکه حقوق بگیرم یک ماه تمام هر روز صبح به آن روستا می رفتم و تا شب کار می کردم. ولی هدفم تنها شناسایی مرز و چگونگی فرار از آن بود. مرز به شدت آهنین و غیرقابل نفوذ بود. یک سیم خاردار بلند بود، بعدش یک منطقه ای بود که هر روز با شن و ماسه آنجا را شانه می کردند، به طوری که یک گنجشک هم پایش را آنجا می گذاشت مشخص بود. بعد از آن یک سیم خاردار دیگر بود، بعدش یک سیم خاردار دیگر. همه این ها را که رد می کردیم تازه پادگان های مرزبانی شروع می شد و به سربازان روسی با آن سگ های معروف شان می رسیدیم.\r\n\r\nدر آن زمان نتوانستم از مرز رد بشوم. بعد به سربازی رفتم. سربازی ام در جایی بود که چتربازانی را برای جنگ افغانستان تربیت می کردند. من در قسمت ساختمان سازی بودم و نمی گذاشتند به قسمت چتربازان بروم. کلی پول جمع کردم و با آشنابازی بالاخره توانستم به قسمت چتربازان بروم. هدفم این بود که با چتربازها به افغانستان بروم و از آنجا فرار کنم و به ایران بیایم و در جنگ شرکت کنم. چون شنیده بودم که ایران و افغانستان مرز آنچنانی ندارد. شانس من تا اینکه به قسمت چتربازان رسیدم، ارسال چترباز به افغانستان کلا تعطیل شد.\r\n\r\nخلاصه اینکه علیرغم تلاش و علاقه بسیار نتوانستم به ایران بیایم. خیلی تحت تاثیر خاطرات شهدا و قضایایی که از جبهه ها تعریف می کردند بودم و می خواستم خودم هم آن را تجربه کنم. شهدای ایران بین حزب اللهی و انقلابی ها خیلی محبوب بودند. خاطرات شهدا را برای همدیگر تعریف می کردند. شاید کمتر از شما ایرانی ها خاطره از شهدا نشنیده بودیم.\r\n\r\nمردم تبلیغات کمونیست ها را دروغ می دانستند\r\n\r\nرسانه های شوروی در جنگ از صدام حمایت می کردند ولی ما رادیو تبریز و رادیو آستارا و... را گوش می کردیم. رسانه های شوروی می گفتند که آیت الله خمینی می خواهد کربلا را به کشور خودش ملحق کند. این تبلیغات روی مردم عادی بی تاثیر نبود ولی اواخر عمر شوروی کار به جایی رسیده بود که هرچی حکومت می گفت مردم می گفتند دروغ است.\r\n\r\nحزب&zwnj;اللهی&zwnj;های باکو به نیت زیارت به سفارت ایران می&zwnj;رفتند!\r\n\r\nواقعا هم دروغ های شاخداری می گفتند. یک رفیقی داشتیم که می گفت من میخواهم به نیت زیارت بروم سفارت ایران در باکو را ببینم. یعنی ایران تا این حد مقدس بود برای حزب اللهی های آذربایجان. می گفت رفتم دیدم عکس امام و عکس هایی درباره انقلاب روی سفارت کشیده شده. دیدم که انگار نگاه کردن آزاد است و خیلی خوشحال شدم و داشتم به عکس ها نگاه می کردم که یک نفر آمد و عکس امام را نشان داد و گفت این را می شناسی؟ گفتم بله. گفت میدانی هر روز یک دختر 15 ساله ترک را پیشش می برند؟ گفتم گوش من از این دروغ ها پر است.\r\n\r\nتا مرزهای شوروی سرجایش بود هیچ ارتباط مستقیمی با ایران نداشتیم. آن اواخر عمر شوروی یک ذره فضا باز شده بود و ارتباطاتی با کنسولگری ایران داشتیم. مثلا نمایشگاه کتاب برگزار می کردند و به ما می گفتند اگر از کتابی خوش تان آمد یواشکی و خیلی خونسرد بردارید و ببرید! کتاب های مذهبی مثل کتب شهید مطهری را می آوردند. یکی از دوستان مان بیش از 200 کتاب از نمایشگاه آورده بود و یک کتابخانه راه انداخته بود. کتاب ها هم البته فارسی بود و ترجمه نشده بود ولی ما از بس با رادیوهای ایران مانوس بودیم، تقریبا فارسی را می فهمیدیم. به خاطر انقلاب به زبان فارسی هم علاقه پیدا کرده بودیم. الان کسی را می شناسم که درس زبان فارسی را نخوانده بود ولی با همین رادیو گوش کردن ها و پیاده کردن سخنرانی ها الان مترجم زبان فارسی شده است.\r\n\r\nمی ترسیدیم که بعد از امام چه خواهد شد؟\r\n\r\nبرای رحلت امام مراسمات خیلی مفصلی حداقل در 20 شهر آذربایجان برگزار شد. در نارداران باکو هفت روز مراسم برگزار شد که از نقاط مختلف آذربایجان در آن شرکت می کردند. متدینین هم غم عجیبی داشتند و هم یاس و ترس زیادی. می گفتند که بعد از امام سرنوشت انقلاب چه خواهد شد و آیا کسی هست که بتواند مسئولیت این انقلاب را به خوبی به دوش بکشد؟ بعد که آیت الله خامنه ای به رهبری رسیدند و فرمایشات امام درباره ایشان منتشر شد، همه به یک آرامشی رسیدند. می گفتند اگر امام تایید کردند دیگر تمام است.\r\n\r\nآرم جمهوری اسلامی روی سنگ قبرها!\r\n\r\nحزب اللهی های آذربایجان خیلی دوست داشتند به انقلابی های ایران نشان دهند که ما هم انقلابی هستیم و در کنار شماییم. مثلا وصیت می کردند که روی سنگ قبرشان آرم جمهوری اسلامی حک شود که اگر بعدها مرز باز شد و ایرانی ها به اینجا آمدند ببینند که ما هم طرفدار انقلاب بودیم و با عشق این نظام از دنیا رفتیم. الان کلی سنگ قبر هست که آرم جمهوری اسلامی روی آن نقش بسته است.\r\n\r\nتو را اینجا فرستادیم آدم بشوی، خمینی را تبلیغ می کنی؟\r\n\r\nحاج علی اکرام اف عاشق امام و انقلاب بود. تا حالا من هیچ آذربایجانی را به اندازه ایشان عاشق انقلاب نیافتم. ایشان سه بار به خاطر فعالیت های انقلابی به زندان رفتند. ایشان در زندان مسجد ساخته بود و حدود 200 تا 250 نفر در نماز جماعت آن شرکت می کردند. بعد از نماز جماعت هم تکبیر می گفتند و به نفع انقلاب ایران شعار می دادند.\r\n\r\nیکی از هم بندان ایشان تعریف می کرد که بخاطر همین کلی از مقامات عالیرتبه به زندان آمده بودند. همه زندانیان را به صف کردند و گفتند اکرام علی اف بیاید جلو. رفت جلو. یکی از مقامات گفت ما تو را اینجا فرستادیم آدم بشوی، آنوقت خمینی را تبلیغ می کنی؟ بعد به حضرت امام توهین کرد. توهین او تمام شده و نشده، اکرام علی اف شروع کرد فحش دادن به حیدر علی اف رییس جمهور آذربایجان. بعد شب آمدند و او را به انفرادی بردند. زمستان باکو خیلی سرد است. داخل سلول آب ریخته بودند و ایشان تا زانو داخل آب بود. از بالا هم لوله فاضلاب را سوراخ کرده بودند تا آب آن به سر و صورت اکرام علی اف بریزد. پتو هم نداده بودند. در سلول یک سوراخی داشت که اکرام علی اف از آنجا اذان می گفت و هر یک ساعت شروع می کرد به شعار دادن: الله اکبر، خمینی رهبر، مرگ بر آمریکا، مرگ بر حیدر علی اف. می آمدند و حسابی کتکش می زدند و یک ساعت بعد دوباره شروع می کرد به شعار دادن. 17روز تمام اینگونه سپری شد. حیدر علی اف گفته بود که انقدر در این شرایط نگهش دارید تا بمیرد. تا اینکه گویا مقام معظم رهبری مقامات آذربایجان را تهدید کرده بود و آنها مجبور شدند ایشان را آزاد کنند. حاج علی اکرام اف بعد از آن دوره زندان به انواع و اقسام بیماری ها مبتلا شد.\r\n\r\n\r\nحاج علی اکرام&zwnj;اف\r\n\r\nمی خواستم بمیرم و توهین به امام را نشنوم\r\n\r\nیکی از رفقا تعریف می کرد که در زندان بودم و دست هایم بسته بود و افسر زندان شروع کرد توهین به امام خمینی. می دانستم که اگر به سمتش بروم بقیه افسرها هم می ریزند سرم و تا می خورم کتکم می زنند. عقب عقب رفتم و خودم را محکم به پنجره کوبیدم تا از پنجره به پایین بیفتم تا بمیرم و توهین به امام را نشنوم.\r\n\r\n&nbsp;","content_html":"<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><em><span style=\"color:#FF0000;\"><span style=\"font-size:14px;\">اسکندر حسین&zwnj;اف از جمله انقلابیون آذربایجان است که دلی مالامال از عشق خمینی دارد. او برای ما از علاقه شدیدش برای شرکت در جبهه&zwnj;های دفاع مقدس و تلاش&zwnj;هایی که برای فرار از کشور آذربایجان و شرکت در این جنگ داشته گفت. مصاحبه ما با اسکندر حسین&zwnj;اف شنیدنی&zwnj;های زیادی از تاثیرات انقلاب اسلامی بر مردم آذربایجان دارد.</span></span></em></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#0000CD;\"><strong style=\"box-sizing: border-box;\">دین به انتهای خود رسیده بود</strong></span></span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">من اسکندر حسین&zwnj;اف از جمهوری آذربایجان هستم. تحصیلات متوسطه و دانشگاهی را در آذربایجان گذراندم و برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه قم آمدم. در ایام پیروزی انقلاب ایران کلاس سوم راهنمایی بودم. ما در شهر جلیل آباد زندگی می&zwnj;کردیم که نزدیک مرزهای ایران است.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">قبل از انقلاب دین در آذربایجان به انتهای خود رسیده بود. مثلاً شهر ما حدود 130 هزار نفر جمعیت دارد. من از کودکی فقط روخوانی قرآن یاد گرفته بودم. به خاطر همین در شهر من را با تعجب با انگشت به همدیگر نشان می&zwnj;دادند، انگار یک مرجع تقلید دیده&zwnj;اند! یا مثلاً پدرم یک روز در ماه رمضان افطاری می&zwnj;داد و مقید بود که فقط روزه داران در آن شرکت کنند. از جمعیت 130 هزار نفری فقط 30 -40 نفر روزه گرفته بودند که در افطاری شرکت کنند، همه آنها هم پیرزن و پیرمرد بودند.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">چون من قرآن خوان بودم، همیشه پیش پیرمردها بودم! یادم هست که هر پیرمردی که از دنیا می&zwnj;رفت، بقیه می&zwnj;گفتند یک دین دار دیگر هم رفت و کم کم کل دینداری از بین می&zwnj;رود. بعضی&zwnj;های دیگر هم بودند که می&zwnj;گفتند دین دوباره احیا خواهد شد، دینداری به مو می&zwnj;رسد ولی پاره نمی&zwnj;شود.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#0000CD;\"><strong style=\"box-sizing: border-box;\">فقط در ده روز محرم مسلمان می&zwnj;شدند</strong></span></span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">در مدارس و رسانه&zwnj;ها مدام مباحث ضددین مطرح می&zwnj;شد. مارکسیسم و لنینیسم تدریس می&zwnj;شد. تنها چیزی که دین را تا آن زمان نگه داشته بود ده روز اول محرم بود. در این ده روز مردم دوباره مسلمان می&zwnj;شدند. دزد دزدی نمی&zwnj;کرد، مشروب خوار مشروب نمی&zwnj;خورد. ولی دهه عاشورا که تمام می&zwnj;شد دوباره همه کارها شروع می&zwnj;شد.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">از بس کاریکاتور از آخوندها دیده بودیم، تا اسم آخوند می&zwnj;آمد، یک آدم زشت وحشتناک در ذهنمان می&zwnj;آمد. آخوند را کسی می&zwnj;دانستیم که در قبرستان می&zwnj;نشیند و قرآن می&zwnj;خواند و از مرم پول می&zwnj;گیرد. خلاصه هیچ چیز مثبتی از دین و دینداری و آخوندجماعت در ذهن مردم وجود نداشت.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#0000CD;\"><strong style=\"box-sizing: border-box;\">در ابتدا کمونیست&zwnj;ها با انقلاب مخالفت نمی&zwnj;کردند</strong></span></span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">اوایل انقلاب کمونیست&zwnj;ها دشمنی با انقلاب نشان نمی&zwnj;دادند. چون انقلاب از یک طرف ضدغربی بود و از طرف دیگر آنها امید داشتند که به وسیله حزب توده بتوانند انقلاب را مصادره کنند و حکومت را به دست بگیرند. فکر نمی&zwnj;کردند که این انقلاب بتواند روی فکر مردم تأثیر بگذارد. لذا اوایل انقلاب تلویزیون شوروی همه اخبار و مراسمات مربوط به انقلاب مثل ورود امام به ایران را نشان می&zwnj;داد. بنابراین نتیجه&zwnj;ای که حاصل شد این بود که ذهنیت منفی مردم نسبت به روحانیت تغییر کرد. همان آخوندی که سالها تحقیرش می&zwnj;کردند آمده و در کشوری مثل ایران انقلاب کرده و حکومت را به دست گرفته است. مردم با خود می&zwnj;گفتند چطور آخوندی که مرتجع و خرافی است توانسته چنین انقلابی برپا کند و بعد آن را مدیریت کند؟! خود کمونیست&zwnj;ها نفهمیدند که دارند با دست خودشان تبلیغات 70 ساله&zwnj;شان را بر باد می&zwnj;دهند.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">بعد کم کم متوجه شدند که دارند اشتباه می&zwnj;کنند. لذا شروع کردند به تبلیغات. مثلاً می&zwnj;گفتند که خمینی تربیت شده شوروی است و در تاتارستان روسیه همراه 9 نفر دیگر تربیت شده&zwnj;اند. این هنر کا گ ب است که می&zwnj;تواند حتی مرجع تقلید کمونیست تربیت کند. بعضی دیگر می&zwnj;گفتند که خمینی را انگلیسی&zwnj;ها درست کردند. اختلافات شدیدی درباره ماهیت امام خمینی شکل گرفته بود. من یک کتاب خاطره از آن دعواها دارم. مثلاً یک آخوندی بود که با عصبانیت روی میز می&zwnj;زد و می&zwnj;گفت به قرآن قسم این آدم جاسوس انگلیس است چرا شما نمی&zwnj;فهمید؟</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">آنها امید داشتند که با برنامه&zwnj;های طولانی مدتشان می&zwnj;توانند ایران را نیز کمونیست کنند و بر آن حکومت کنند، اما حالا می&zwnj;دیدند که برعکس مذهبی&zwnj;های ایران دارند در آذربایجان و شوروی نفوذ می&zwnj;کنند. لذا بعد از انحلال حزب توده ایران که امید داشتند از طریق آن بتوانند بر ایران حکومت کنند، تلویزیون شوروی بمباران تبلیغاتی علیه انقلاب و امام را شروع کرد.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; text-align: center; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><img alt=\"\" src=\"http://okhowah.iuuu.ir/file/5/attach201604228247611415426.jpg\" style=\"width: 960px; height: 720px;\" /></span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#0000CD;\"><strong style=\"box-sizing: border-box;\">آنهایی که مسخره می&zwnj;کردند، مذهبی شدند</strong></span></span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">امام با انقلاب یک روح تازه&zwnj;ای در جامعه آذربایجان دمید. کسانی که تا پیش از این اصل خدا را قبول نداشتند و با من درباره وجود خدا بحث می&zwnj;کردند، حالا مذهبی شده بودند. من بعضی&zwnj;ها را باورم نمی&zwnj;شد که مذهبی بشوند ولی به برکت انقلاب مذهبی شدند. به نظر من این از کرامت امام بود که توانست تصرف روحی در افراد انجام دهد.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">از این افرادی که با انقلاب ایران متحول شدند تعداد بسیاری وجود دارد. یکی از رفقای ما که الان هم مشغول فعالیت&zwnj;های انقلابی است، قبل از انقلاب ما را به خاطر فعالیت&zwnj;های مذهبی مسخره و تحقیر می&zwnj;کرد. وقتی می&zwnj;دید که من دو سه نفر را جمع کردم و برایشان درباره دین حرف می&zwnj;زنم، می&zwnj;آمد و مسخره بازی می&zwnj;کرد تا نگذارد من حرفم را بزنم. اما همین آدم در اثر نفس قدسی حضرت امام &laquo;ره&raquo; متحول شد و الان یک فرد انقلابی است.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#0000CD;\"><strong style=\"box-sizing: border-box;\">مخفیانه برنامه&zwnj;های رادیوهای ایران را پیاده می&zwnj;کردیم</strong></span></span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">ما برنامه&zwnj;های مذهبی، سخنرانی&zwnj;ها و خطبه&zwnj;های نماز جمعه رادیو آستارا یا رادیو به یله سوار را ضبط می&zwnj;کردیم و بعد پیاده می&zwnj;کردیم. شب&zwnj;ها ده پانزده نفر مخفیانه جمع می&zwnj;شدیم و مطالب رادیو را پیاده می&zwnj;کردیم. دولت کمونیست اگر از فعالیت&zwnj;های ما مطلع می&zwnj;شد، اذیتمان می&zwnj;کرد.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">قبل از هسته ما در جلیل آباد، هسته اولیه انقلابیون در نارداران باکو شکل گرفته بود. آنها برای ما ضبط صوت&zwnj;های قوی می&zwnj;آوردند تا بتوانیم برنامه&zwnj;ها را راحت&zwnj;تر ضبط و پیاده کنیم. هفته&zwnj;ای یک بار نیز می&zwnj;آمدند و نوارها و پیاده شده&zwnj;ها را می&zwnj;بردند و در شهرهای مختلف توزیع می&zwnj;کردند. این هسته&zwnj;ها تقریباً در همه شهرهای آذربایجان ایجاد شده بود.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">یک خاطره طنز هم در این رابطه تعریف کنم. یکی از رفقای ما تعریف می&zwnj;کرد که من نماز جمعه آقای ملکوتی در تبریز را ضبط و پیاده می&zwnj;کردم. وقتی برای مردم صحبت می&zwnj;کردم عیناً حرف&zwnj;های آیت الله ملکوتی را تکرار می&zwnj;کردم. مثلاً آقای ملکوتی مثلاً خطاب به اداره گاز هم حرفی می&zwnj;زد، من در آذربایجان هم همان حرف را عیناً تکرار می&zwnj;کردم؛ مردم نمی&zwnj;فهمیدند چه می گویم، خودم هم نمی&zwnj;فهمیدم ولی می&zwnj;گفتم!</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#0000CD;\"><strong style=\"box-sizing: border-box;\">دانشجوی یمنی، مبلغ انقلاب ایران در آذربایجان</strong></span></span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">مرحوم حاج علی اکرام اف که رهبر انقلابیون آذربایجان بود تعریف می کرد که در امامزاده ای که در نارداران مدفون است و معروف است که ایشان خواهر حضرت معصومه &laquo;س&raquo; است، بعضی ها از باکو به زیارت می آمدند. یک دانشجوی خارجی پزشکی هر هفته به زیارت می آمد. دانشجوها روسی صحبت می کردند. یکی از رفقای ما که روسی بلد بود با او صحبت کرده بود و متوجه شده بود یمنی و شیعه است. با او رفیق شده بود و بعد از مدتی آن فرد یمنی شروع کرده بود مباحثی درباره اسلام و جهان اسلام و نهضت حضرت امام &laquo;ره&raquo; مطرح کردن. در آن مقطع امام هنوز در فرانسه بود و به ایران نیامده بود. گویا فرد بسیار آگاهی بوده است و حوادث را پیش بینی می کرده است. می گفت این دانشجوی یمنی همه اخبار را برای ما می گفت و ما بچه های روستا را جمع می کردیم و به حرف های او گوش می دادیم. ما هم آنلاین از طریق تلویزیون و رادیو اخبار انقلاب را گوش می کردیم. مثلا وقتی امام می خواست از پاریس به تهران بیاید به ما گفت نماز بخوانید و دعای توسل بخوانید تا امام به سلامتی به تهران برسد. چون احتمال دارد هواپیما را منفجر کنند.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#0000CD;\"><strong style=\"box-sizing: border-box;\">با امثال شما در &laquo;جای دیگر&raquo; صحبت می&zwnj;کنم</strong></span></span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">یک روحانی نسبتا باسوادی به نام شیخ محمد ابراهیمی در منطقه ما بود که قدری هم محتاط بود. او از آیت الله شریعتمداری عدول کرده بود و مقلد امام شده بود. من با ایشان فامیل شده بودم و با من راحت تر صحبت می کرد. روزی با ایشان تنها بودم. گفتم رفتم باکو و در آنجا مراسم چهلم حضرت امام برگزار شده بود. شیخ الله شکور پاشازاده که روحانی حکومت و رییس اداره دینی قفقاز بود سخنرانی می کرد و حرف خیلی مهمی زد. گفت من یک رازی که به هیچکس نگفتم می خواهم به شما بگویم. من از وقتی امام را شناختم از ایشان تقلید می کنم.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; text-align: center; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><img alt=\"\" src=\"http://okhowah.iuuu.ir/file/5/attach201604393556228015427.png\" style=\"width: 410px; height: 307px;\" /><br style=\"box-sizing: border-box;\" />\r\n<strong style=\"box-sizing: border-box;\"><span style=\"box-sizing: border-box; color: rgb(255, 0, 0);\">الله شکور پاشازاده</span></strong></span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">این را که گفتم شیخ خندید و گفت یک خاطره هم من برای تو تعریف کنم. چند سال قبل همین جا نشسته بودم که الله شکور پاشازاده آمد و گفت آمدم به تو سر بزنم. ولی من می دانستم که یک کاری دارد. پاشازاده گفت شیخ شنیدم اسم &laquo;او&raquo; را می برید. گفتم &laquo;او&raquo; کیست؟ گفت آیت الله خمینی. گفتم چه اشکالی دارد؟ گفت شما گفتید که او مرجع تقلید است. گفتم بله. گفت مرجع تقلید نیست، مجتهد هم نیست! گفتم مجتهد بودن را شما می توانی تشخیص بدهی یا من؟ گفت او اجتهاد هم داشته باشد از بین رفته است. گفتم چرا؟ گفت او تا حالا چند هزار زن حامله اعدام کرده! گفتم که من 50 سال است که این تبلیغات کمونیست ها را می شنوم و این حرف ها برایم تازگی ندارد. حرف حساب شما چیست؟ بعد گفت شیخ من شما را دوست دارم. الان حکومت روی شما حساس شده و می دانند که شما دارید چه کار می کنید. می خواست که من از کارهایم در دفاع از امام دست بردارم. آخرش گفت من به شما احترام می گذارم وگرنه با امثال شما در &laquo;جای دیگر&raquo; صحبت می کنم. منظور از جای دیگر زیرزمین کا گ ب است که شکنجه گاه کمونیست ها بود. گفتم ممنون که به من احترام می گذاری ولی بدان که روزی که قرار است من در قبر بخوابم، چه بهتر که با شهادت در قبر بخوابم.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#0000CD;\"><strong style=\"box-sizing: border-box;\">&laquo;بکشید ما را&raquo; در باکو معروف شده بود</strong></span></span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">بزرگان انقلاب مثل شهید مطهری و شهید بهشتی که ترور شدند، در باکو جداگانه مراسم برگزار شد. سخنان امام درباره آنها سریعا در فضای جامعه پخش می شد. مثلا &laquo;بهشتی یک ملت بود&raquo; خیلی معروف شد. &laquo;بکشید ما را&raquo; هم خیلی معروف شده بود. این تعابیر امام باعث می شد که ما بخاطر این ترورها نسبت به ادامه انقلاب ناامید نشویم.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#0000CD;\"><strong style=\"box-sizing: border-box;\">ماجرای کمک های مردمی آذربایجان به جبهه&zwnj;های ایران</strong></span></span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">جنگ ایران و عراق خیلی در آذربایجان پیگیری می شد. تک تک عملیات ها و نتایج آن تحلیل و بررسی می شد. به وصیت نامه ها و خاطرات شهدا خیلی پرداخته می شد. حاج علی اکرام اف در باکو مخفیانه با کنسول ایران اطلاعات و کتابهایی در این زمینه ردوبدل می کردند. شنیده بودند که در جبهه ها دوربین فیلم برداری احتیاج است. از بین مردم پول جمع کرده بودند تا صد تا دوربین بخرند اما آقای احد قضایی که آن موقع کنسول ایران در باکو بود گفته بود که پول را بدهید و نیاز نیست خود دوربین را بخرید. متدینین و حزب اللهی ها نسبت به جبهه های ایران احساس دغدغه می کردند و برای رفع نیاز جبهه ها کمک جمع می کردند.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#0000CD;\"><strong style=\"box-sizing: border-box;\">هرکاری کردم تا بتوانم در جبهه&zwnj;های ایران شرکت کنم</strong></span></span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">من مدت ها برنامه ریزی می کردم تا بتوانم به ایران فرار کنم و در جنگ علیه صدام شرکت کنم. یک روستای مرزی بود که یک شرکت ساختمان سازی در آن مشغول بود. من بدون اینکه حقوق بگیرم یک ماه تمام هر روز صبح به آن روستا می رفتم و تا شب کار می کردم. ولی هدفم تنها شناسایی مرز و چگونگی فرار از آن بود. مرز به شدت آهنین و غیرقابل نفوذ بود. یک سیم خاردار بلند بود، بعدش یک منطقه ای بود که هر روز با شن و ماسه آنجا را شانه می کردند، به طوری که یک گنجشک هم پایش را آنجا می گذاشت مشخص بود. بعد از آن یک سیم خاردار دیگر بود، بعدش یک سیم خاردار دیگر. همه این ها را که رد می کردیم تازه پادگان های مرزبانی شروع می شد و به سربازان روسی با آن سگ های معروف شان می رسیدیم.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">در آن زمان نتوانستم از مرز رد بشوم. بعد به سربازی رفتم. سربازی ام در جایی بود که چتربازانی را برای جنگ افغانستان تربیت می کردند. من در قسمت ساختمان سازی بودم و نمی گذاشتند به قسمت چتربازان بروم. کلی پول جمع کردم و با آشنابازی بالاخره توانستم به قسمت چتربازان بروم. هدفم این بود که با چتربازها به افغانستان بروم و از آنجا فرار کنم و به ایران بیایم و در جنگ شرکت کنم. چون شنیده بودم که ایران و افغانستان مرز آنچنانی ندارد. شانس من تا اینکه به قسمت چتربازان رسیدم، ارسال چترباز به افغانستان کلا تعطیل شد.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">خلاصه اینکه علیرغم تلاش و علاقه بسیار نتوانستم به ایران بیایم. خیلی تحت تاثیر خاطرات شهدا و قضایایی که از جبهه ها تعریف می کردند بودم و می خواستم خودم هم آن را تجربه کنم. شهدای ایران بین حزب اللهی و انقلابی ها خیلی محبوب بودند. خاطرات شهدا را برای همدیگر تعریف می کردند. شاید کمتر از شما ایرانی ها خاطره از شهدا نشنیده بودیم.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#0000CD;\"><strong style=\"box-sizing: border-box;\">مردم تبلیغات کمونیست ها را دروغ می دانستند</strong></span></span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">رسانه های شوروی در جنگ از صدام حمایت می کردند ولی ما رادیو تبریز و رادیو آستارا و... را گوش می کردیم. رسانه های شوروی می گفتند که آیت الله خمینی می خواهد کربلا را به کشور خودش ملحق کند. این تبلیغات روی مردم عادی بی تاثیر نبود ولی اواخر عمر شوروی کار به جایی رسیده بود که هرچی حکومت می گفت مردم می گفتند دروغ است.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#0000CD;\"><strong style=\"box-sizing: border-box;\">حزب&zwnj;اللهی&zwnj;های باکو به نیت زیارت به سفارت ایران می&zwnj;رفتند!</strong></span></span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">واقعا هم دروغ های شاخداری می گفتند. یک رفیقی داشتیم که می گفت من میخواهم به نیت زیارت بروم سفارت ایران در باکو را ببینم. یعنی ایران تا این حد مقدس بود برای حزب اللهی های آذربایجان. می گفت رفتم دیدم عکس امام و عکس هایی درباره انقلاب روی سفارت کشیده شده. دیدم که انگار نگاه کردن آزاد است و خیلی خوشحال شدم و داشتم به عکس ها نگاه می کردم که یک نفر آمد و عکس امام را نشان داد و گفت این را می شناسی؟ گفتم بله. گفت میدانی هر روز یک دختر 15 ساله ترک را پیشش می برند؟ گفتم گوش من از این دروغ ها پر است.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">تا مرزهای شوروی سرجایش بود هیچ ارتباط مستقیمی با ایران نداشتیم. آن اواخر عمر شوروی یک ذره فضا باز شده بود و ارتباطاتی با کنسولگری ایران داشتیم. مثلا نمایشگاه کتاب برگزار می کردند و به ما می گفتند اگر از کتابی خوش تان آمد یواشکی و خیلی خونسرد بردارید و ببرید! کتاب های مذهبی مثل کتب شهید مطهری را می آوردند. یکی از دوستان مان بیش از 200 کتاب از نمایشگاه آورده بود و یک کتابخانه راه انداخته بود. کتاب ها هم البته فارسی بود و ترجمه نشده بود ولی ما از بس با رادیوهای ایران مانوس بودیم، تقریبا فارسی را می فهمیدیم. به خاطر انقلاب به زبان فارسی هم علاقه پیدا کرده بودیم. الان کسی را می شناسم که درس زبان فارسی را نخوانده بود ولی با همین رادیو گوش کردن ها و پیاده کردن سخنرانی ها الان مترجم زبان فارسی شده است.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#0000CD;\"><strong style=\"box-sizing: border-box;\">می ترسیدیم که بعد از امام چه خواهد شد؟</strong></span></span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">برای رحلت امام مراسمات خیلی مفصلی حداقل در 20 شهر آذربایجان برگزار شد. در نارداران باکو هفت روز مراسم برگزار شد که از نقاط مختلف آذربایجان در آن شرکت می کردند. متدینین هم غم عجیبی داشتند و هم یاس و ترس زیادی. می گفتند که بعد از امام سرنوشت انقلاب چه خواهد شد و آیا کسی هست که بتواند مسئولیت این انقلاب را به خوبی به دوش بکشد؟ بعد که آیت الله خامنه ای به رهبری رسیدند و فرمایشات امام درباره ایشان منتشر شد، همه به یک آرامشی رسیدند. می گفتند اگر امام تایید کردند دیگر تمام است.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#0000CD;\"><strong style=\"box-sizing: border-box;\">آرم جمهوری اسلامی روی سنگ قبرها!</strong></span></span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">حزب اللهی های آذربایجان خیلی دوست داشتند به انقلابی های ایران نشان دهند که ما هم انقلابی هستیم و در کنار شماییم. مثلا وصیت می کردند که روی سنگ قبرشان آرم جمهوری اسلامی حک شود که اگر بعدها مرز باز شد و ایرانی ها به اینجا آمدند ببینند که ما هم طرفدار انقلاب بودیم و با عشق این نظام از دنیا رفتیم. الان کلی سنگ قبر هست که آرم جمهوری اسلامی روی آن نقش بسته است.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#0000CD;\"><strong style=\"box-sizing: border-box;\">تو را اینجا فرستادیم آدم بشوی، خمینی را تبلیغ می کنی؟</strong></span></span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">حاج علی اکرام اف عاشق امام و انقلاب بود. تا حالا من هیچ آذربایجانی را به اندازه ایشان عاشق انقلاب نیافتم. ایشان سه بار به خاطر فعالیت های انقلابی به زندان رفتند. ایشان در زندان مسجد ساخته بود و حدود 200 تا 250 نفر در نماز جماعت آن شرکت می کردند. بعد از نماز جماعت هم تکبیر می گفتند و به نفع انقلاب ایران شعار می دادند.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">یکی از هم بندان ایشان تعریف می کرد که بخاطر همین کلی از مقامات عالیرتبه به زندان آمده بودند. همه زندانیان را به صف کردند و گفتند اکرام علی اف بیاید جلو. رفت جلو. یکی از مقامات گفت ما تو را اینجا فرستادیم آدم بشوی، آنوقت خمینی را تبلیغ می کنی؟ بعد به حضرت امام توهین کرد. توهین او تمام شده و نشده، اکرام علی اف شروع کرد فحش دادن به حیدر علی اف رییس جمهور آذربایجان. بعد شب آمدند و او را به انفرادی بردند. زمستان باکو خیلی سرد است. داخل سلول آب ریخته بودند و ایشان تا زانو داخل آب بود. از بالا هم لوله فاضلاب را سوراخ کرده بودند تا آب آن به سر و صورت اکرام علی اف بریزد. پتو هم نداده بودند. در سلول یک سوراخی داشت که اکرام علی اف از آنجا اذان می گفت و هر یک ساعت شروع می کرد به شعار دادن: الله اکبر، خمینی رهبر، مرگ بر آمریکا، مرگ بر حیدر علی اف. می آمدند و حسابی کتکش می زدند و یک ساعت بعد دوباره شروع می کرد به شعار دادن. 17روز تمام اینگونه سپری شد. حیدر علی اف گفته بود که انقدر در این شرایط نگهش دارید تا بمیرد. تا اینکه گویا مقام معظم رهبری مقامات آذربایجان را تهدید کرده بود و آنها مجبور شدند ایشان را آزاد کنند. حاج علی اکرام اف بعد از آن دوره زندان به انواع و اقسام بیماری ها مبتلا شد.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; text-align: center; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><img alt=\"\" src=\"http://okhowah.iuuu.ir/file/5/attach201604271710750615428.jpg\" style=\"width: 353px; height: 336px;\" /><br style=\"box-sizing: border-box;\" />\r\n<span style=\"box-sizing: border-box; color: rgb(255, 0, 0);\"><strong style=\"box-sizing: border-box;\">حاج علی اکرام&zwnj;اف</strong></span></span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#0000CD;\"><strong style=\"box-sizing: border-box;\">می خواستم بمیرم و توهین به امام را نشنوم</strong></span></span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">یکی از رفقا تعریف می کرد که در زندان بودم و دست هایم بسته بود و افسر زندان شروع کرد توهین به امام خمینی. می دانستم که اگر به سمتش بروم بقیه افسرها هم می ریزند سرم و تا می خورم کتکم می زنند. عقب عقب رفتم و خودم را محکم به پنجره کوبیدم تا از پنجره به پایین بیفتم تا بمیرم و توهین به امام را نشنوم.</span></span></p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\">&nbsp;</p>\r\n\r\n<p style=\"box-sizing: border-box; margin: 0px 0px 18px; color: rgb(64, 64, 64); font-family: Nassim; font-size: 18px; line-height: 24px; text-align: justify !important; background-color: rgb(255, 255, 255);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><a href=\"https://telegram.me/okhowah\"><span style=\"font-size:14px;\"><img alt=\"\" src=\"http://okhowah.iuuu.ir/file/5/attach201604398543815215393.png\" style=\"width: 667px; height: 27px;\" /></span></a></span></p>","content_source":"","content_url":"","content_columns":"0","content_date_start":"2016-04-11 11:04:43","content_date_finish":"2016-04-11 11:04:43","content_date_register":"2016-04-11 11:17:43","content_date_last_edit":"2019-10-12 15:10:34","content_show_img":"1","content_show_details":"0","content_show_related_img":"0","content_show_slider":"1","content_show_title_slider":"1","content_comment":"1","content_score":"0","content_recorded":"0","content_confirmed":"0","content_status":"1","content_kind":"0","tag_id":"10474","tag_word":"تاثیرات انقلاب اسلامی,تاثیرات انقلاب اسلامی,بازتاب جهانی انقلاب,بازتاب جهانی انقلاب,حاج علی اکرام اف,حاج علی اکرام اف,تاثیرات انقلاب در آذربایجان,تاثیرات انقلاب در آذربایجان,اسکندر حسین اف,اسکندر حسین اف,خاطرات خارجی,خاطرات خارجی","tag_service":"0","tag_total":"32","tag_soundex":"","attach_token":1302625356,"attach_date_register":"2016-04-11 11:17:25","attach_id":15429,"attach_file_ext":"jpg","attach_file_header":"image/jpeg","attach_img_type":"2","attach_img_width":"800","attach_img_height":"467","attach_file_media":"1","attach_show_watermark":"0","score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"visit_count":"16831","visit_date_last":"2026-05-27 01:28:04","attach_title":"اسکندر حسین اف","node_title":"انقلاب جهانی,برگزیده","ot_node_left_right":"[{\"node_id\":468, \"left\":87, \"right\":88},{\"node_id\":475, \"left\":9, \"right\":10}]","node_number":"12","allowable_node":"12","img_src":"./cache/5/attach/201604/15429_1302625356_800_467.jpg"}]]