[[{"content_id":12458,"domain_id":"0","lang_id":"fa","portal_id":"5","owner_id":"370","user_id":"405","view_accesslevel_id":"0","edit_accesslevel_id":"0","delete_accesslevel_id":"0","editor_id":"405","content_title":"حاشیه‌هایی ویژه و خواندنی از کاروان سرزمین برادری\r\n\r\n «شیعه پاس داد؛ سنی گل زد»","content_number":"","content_date_event":"2016-03-28 11:26:00","content_summary":"حاج‌آقا براتی پیشنهاد داده بود که یکی از راه‌حل‌های عملیاتی وحدت، تشکیل تیم فوتبال شیعه و سنی است: «با پاس‌کاری شیعه و سنی می‌شود گل زد.» تیتر یکی از سایت‌های خبری برای گل «سردار آزمون» به قطر هم این بود: «شیعه پاس داد، سنی گل زد».","content_summary_fill":"1","content_body":"سال گذشته کاروان سرزمین برادری به سه نقطه کشور سفر کرد. در ادامه برای یادآوری اتفاقات مثبت این کاروان حاشیه&zwnj;هایی از این سفر منتشر می&zwnj;شود.\r\n\r\nاولِ بسم&zwnj;الله\r\n\r\n&laquo;آتش بدون دود نمی&zwnj;شود، جوانْ بدون گناه&raquo; &zwnj;ـ&zwnj; یک مثل قدیمی ترکمنی\r\nـ&zwnj; نادر ابراهیمی در سرلوحۀ کتاب &laquo;آتش بدون دود&raquo;\r\nسفری به ترکمن&zwnj;صحرای ایران\r\n\r\n&laquo;بیگانگی نگر که من و یار چون دو چشم/ همسایه&zwnj;ایم و خانۀ هم را ندیده&zwnj;ایم&raquo;\r\nاین شعر را دکتر غلامرضا امامی در مینی&zwnj;بوسی که میهمانان را از فرودگاه گرگان به محل اسکان می&zwnj;برد، خواند. پیش&zwnj;درآمدی بر سفری که برخی از میهمانانش، هریک به دلیلی، نتوانسته&zwnj;اند بیایند.\r\nنان بشکن!\r\n\r\nتکیه به فرهنگ قومی و منطقه&zwnj;ای، راه حل اساسی برای مسئلۀ تهاجم فرهنگی است. قومیت&zwnj;ها و آداب و رسومشان را نه&zwnj;تنها باید به رسمیت شناخت، که باید به&zwnj;مثابۀ راهبرد فرهنگی تقویتشان کرد. سفره انداختن و پذیرایی از میهمان در هر موقع از روز، از رسوم منطقه&zwnj;ای شمالی&zwnj;هاست که هنوز در مناطق کمترشهری&zwnj;شده رواج دارد.\r\n\r\nدر بدو ورود، از میهمانان با &laquo;شیرینی&raquo; محلی خانگی پذیرایی شد. استاد مصطفی رحماندوست می&zwnj;گوید: تاجیک&zwnj;ها در استقبال از میهمان&zwnj;ها &laquo;نان و نمک&raquo; تعارف می&zwnj;کنند و می&zwnj;گویند: نان بشکن. در مدرسۀ علمیۀ قبا هم برای میهمانان سفره انداختند و با نان و پنیر و چای در پیاله&zwnj;های قدیمی (و بعد هم میوه) پذیرایی کردند. سادگی و فقر محترم و صمیمی آخوندها و طلبه&zwnj;های مدرسۀ علمیۀ قبا به دل می&zwnj;نشست.\r\nشاعرِ صد دانه یاقوت...\r\n\r\nدر مدرسه علمیه قبا، میهمانان را حاج&zwnj;آقا براتی معرفی کرد. نوبت به استاد رحماندوست که رسید، نام ایشان و جملۀ &laquo;شاعرِ شعر معروف صد دانه یاقوت...&raquo; رمز شناسایی بود. چهرۀ طلاب مدرسه شکفته شد وقتی چهرۀ محجوب و سربه&zwnj;زیرِ رحماندوست را هنگام معرفی&zwnj;اش می&zwnj;دیدند. حاج&zwnj;آقا براتی هم خوش&zwnj;ذوقی کرد و آخر شعر را به جمع حاضر ربط داد:\r\nصد دانه یاقوت دسته به دسته/ با نظم و ترتیب &laquo;اینجا&raquo; نشسته.\r\nدو عالم دین؛ دو محور وحدت\r\n\r\nاستاد رحماندوست، بسیار جذب آخوند &laquo;عابدی&zwnj;کُر&raquo; شده است. می&zwnj;گوید بسیار نورانی است. می&zwnj;گوید کاش می&zwnj;شد نمازی را به ایشان اقتدا کنیم. دربارۀ آیت&zwnj;الله نورمفیدی هم بعد از دیدار با ایشان همین نظر را پیدا می&zwnj;کند. می&zwnj;گفت قبل از دیدار فکر می&zwnj;کرده از این دیدارهای رسمی است که به&zwnj;درد نمی&zwnj;خورد و کل برنامه را از مردمی&zwnj;بودن می&zwnj;اندازد.\r\n\r\nحریف طلبه&zwnj;ها نمی شویم!\r\n\r\nدر میان اعضای کاروان، دوروبر امیر حاج&zwnj;رضایی از همه شلوغ&zwnj;تر است. در دیدار اعضای کاروان با آخوند &laquo;عابدی&zwnj;کُر&raquo;، بعد از مراسم چند طلبه (سنی) که اهل فوتبال هم بودند، دور حاج&zwnj;رضایی جمع شدند و عکس می&zwnj;گرفتند و دربارۀ فوتبال سؤال می&zwnj;کردند و نظر می&zwnj;دادند. یکی از طلبه&zwnj;ها نظر حاج&zwnj;رضایی را دربارۀ گل سردار آزمون به قطر پرسید. می&zwnj;گفت خداداد عزیزی گفته آن گل شانسی بوده. حاج&zwnj;رضایی هم گفت: نه، کاملاً تکنیکی بود. یکی دیگر از طلبه&zwnj;ها از حاج&zwnj;رضایی خواست (بخوانید رجز خواند) تیم کاروان با تیم طلبه&zwnj;های مدرسۀ علمیۀ قبا مسابقه بدهند. حاج&zwnj;رضایی گفت ما در هیچ زمینه&zwnj;ای حریف طلبه&zwnj;ها نمی&zwnj;شویم! صدای انفجار خندۀ آن جمع زیر سقف مدرسۀ علمیۀ قبا، آهنگ خوش وحدتی است که کاروان برایش به راه افتاده است.\r\nشیعه پاس داد، سنی گل زد\r\n\r\nسرشلوغی حاج&zwnj;رضایی به چشم همه اعضای کاروان هم آمده. بیرون از مدرسۀ قبا، وقتی که کاروان عازم دفتر آیت&zwnj;الله نورمفیدی بود، حاج آقای نواب به حاج رضایی درباره ظرفیت ورزش برای کارهای فرهنگی گفت. حاج رضایی در جواب گفت اصلا فوتبال نماد وحدت است؛ و بعد آرسنال را مثال زد که از 9 ملیت فوتبال بازی می&zwnj;کنند؛ همه هم برای یک هدف: پیروزی. حاج&zwnj;آقا براتی هم در همین راستا پیشنهاد داد که یکی از راه&zwnj;حل&zwnj;های عملیاتی وحدت، تشکیل تیم فوتبال شیعه و سنی است: &laquo;با پاس&zwnj;کاری شیعه و سنی می&zwnj;شود گل زد.&raquo; تیتر یکی از سایت&zwnj;های خبری برای گل &laquo;سردار آزمون&raquo; به قطر را هم حاج&zwnj;آقا براتی پیشنهاد داده بود: &laquo;شیعه پاس داد، سنی گل زد&raquo;.\r\nاین&zwnj;گونه است که آتش جنگ و دشمنی درمی&zwnj;گیرد\r\n\r\nآیت&zwnj;الله نورمفیدی در دیدار با اعضای کاروان، خاطره&zwnj;ای از اوایل انقلاب تعریف می&zwnj;کند: شبی بعد از نماز مغرب و عشا در مسجدی که سابقاً در آن نماز می&zwnj;خوانده، نشسته بوده که عده&zwnj;ای از روستاییان، سراسیمه وارد می&zwnj;شوند و می&zwnj;خواهند که به آن&zwnj;ها اسلحه بدهند، تا از خودشان دربرابر ترکمن&zwnj;هایی که خودشان (روستاییان) می&zwnj;گفتند قصد دارند آن شب به آن&zwnj;ها حمله کنند، دفاع کنند. او آرامشان می&zwnj;کند و می&zwnj;گوید به خانه&zwnj;هایتان بروید؛ اگر اتفاقی افتاد، با من (آقای نورمفیدی رو به اعضای کاروان می&zwnj;گوید بعضی چیزها در قدرت ما نیست و خدا به دل آدم&zwnj;ها می&zwnj;اندازد). آن شب اتفاقی نمی&zwnj;افتد و شب&zwnj;های دیگر هم.\r\n\r\nبعدها که آقای نورمفیدی، آخوند ترکمنی را که در آن روستای ترکمن&zwnj;نشینِ همسایه بوده، می&zwnj;بیند، معلوم می&zwnj;شود که همان شب، روستاییان ترکمن هم همان خواسته را به همان بهانه، از عالِمشان داشته&zwnj;اند. آقای نورمفیدی می&zwnj;گوید از آن&zwnj;ور آن&zwnj;ها را تحریک می&zwnj;کنند و از این&zwnj;ور این&zwnj;ها را؛ تیر اول را هم خودشان در می&zwnj;کنند! این&zwnj;گونه است که آتش جنگ و دشمنی درمی&zwnj;گیرد.\r\nدرخواست هوشمندانه\r\n\r\nدکتر &laquo;غلامرضا امامی&raquo; از بستگان امام موسی صدر است و از همرزمان آیت&zwnj;الله طالقانی هم بوده است. دکتر امامی در دیدار با آیت&zwnj;الله نورمفیدی از ایشان می&zwnj;خواهد که تجربیات خود در عرصۀ وحدت را مکتوب کنند: &laquo;چه این&zwnj;که خودتان بنویسید و چه این&zwnj;که مصاحبه کنید. حاضرم هرکاری که از دستم بربیاید برای این کار انجام بدهم؛ حتی حاضرم هفته&zwnj;ای یک بار به این&zwnj;جا بیایم و این خاطرات و تجربیات را ثبت کنم.&raquo; دکتر امامی در انتها، چند کتاب و نوشتۀ خود را به&zwnj;همراه دو بیت به آیت&zwnj;الله نورمفیدی تقدیم می&zwnj;کند:\r\n\r\nما پنج برادریم که از یک پشتیم/ در قبضۀ روزگار پنج انگشتیم\r\nچون فرد شویم بر جهان&zwnj;ها عَلَمیم/ چون جمع شویم بر دهان&zwnj;ها مشتیم\r\n\r\n*\r\n\r\n&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; \r\n\r\nبه من چه که شما بزرگ شده&zwnj;اید!\r\nمصطفی رحماندوست سخنانش در دانشگاه گلستان را با شعر کودکانه&zwnj;ای آغاز می&zwnj;کند. خودش می&zwnj;گوید &laquo;بسم الله الرحمن الرحیمِ کودکانه&raquo;. رحماندوست خطاب به حضار که جمعی از دانشگاهیان و فرهیختگان شیعه و سنی هستند، می&zwnj;گوید: &laquo;من آمده&zwnj;ام همۀ شما را به کودکی دعوت کنم؛ به دل کودکانه. دنیایی که در آن هیچ کینه و نفرت و فرقی نیست. من فقط بلدم شعرهای کودکانه بگویم؛ به من چه که شما بزرگ شده&zwnj;اید!&raquo;\r\nترکمنستانی&zwnj;ها و فضای امنیتی\r\n\r\nشب دوم در میهمانسرای کارخانه نئوپان گنبد هستیم. مدیران این کارخانه، الحق که میزبانانی فرهیخته&zwnj;اند. میهمان&zwnj;ها در لابی میهمانسرا جمع شده&zwnj;اند و مدیرعامل و مدیر روابط عمومی و شخص دیگری از گنبدی&zwnj;ها، آمده&zwnj;اند به رسم میهمان&zwnj;نوازی. در فرصت قبل از شام، گپ&zwnj;وگفتی شکل می&zwnj;گیرد. مدیر روابط عمومی، ترکمن است و بقیه هم که ترکمن نیستند، خاطراتی از سفر به ترکمنستان دارند. همه متفق&zwnj;القولند که وضعیت امنیتی شدیدی بر این همسایۀ شمالی حاکم است. استاد رحماندوست از سفرش به ترکمنستان برای شرکت (یا داوری؟) در همایشی می&zwnj;گوید که در آن، یکی را به اسم مترجم همراه او می&zwnj;کنند و او هم برای ساعتی &laquo;قال&raquo;ش می&zwnj;گذارد! دوباره که برمی&zwnj;گردد و &laquo;مترجمِ همراه&raquo; را می&zwnj;بیند، بیچاره عرق&zwnj;ریز و مضطرب می&zwnj;گوید: &laquo;چرا با من چنین کردی؟ من یک مأمور ساده&zwnj;ام...&raquo; و بعد زار می&zwnj;زند. فشار حکومت چنین خوفی به جانش انداخته بود.\r\n\r\nیکی دیگر از گنبدی&zwnj;ها می&zwnj;گفت که در سفری به ترکمنستان، داخل ماشین با گوشیِ همراهش از خیابان و مردم فیلم می&zwnj;گرفته. مأموری او را در این وضعیت می&zwnj;بیند. ماشین را نگه می&zwnj;دارد و راننده را توبیخ می&zwnj;کند که هیچ، گوشی این بندۀ خدا را می&zwnj;گیرد و همۀ فیلم&zwnj;ها، &laquo;حتی فیلم&zwnj;های شخصی&raquo; را حذف می&zwnj;کند. همو می&zwnj;گفت که ترکمن&zwnj;های آنجا بسیار متعجبند که چطور در ایران که حکومتی &laquo;فارس&raquo; و &laquo;شیعه&raquo; بر سر کار است، ترکمن&zwnj;های ایرانی مراودات و مناسبات و فعالیت&zwnj;هایشان را با زبان خودشان انجام می&zwnj;دهند.\r\n\r\nیک گوکَلانی\r\n\r\nاستاد رحماندوست، صبح دومین روز اقامت در گنبد، گفت هیچ&zwnj;وقت پشت سر کسی تا این اندازه از خوبی&zwnj;هایش نگفته بودم! منظورش مدیرعامل و مدیر روابط عمومی کارخانه نئوپان گنبد بود. آقای مدیرعامل، انسانی فرهنگی، اهل مطالعه و دست&zwnj;به&zwnj;قلم است؛ شاعر هم هست و کتاب&zwnj;های زیادی نوشته است. مدیر روابط عمومی هم انسانی فرهنگی است. روز آخر وقتی اتفاقی فهمیدم نام خانوادگی&zwnj;اش &laquo;گوکلان&raquo; است، یاد &laquo;آتش بدون دود&raquo; نادر ابراهیمی افتادم. به خودش گفتم. گفت از قبیلۀ گوکلان است و بازیگر نقش &laquo;گالان اوجا&raquo; از قبیلۀ گوکلان، عموی او بوده ست.\r\n&laquo;گالان اوجا&raquo; سرور جنگجویان [قبیلۀ] یموت بود: شاعر و وحشی؛ یکه&zwnj;تاز و بی&zwnj;پروا؛ سرسخت و کینه&zwnj;جو.\r\nمرا به شعرهای خوبم بشناس و به صدای خوشِ سازم؛\r\nمرا به کینۀ کهنه&zwnj;ام بشناس و به صدای داغ تفنگم؛\r\nمرا به اسبم بشناس و به آتشی که در صدها چادر انداخته&zwnj;ام؛\r\nمرا به نامم بنام:\r\nگالان اوجا، گالان اوجا، گالان اوجا...&raquo;\r\n(آتش بدون دود؛ نادر ابراهیمی)\r\nآقای گوکلان، مدیر روابط عمومی کارخانه نئوپان گنبد، می&zwnj;گفت دربه&zwnj;در دنبال فیلم &laquo;آتش بدون دود&raquo; می&zwnj;گردد. می&zwnj;گفت همه&zwnj;جا را گشته و پیدا نکرده. می&zwnj;گفت &laquo;پیداکردن آن فیلم، برای فرهنگ منطقه بسیار مهم است&raquo;. استاد رحماندوست حق داشت که پشت سر چنین مدیرانی آنقدر خوب بگوید! از بس مدیر &laquo;فرهنگی&raquo; ندیده&zwnj;ایم، نئوپان&zwnj;سازی و فرهنگ در ذهنمان بی&zwnj;ربط می&zwnj;نماید.\r\n\r\nترکمن&zwnj;های ایرانی\r\n\r\nنادر ابراهیمی در &rsquo;آتش بدون دود&lsquo; می&zwnj;نویسد:\r\n&laquo;یموت و گوکلان، دو قبیلۀ بزرگ ترکمن&zwnj;اند؛ بزرگ&zwnj;ترین قبایل ترکمن، و شاید ریشه&zwnj;دارترین&zwnj;شان در این خاک. و آن&zwnj;ها، به روایات بسیار و به اعتبار مدارک تاریخی، پیش از حضور اسلام نیز در اینجا ساکن بوده&zwnj;اند &zwnj;ـ&zwnj; و به&zwnj;حق، ایرانی&zwnj;اند...\r\nو هیچ رابطه&zwnj;ای میان ترکمن&zwnj;های ایرانی و حملۀ مغول&zwnj;ها نیست. و ایشان، بازماندۀ آن حملۀ غم&zwnj;آورِ سوزنده نیستند &zwnj;ـ&zwnj; که اگر بودند هم، از پسِ صدها سال زیستن در این خاک، کاشتن، درو کردن، و درآمیختن با تاریخ این سرزمین، هیچ نبودند مگر جزئی از اجزای یک ملت بزرگ ـ&zwnj; که ماییم...&raquo;\r\n\r\nهنر آموز...\r\n\r\nعیادت از بیماران گنبدی یکی از برنامه&zwnj;های کاروان سرزمین برادری بود و چقدر خوب بود. به&zwnj;دور باشد، اما خودتان را تصور کنید که بر روی تخت بیمارستان دراز کشیده&zwnj;اید و با درد بیماری و دردِ تبعید، تبعید به بیمارستان به&zwnj;خاطر بیماری، دست&zwnj;به&zwnj;گریبانید. ناگهان در باز می&zwnj;شود و آقایی مهربان، با چهره&zwnj;ای دوست&zwnj;داشتنی، با شاخه گلی در دست، وارد می&zwnj;شود و با مهربانی&zwnj;اش، باری از رنج را از دوشتان برمی&zwnj;دارد. این به کنار، وقتی می&zwnj;گویند او شاعرِ شعرهای دوست&zwnj;داشتنی و ماندگارِ کودکی&zwnj;تان است؛ شاعرِ &laquo;صد دانه یاقوت دسته&zwnj;به&zwnj;دسته/ با نظم و ترتیب یکجا نشسته&raquo;؛ چگونه می&zwnj;شوید؟ حیرت و شادی و شرمی که ناگهان به صورت دخترکان و پسرکان گنبدی می&zwnj;دود، چیز عجیبی نیست. وضعیت همۀ ماست، اگر در چنان موقعیتی قرار بگیریم. حالا ادامۀ این حیرت و شادی را در خیال دختران و پسران گنبدی تخیل کنید. گفته&zwnj;اند: هنر آموز کز هنرمندی/ درگشایی کنی نه دربندی.\r\nاستاد رحماندوست کودکانی را که بیمار نبودند، اما به&zwnj;همراه بزرگترهایشان به عیادت بیمار آمده بودند، فراموش نمی&zwnj;کرد؛ همچنین همراهان بیماران را.\r\nحضور در نمازهای جمعه و میت اهل سنت\r\n\r\nحضور کاروان سرزمین برادری در نماز جمعۀ اهل سنت در گنبد، تجربۀ نابی بود. نمی&zwnj;دانم از کسانی که به&zwnj;دنبال تألیف قلوب هستند، هستید یا نه. اگر نیستید که از دایرۀ مخاطبان این نوشته&zwnj;ها خارجید. اما اگر هستید، چه کاری را در این سطح پیدا می&zwnj;کنید؟ اضافه کنید شرکت در نماز میت دو نفر از درگذشتگان اهل سنت را که بعد از نماز جمعه اقامه شد.\r\n\r\nبعد از نماز، علمای اهل سنت ردیف ایستادند و مردم هم صف کشیدند و به نوبت با همۀ علما دست دادند. اعضای کاروان سرزمین برادری هم در همین صف ایستادند و مردم با آن&zwnj;ها هم دست می&zwnj;دادند. تنها کسی که مردم می&zwnj;شناختند، امیر حاج&zwnj;رضایی بود که جایی در انتهای صف ایستاده بود. سرعت عبور مردم در آن انتهای صف ناگهان کم می&zwnj;شد. کلاً تجربۀ حضور یک فوتبالی در چنین حرکتی، تجربۀ متفاوتی بود.\r\n\r\n*\r\nعکاسِ وحدتی\r\n\r\nوقتی جماعت کاروان سرزمین برادری در نماز جمعۀ اهل سنت شرکت کرده بود، او آن جلو این&zwnj;ور و آن&zwnj;ور می&zwnj;رفت و &laquo;عکس وحدتی&raquo; می&zwnj;گرفت. اهل سنت عبورکردن از جلوی نمازگزار را تنها در حالت&zwnj;های مشخصی جایز می&zwnj;دانند؛ مثلاً این&zwnj;که عبور، بین نمازگزار و ستره فاصله نیاندازد. ستره چیزی است که نمازگزار جلوی خود قرار می&zwnj;دهد و طناب، صندلی، عصا یا چیزهای دیگر است. هرچه هست، برای خودش نکته&zwnj;ای است.\r\n\r\nرضایت استاد\r\n\r\nسفر استاد رحماندوست، یک روز زودتر به اتمام رسید. در فرودگاه گرگان، وقتی نظر استاد را دربارۀ کاروان پرسیدم، رضایت کلی داشت و می&zwnj;گفت که بچه&zwnj;های امت واحده در رسیدن به اهدافشان&laquo;توفیق نسبی&raquo; داشته&zwnj;اند. دو نقد هم داشت که یکی &laquo;حضور پررنگ عکاسان و فیلمبرداران&raquo; بود که &laquo;مردمی&zwnj;بودن&raquo; کار را در ذهن میزبانان تحت&zwnj;الشعاع می&zwnj;گرفت؛ و دیگری &laquo;فشردگی برنامه&zwnj;ها&raquo;. دوست داشت با دو عالم &laquo;نورانی&raquo; که روز اول حضور در استان به دیدنشان رفتیم (آخوند عابدی&zwnj;کر و آیت&zwnj;الله نورمفیدی؛ یکی سنی و دیگری شیعه)، بیشتر بنشیند و گفت&zwnj;وگو کند و &laquo;نمازی را پشت سر آن&zwnj;ها&raquo; بخواند. دوست داشت با بچه&zwnj;ها، در مدرسه یا جایی دیگر، دمخور شود. با بیماران بیمارستان گنبد، کمی بیشتر گپ بزند. با کارگران کارخانۀ نئوپان بیشتر آشنا شود. می&zwnj;گفت اگر به&zwnj;جای سه روز، &laquo;مثلاً پنج روز&raquo; در این استان می&zwnj;ماندیم، این فشردگی نبود و بهتر بود. به هر تقدیر، روز سوم حضور در استان گلستان، بدون استاد رحماندوست گذشت و جالب است که صبح روز سوم، به دو دبیرستان پسرانه رفتیم!\r\n\r\nشهرت در خدمتِ وحدت\r\n\r\nدر دیدار با دانش&zwnj;آموزان دبیرستان مختومقلی فراغی که در کنار &laquo;میل گنبد&raquo; (مقبرۀ قابوس&zwnj;بن وشمگیر) قرار دارد، امیر حاج&zwnj;رضایی هم بود. کلاس علوم درحال برگزاری بود که با هماهنگی مسئولان مدرسه، قطع شد و میهمانان وارد شدند. با ورود امیر حاج&zwnj;رضایی کلاس منفجر شد. بچه&zwnj;ها با زبان ترکمنی و فارسی، با هم پچ&zwnj;پچ می&zwnj;کردند. احتمالاً با وجود این&zwnj;که همه حاج&zwnj;رضایی را می&zwnj;شناختند، او را به همدیگر معرفی می&zwnj;کردند. شروع صحبت حاج&zwnj;رضایی در کلاس، این&zwnj;گونه بود:\r\nسلام به دوستانی که قرمز را دوست دارند؛ سلام به دوستانی که آبی را دوست دارند.\r\n&laquo;آزمون&zwnj;&raquo;های این مملکت\r\n\r\nاحساس می&zwnj;کنم امیر حاج&zwnj;رضایی در جمع دانش&zwnj;آموزان کلاس تجربیِ دبیرستان مختومقلی فراغی، دو کار برجسته کرد: یکی هویت&zwnj;دهی و دیگری امیددهی. و این دو را نه با زبان خشک و رسمی که کمتر اثر می&zwnj;کند، بلکه با زبان شوخی و خنده و بازی گفت و البته زبان حماسیِ خاصی که خودش دارد و در ربط فوتبال (یا ورزش) با فرهنگ یافته است.\r\n\r\nاساساً این دیدار در آن کلاس کوچکِ انباشته از دانش&zwnj;آموز، با شور و شوقی که به راه افتاده بود و شوخی&zwnj;ها و قهقهه&zwnj;های پرتعداد بچه&zwnj;ها و با کاربلدیِ حج&zwnj;رضایی، یکی از برنامه&zwnj;های برجستۀ کاروان بود. اثرگذاری بر مردم، خصوصاً جوانان و نوجوانان، هدف آسان و زودیاب و در دسترسی برای برنامه&zwnj;های فست&zwnj;فودیِ اینچنینی نیست. در مدرسۀ مختومقلی فراغی، با فرصت&zwnj;شناسی و بهره&zwnj;گیری از شهرتِ ورزش، این اتفاق افتاد.\r\n\r\nحاج&zwnj;رضایی از فرصت&zwnj;هایش خوب استفاده کرد. در گنبد، برای هویت&zwnj;دهیِ منطقه&zwnj;ای و ملی، &laquo;سردار آزمون&raquo; بزرگ&zwnj;ترین فرصت او بود و البته &laquo;فرهاد قائمی&raquo;. یکی از جملات حاج&zwnj;رضایی این بود: &laquo;شما &rsquo;آزمون&lsquo;های این مملکتید...&raquo; سردار آزمون، دانش&zwnj;آموز همین مدرسۀ مختومقلی فراغی بوده است.\r\n\r\nای&zwnj;کاش...\r\n\r\nکاش ورزشکاران و ورزشی&zwnj;هایی که برای حضور در کاروان به&zwnj;سراغشان رفتند و آن&zwnj;ها به&zwnj;هردلیلی نیامدند، در فرصت&zwnj;های دیگر، از شهرتشان برای همدلی و مهربانی استفاده کنند. یاد جهان&zwnj;پهلوان تختی به&zwnj;خیر.\r\nزندگی را از دریچۀ نگاه خودت ببین!\r\n\r\nدکتر غلامرضا امامی در جمع دانش&zwnj;آموزان &laquo;تیزهوش&raquo; گنبدی از ادبیات و بی&zwnj;مرزیِ آن گفت. او تلاش کرد میل تجربه&zwnj;کردنِ بی&zwnj;واسطۀ زندگی و بزرگی را در دانش&zwnj;آموزان بارور کند. امامی گفت: &laquo;در بازدید از مسجد ایاصوفیه در استانبول که قبلاً کلیسا بوده، یک توریست را دیده که مدام دوربینش را تنظیم می&zwnj;کرده و از زوایای مختلف عکس می&zwnj;گرفته است. به او می&zwnj;گوید چقدر تلاش می&zwnj;کنی عکس بگیری، درحالی&zwnj;که بهترین عکس&zwnj;ها از این مکان وجود دارد. توریست عکاس گفته: &laquo;می&zwnj;خواهم با نگاه خودم از اینجا عکس بگیرم.&raquo;\r\n\r\nدکتر امامی یکی از توپ&zwnj;هایی را که برای هدیه به دانش&zwnj;آموزان گنبدی تهیه شده بود، به پیشنهاد خود بچه&zwnj;ها، به آقای کریمی که در گنبد همراه کاروان شده بود تقدیم کرد. آقای کریمی معلم تاریخ بچه&zwnj;ها و از مفاخر گنبدی&zwnj;هاست. او هم توپ را به مدرسه هدیه کرد.\r\nمقاومت فرهنگی قومیت&zwnj;ها\r\n\r\nدر بازدید کاروان سرزمین برادری از &laquo;میل گنبد&raquo; (برجی تمام آجری که یادبود مقبرۀ قابوس&zwnj;بن وشمگیر، از امیران سلسلۀ زیاری و متوفی به سال 403 ه.ق است) و موزۀ فرش ترکمن، خانمی ترکمن راهنما بود و توضیحات مربوط&zwnj;به این دو مکان را به میهمانان می&zwnj;داد. نکتۀ بارز، پوشش این خانم بود. مانتویی تنگ با روسری&zwnj;ای شُل؛ چیزی که در فضای سنتی ترکمن&zwnj;ها جایی ندارد و در این یکی دو روز هم نمونه&zwnj;اش را ندیده&zwnj;ایم.\r\n\r\nزنان ترکمن در دوره&zwnj;های سِنی مختلف، پوشش خاصی دارند که وجه مشخصۀ ظاهری&zwnj;شان است. لباسی یک&zwnj;دست و بلند، با رنگ&zwnj;ها و نقش&zwnj;های خاص، با چارقدی بزرگ و منقش به نقوش هنرمندانه که پوشش مناسبِ مسلمانی را هم فراهم می&zwnj;کند. این پوشش، در مقایسه با سایر مدل&zwnj;های پوشش زنان در منطقه، ماندگارتر عمل کرده است. یعنی حتی به پوشش زنان روستایی این خطه هم که نگاه می&zwnj;کنیم، درمی&zwnj;یابیم که زودتر در برابر یورش مانتو و روسری و اشکال دیگری از پوشش که امروزه رواج دارند، سپر انداخته&zwnj;اند. پوشش&zwnj;هایی که هم نشانی از سنت قومی ندارند و هم رعایت حدود اسلامی را کمتر ارج می&zwnj;نهند. این تنها یک نمونه است برای تأیید این معنا که تقویت وجوه مثبت، زیبا و معنادار قومیت، کمک به حفظ فرهنگ تاریخی و اسلامی ماست. رسوم قومی و محلی ما، منهای آنجاهایی که مایۀ تفرقه&zwnj;اند و مانع دینداری، عموماً نشان از دیانت و اهمیت&zwnj;دادن به آن دارند. بنابراین، بر ماست که فرهنگ&zwnj;های خوب محلی و قومی، ازقبیل پوشش&zwnj;ها را دریابیم.\r\n\r\nدر حین بازدید از میل گنبد که شبیه چاهی واژگون و روبه&zwnj;بالاست، صدای اذان ظهر بلند شد. از فضای تاریک و چاه&zwnj;گون برج بیرون آمدم و به صدای مؤذن گوش دادم. از دو مسجد در دو سوی برج، اذان می&zwnj;گفتند. از این سو صدای اذان مسجد اهل سنت روان بود و از آن سو، صدای اذان مسجد شیعیان.\r\nبوسۀ فرزند شهید، بر دستان مادرِ شهیدی دیگر\r\nاعضای کاروان به دیدار خانوادۀ دو شهید اهل سنت، شهیدان محمد و حاج&zwnj;محمد قربانی می&zwnj;رود. مادر شهید، با سنی حدود 70 سال، فارسی را دست&zwnj;وپاشکسته می&zwnj;دانست و نمی&zwnj;توانست به فارسی حرف بزند. لاجرم نوه&zwnj;اش، دختر یکی از دو شهیدِ خانواده، ترجمه می&zwnj;کند. می&zwnj;گوید برای فرستادن بچۀ اول به جبهه بی&zwnj;تابی نکرده. وقتی بچۀ دوم را روانه می&zwnj;کرد، آن اولی شهید شده بود. این بار هم جوانش را اگرچه کمی سخت&zwnj;تر و بغض&zwnj;کرده، اما با شجاعت بدرقه می&zwnj;کند. می&zwnj;گوید &laquo;هرچه قسمت باشد، همان می&zwnj;شود.&raquo;\r\n\r\nوقتی به این مادر، داود کریمی، فرزند سردار شهید عباس کریمی را معرفی می&zwnj;کنند، انگار که داغش تازه باشد، متبرکانه به بازوی داود دست می&zwnj;کشد و با همان زبان ترکمنی، دلداری&zwnj;اش می&zwnj;دهد. داود خم می&zwnj;شود و دست&zwnj;های مادر را می&zwnj;بوسد. مادر هم فرزندش را در آغوش می&zwnj;گیرد.\r\nختم کلام\r\nما به وحدت نیازمندیم؛ همچنان&zwnj;که به آب و عشق.\r\nـ&zwnj; نادر ابراهیمی در &laquo;آتش بدون دود&raquo;","content_html":"<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">سال گذشته کاروان سرزمین برادری به سه نقطه کشور سفر کرد. در ادامه برای یادآوری اتفاقات مثبت این کاروان حاشیه&zwnj;هایی از این سفر منتشر می&zwnj;شود.</span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">اولِ بسم&zwnj;الله</span></span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">&laquo;آتش بدون دود نمی&zwnj;شود، جوانْ بدون گناه&raquo; &zwnj;ـ&zwnj; یک مثل قدیمی ترکمنی<br />\r\nـ&zwnj; نادر ابراهیمی در سرلوحۀ کتاب &laquo;آتش بدون دود&raquo;<br />\r\nسفری به ترکمن&zwnj;صحرای ایران</span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">&laquo;بیگانگی نگر که من و یار چون دو چشم/ همسایه&zwnj;ایم و خانۀ هم را ندیده&zwnj;ایم&raquo;<br />\r\nاین شعر را دکتر غلامرضا امامی در مینی&zwnj;بوسی که میهمانان را از فرودگاه گرگان به محل اسکان می&zwnj;برد، خواند. پیش&zwnj;درآمدی بر سفری که برخی از میهمانانش، هریک به دلیلی، نتوانسته&zwnj;اند بیایند.<br />\r\n<span style=\"color:#0000FF;\">نان بشکن!</span></span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">تکیه به فرهنگ قومی و منطقه&zwnj;ای، راه حل اساسی برای مسئلۀ تهاجم فرهنگی است. قومیت&zwnj;ها و آداب و رسومشان را نه&zwnj;تنها باید به رسمیت شناخت، که باید به&zwnj;مثابۀ راهبرد فرهنگی تقویتشان کرد. سفره انداختن و پذیرایی از میهمان در هر موقع از روز، از رسوم منطقه&zwnj;ای شمالی&zwnj;هاست که هنوز در مناطق کمترشهری&zwnj;شده رواج دارد.</span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">در بدو ورود، از میهمانان با &laquo;شیرینی&raquo; محلی خانگی پذیرایی شد. استاد مصطفی رحماندوست می&zwnj;گوید: تاجیک&zwnj;ها در استقبال از میهمان&zwnj;ها &laquo;نان و نمک&raquo; تعارف می&zwnj;کنند و می&zwnj;گویند: نان بشکن. در مدرسۀ علمیۀ قبا هم برای میهمانان سفره انداختند و با نان و پنیر و چای در پیاله&zwnj;های قدیمی (و بعد هم میوه) پذیرایی کردند. سادگی و فقر محترم و صمیمی آخوندها و طلبه&zwnj;های مدرسۀ علمیۀ قبا به دل می&zwnj;نشست.<br />\r\n<span style=\"color:#0000FF;\">شاعرِ صد دانه یاقوت...</span></span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">در مدرسه علمیه قبا، میهمانان را حاج&zwnj;آقا براتی معرفی کرد. نوبت به استاد رحماندوست که رسید، نام ایشان و جملۀ &laquo;شاعرِ شعر معروف صد دانه یاقوت...&raquo; رمز شناسایی بود. چهرۀ طلاب مدرسه شکفته شد وقتی چهرۀ محجوب و سربه&zwnj;زیرِ رحماندوست را هنگام معرفی&zwnj;اش می&zwnj;دیدند. حاج&zwnj;آقا براتی هم خوش&zwnj;ذوقی کرد و آخر شعر را به جمع حاضر ربط داد:<br />\r\nصد دانه یاقوت دسته به دسته/ با نظم و ترتیب &laquo;اینجا&raquo; نشسته.</span></span><br />\r\n<span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#0000FF;\">دو عالم دین؛ دو محور وحدت</span></span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">استاد رحماندوست، بسیار جذب آخوند &laquo;عابدی&zwnj;کُر&raquo; شده است. می&zwnj;گوید بسیار نورانی است. می&zwnj;گوید کاش می&zwnj;شد نمازی را به ایشان اقتدا کنیم. دربارۀ آیت&zwnj;الله نورمفیدی هم بعد از دیدار با ایشان همین نظر را پیدا می&zwnj;کند. می&zwnj;گفت قبل از دیدار فکر می&zwnj;کرده از این دیدارهای رسمی است که به&zwnj;درد نمی&zwnj;خورد و کل برنامه را از مردمی&zwnj;بودن می&zwnj;اندازد.</span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">حریف طلبه&zwnj;ها نمی شویم!</span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">در میان اعضای کاروان، دوروبر امیر حاج&zwnj;رضایی از همه شلوغ&zwnj;تر است. در دیدار اعضای کاروان با آخوند &laquo;عابدی&zwnj;کُر&raquo;، بعد از مراسم چند طلبه (سنی) که اهل فوتبال هم بودند، دور حاج&zwnj;رضایی جمع شدند و عکس می&zwnj;گرفتند و دربارۀ فوتبال سؤال می&zwnj;کردند و نظر می&zwnj;دادند. یکی از طلبه&zwnj;ها نظر حاج&zwnj;رضایی را دربارۀ گل سردار آزمون به قطر پرسید. می&zwnj;گفت خداداد عزیزی گفته آن گل شانسی بوده. حاج&zwnj;رضایی هم گفت: نه، کاملاً تکنیکی بود. یکی دیگر از طلبه&zwnj;ها از حاج&zwnj;رضایی خواست (بخوانید رجز خواند) تیم کاروان با تیم طلبه&zwnj;های مدرسۀ علمیۀ قبا مسابقه بدهند. حاج&zwnj;رضایی گفت ما در هیچ زمینه&zwnj;ای حریف طلبه&zwnj;ها نمی&zwnj;شویم! صدای انفجار خندۀ آن جمع زیر سقف مدرسۀ علمیۀ قبا، آهنگ خوش وحدتی است که کاروان برایش به راه افتاده است.<br />\r\n<span style=\"color:#0000FF;\">شیعه پاس داد، سنی گل زد</span></span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">سرشلوغی حاج&zwnj;رضایی به چشم همه اعضای کاروان هم آمده. بیرون از مدرسۀ قبا، وقتی که کاروان عازم دفتر آیت&zwnj;الله نورمفیدی بود، حاج آقای نواب به حاج رضایی درباره ظرفیت ورزش برای کارهای فرهنگی گفت. حاج رضایی در جواب گفت اصلا فوتبال نماد وحدت است؛ و بعد آرسنال را مثال زد که از 9 ملیت فوتبال بازی می&zwnj;کنند؛ همه هم برای یک هدف: پیروزی. حاج&zwnj;آقا براتی هم در همین راستا پیشنهاد داد که یکی از راه&zwnj;حل&zwnj;های عملیاتی وحدت، تشکیل تیم فوتبال شیعه و سنی است: &laquo;با پاس&zwnj;کاری شیعه و سنی می&zwnj;شود گل زد.&raquo; تیتر یکی از سایت&zwnj;های خبری برای گل &laquo;سردار آزمون&raquo; به قطر را هم حاج&zwnj;آقا براتی پیشنهاد داده بود: &laquo;شیعه پاس داد، سنی گل زد&raquo;.<br />\r\n<span style=\"color:#0000FF;\">این&zwnj;گونه است که آتش جنگ و دشمنی درمی&zwnj;گیرد</span></span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">آیت&zwnj;الله نورمفیدی در دیدار با اعضای کاروان، خاطره&zwnj;ای از اوایل انقلاب تعریف می&zwnj;کند: شبی بعد از نماز مغرب و عشا در مسجدی که سابقاً در آن نماز می&zwnj;خوانده، نشسته بوده که عده&zwnj;ای از روستاییان، سراسیمه وارد می&zwnj;شوند و می&zwnj;خواهند که به آن&zwnj;ها اسلحه بدهند، تا از خودشان دربرابر ترکمن&zwnj;هایی که خودشان (روستاییان) می&zwnj;گفتند قصد دارند آن شب به آن&zwnj;ها حمله کنند، دفاع کنند. او آرامشان می&zwnj;کند و می&zwnj;گوید به خانه&zwnj;هایتان بروید؛ اگر اتفاقی افتاد، با من (آقای نورمفیدی رو به اعضای کاروان می&zwnj;گوید بعضی چیزها در قدرت ما نیست و خدا به دل آدم&zwnj;ها می&zwnj;اندازد). آن شب اتفاقی نمی&zwnj;افتد و شب&zwnj;های دیگر هم.</span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">بعدها که آقای نورمفیدی، آخوند ترکمنی را که در آن روستای ترکمن&zwnj;نشینِ همسایه بوده، می&zwnj;بیند، معلوم می&zwnj;شود که همان شب، روستاییان ترکمن هم همان خواسته را به همان بهانه، از عالِمشان داشته&zwnj;اند. آقای نورمفیدی می&zwnj;گوید از آن&zwnj;ور آن&zwnj;ها را تحریک می&zwnj;کنند و از این&zwnj;ور این&zwnj;ها را؛ تیر اول را هم خودشان در می&zwnj;کنند! این&zwnj;گونه است که آتش جنگ و دشمنی درمی&zwnj;گیرد.<br />\r\n<span style=\"color:#0000FF;\">درخواست هوشمندانه</span></span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">دکتر &laquo;غلامرضا امامی&raquo; از بستگان امام موسی صدر است و از همرزمان آیت&zwnj;الله طالقانی هم بوده است. دکتر امامی در دیدار با آیت&zwnj;الله نورمفیدی از ایشان می&zwnj;خواهد که تجربیات خود در عرصۀ وحدت را مکتوب کنند: &laquo;چه این&zwnj;که خودتان بنویسید و چه این&zwnj;که مصاحبه کنید. حاضرم هرکاری که از دستم بربیاید برای این کار انجام بدهم؛ حتی حاضرم هفته&zwnj;ای یک بار به این&zwnj;جا بیایم و این خاطرات و تجربیات را ثبت کنم.&raquo; دکتر امامی در انتها، چند کتاب و نوشتۀ خود را به&zwnj;همراه دو بیت به آیت&zwnj;الله نورمفیدی تقدیم می&zwnj;کند:</span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">ما پنج برادریم که از یک پشتیم/ در قبضۀ روزگار پنج انگشتیم<br />\r\nچون فرد شویم بر جهان&zwnj;ها عَلَمیم/ چون جمع شویم بر دهان&zwnj;ها مشتیم</span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">*</span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <img alt=\"\" src=\"http://okhowah.iuuu.ir/file/5/attach201604118492517815406.jpg\" style=\"width: 100%;\" /></span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#0000FF;\">به من چه که شما بزرگ شده&zwnj;اید!</span><br />\r\nمصطفی رحماندوست سخنانش در دانشگاه گلستان را با شعر کودکانه&zwnj;ای آغاز می&zwnj;کند. خودش می&zwnj;گوید &laquo;بسم الله الرحمن الرحیمِ کودکانه&raquo;. رحماندوست خطاب به حضار که جمعی از دانشگاهیان و فرهیختگان شیعه و سنی هستند، می&zwnj;گوید: &laquo;من آمده&zwnj;ام همۀ شما را به کودکی دعوت کنم؛ به دل کودکانه. دنیایی که در آن هیچ کینه و نفرت و فرقی نیست. من فقط بلدم شعرهای کودکانه بگویم؛ به من چه که شما بزرگ شده&zwnj;اید!&raquo;<br />\r\n<span style=\"color:#0000FF;\">ترکمنستانی&zwnj;ها و فضای امنیتی</span></span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">شب دوم در میهمانسرای کارخانه نئوپان گنبد هستیم. مدیران این کارخانه، الحق که میزبانانی فرهیخته&zwnj;اند. میهمان&zwnj;ها در لابی میهمانسرا جمع شده&zwnj;اند و مدیرعامل و مدیر روابط عمومی و شخص دیگری از گنبدی&zwnj;ها، آمده&zwnj;اند به رسم میهمان&zwnj;نوازی. در فرصت قبل از شام، گپ&zwnj;وگفتی شکل می&zwnj;گیرد. مدیر روابط عمومی، ترکمن است و بقیه هم که ترکمن نیستند، خاطراتی از سفر به ترکمنستان دارند. همه متفق&zwnj;القولند که وضعیت امنیتی شدیدی بر این همسایۀ شمالی حاکم است. استاد رحماندوست از سفرش به ترکمنستان برای شرکت (یا داوری؟) در همایشی می&zwnj;گوید که در آن، یکی را به اسم مترجم همراه او می&zwnj;کنند و او هم برای ساعتی &laquo;قال&raquo;ش می&zwnj;گذارد! دوباره که برمی&zwnj;گردد و &laquo;مترجمِ همراه&raquo; را می&zwnj;بیند، بیچاره عرق&zwnj;ریز و مضطرب می&zwnj;گوید: &laquo;چرا با من چنین کردی؟ من یک مأمور ساده&zwnj;ام...&raquo; و بعد زار می&zwnj;زند. فشار حکومت چنین خوفی به جانش انداخته بود.</span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">یکی دیگر از گنبدی&zwnj;ها می&zwnj;گفت که در سفری به ترکمنستان، داخل ماشین با گوشیِ همراهش از خیابان و مردم فیلم می&zwnj;گرفته. مأموری او را در این وضعیت می&zwnj;بیند. ماشین را نگه می&zwnj;دارد و راننده را توبیخ می&zwnj;کند که هیچ، گوشی این بندۀ خدا را می&zwnj;گیرد و همۀ فیلم&zwnj;ها، &laquo;حتی فیلم&zwnj;های شخصی&raquo; را حذف می&zwnj;کند. همو می&zwnj;گفت که ترکمن&zwnj;های آنجا بسیار متعجبند که چطور در ایران که حکومتی &laquo;فارس&raquo; و &laquo;شیعه&raquo; بر سر کار است، ترکمن&zwnj;های ایرانی مراودات و مناسبات و فعالیت&zwnj;هایشان را با زبان خودشان انجام می&zwnj;دهند.</span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">یک گوکَلانی</span></span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">استاد رحماندوست، صبح دومین روز اقامت در گنبد، گفت هیچ&zwnj;وقت پشت سر کسی تا این اندازه از خوبی&zwnj;هایش نگفته بودم! منظورش مدیرعامل و مدیر روابط عمومی کارخانه نئوپان گنبد بود. آقای مدیرعامل، انسانی فرهنگی، اهل مطالعه و دست&zwnj;به&zwnj;قلم است؛ شاعر هم هست و کتاب&zwnj;های زیادی نوشته است. مدیر روابط عمومی هم انسانی فرهنگی است. روز آخر وقتی اتفاقی فهمیدم نام خانوادگی&zwnj;اش &laquo;گوکلان&raquo; است، یاد &laquo;آتش بدون دود&raquo; نادر ابراهیمی افتادم. به خودش گفتم. گفت از قبیلۀ گوکلان است و بازیگر نقش &laquo;گالان اوجا&raquo; از قبیلۀ گوکلان، عموی او بوده ست.<br />\r\n&laquo;گالان اوجا&raquo; سرور جنگجویان [قبیلۀ] یموت بود: شاعر و وحشی؛ یکه&zwnj;تاز و بی&zwnj;پروا؛ سرسخت و کینه&zwnj;جو.</span></span><br />\r\n<span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">مرا به شعرهای خوبم بشناس و به صدای خوشِ سازم؛<br />\r\nمرا به کینۀ کهنه&zwnj;ام بشناس و به صدای داغ تفنگم؛<br />\r\nمرا به اسبم بشناس و به آتشی که در صدها چادر انداخته&zwnj;ام؛<br />\r\nمرا به نامم بنام:<br />\r\nگالان اوجا، گالان اوجا، گالان اوجا...&raquo;<br />\r\n(آتش بدون دود؛ نادر ابراهیمی)<br />\r\nآقای گوکلان، مدیر روابط عمومی کارخانه نئوپان گنبد، می&zwnj;گفت دربه&zwnj;در دنبال فیلم &laquo;آتش بدون دود&raquo; می&zwnj;گردد. می&zwnj;گفت همه&zwnj;جا را گشته و پیدا نکرده. می&zwnj;گفت &laquo;پیداکردن آن فیلم، برای فرهنگ منطقه بسیار مهم است&raquo;. استاد رحماندوست حق داشت که پشت سر چنین مدیرانی آنقدر خوب بگوید! از بس مدیر &laquo;فرهنگی&raquo; ندیده&zwnj;ایم، نئوپان&zwnj;سازی و فرهنگ در ذهنمان بی&zwnj;ربط می&zwnj;نماید.</span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">ترکمن&zwnj;های ایرانی</span></span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">نادر ابراهیمی در &rsquo;آتش بدون دود&lsquo; می&zwnj;نویسد:<br />\r\n&laquo;یموت و گوکلان، دو قبیلۀ بزرگ ترکمن&zwnj;اند؛ بزرگ&zwnj;ترین قبایل ترکمن، و شاید ریشه&zwnj;دارترین&zwnj;شان در این خاک. و آن&zwnj;ها، به روایات بسیار و به اعتبار مدارک تاریخی، پیش از حضور اسلام نیز در اینجا ساکن بوده&zwnj;اند &zwnj;ـ&zwnj; و به&zwnj;حق، ایرانی&zwnj;اند...<br />\r\nو هیچ رابطه&zwnj;ای میان ترکمن&zwnj;های ایرانی و حملۀ مغول&zwnj;ها نیست. و ایشان، بازماندۀ آن حملۀ غم&zwnj;آورِ سوزنده نیستند &zwnj;ـ&zwnj; که اگر بودند هم، از پسِ صدها سال زیستن در این خاک، کاشتن، درو کردن، و درآمیختن با تاریخ این سرزمین، هیچ نبودند مگر جزئی از اجزای یک ملت بزرگ ـ&zwnj; که ماییم...&raquo;</span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">هنر آموز...</span></span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">عیادت از بیماران گنبدی یکی از برنامه&zwnj;های کاروان سرزمین برادری بود و چقدر خوب بود. به&zwnj;دور باشد، اما خودتان را تصور کنید که بر روی تخت بیمارستان دراز کشیده&zwnj;اید و با درد بیماری و دردِ تبعید، تبعید به بیمارستان به&zwnj;خاطر بیماری، دست&zwnj;به&zwnj;گریبانید. ناگهان در باز می&zwnj;شود و آقایی مهربان، با چهره&zwnj;ای دوست&zwnj;داشتنی، با شاخه گلی در دست، وارد می&zwnj;شود و با مهربانی&zwnj;اش، باری از رنج را از دوشتان برمی&zwnj;دارد. این به کنار، وقتی می&zwnj;گویند او شاعرِ شعرهای دوست&zwnj;داشتنی و ماندگارِ کودکی&zwnj;تان است؛ شاعرِ &laquo;صد دانه یاقوت دسته&zwnj;به&zwnj;دسته/ با نظم و ترتیب یکجا نشسته&raquo;؛ چگونه می&zwnj;شوید؟ حیرت و شادی و شرمی که ناگهان به صورت دخترکان و پسرکان گنبدی می&zwnj;دود، چیز عجیبی نیست. وضعیت همۀ ماست، اگر در چنان موقعیتی قرار بگیریم. حالا ادامۀ این حیرت و شادی را در خیال دختران و پسران گنبدی تخیل کنید. گفته&zwnj;اند: هنر آموز کز هنرمندی/ درگشایی کنی نه دربندی.<br />\r\nاستاد رحماندوست کودکانی را که بیمار نبودند، اما به&zwnj;همراه بزرگترهایشان به عیادت بیمار آمده بودند، فراموش نمی&zwnj;کرد؛ همچنین همراهان بیماران را.</span></span><br />\r\n<span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#0000FF;\">حضور در نمازهای جمعه و میت اهل سنت</span></span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">حضور کاروان سرزمین برادری در نماز جمعۀ اهل سنت در گنبد، تجربۀ نابی بود. نمی&zwnj;دانم از کسانی که به&zwnj;دنبال تألیف قلوب هستند، هستید یا نه. اگر نیستید که از دایرۀ مخاطبان این نوشته&zwnj;ها خارجید. اما اگر هستید، چه کاری را در این سطح پیدا می&zwnj;کنید؟ اضافه کنید شرکت در نماز میت دو نفر از درگذشتگان اهل سنت را که بعد از نماز جمعه اقامه شد.</span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">بعد از نماز، علمای اهل سنت ردیف ایستادند و مردم هم صف کشیدند و به نوبت با همۀ علما دست دادند. اعضای کاروان سرزمین برادری هم در همین صف ایستادند و مردم با آن&zwnj;ها هم دست می&zwnj;دادند. تنها کسی که مردم می&zwnj;شناختند، امیر حاج&zwnj;رضایی بود که جایی در انتهای صف ایستاده بود. سرعت عبور مردم در آن انتهای صف ناگهان کم می&zwnj;شد. کلاً تجربۀ حضور یک فوتبالی در چنین حرکتی، تجربۀ متفاوتی بود.</span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">*<br />\r\n<span style=\"color:#0000FF;\">عکاسِ وحدتی</span></span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">وقتی جماعت کاروان سرزمین برادری در نماز جمعۀ اهل سنت شرکت کرده بود، او آن جلو این&zwnj;ور و آن&zwnj;ور می&zwnj;رفت و &laquo;عکس وحدتی&raquo; می&zwnj;گرفت. اهل سنت عبورکردن از جلوی نمازگزار را تنها در حالت&zwnj;های مشخصی جایز می&zwnj;دانند؛ مثلاً این&zwnj;که عبور، بین نمازگزار و ستره فاصله نیاندازد. ستره چیزی است که نمازگزار جلوی خود قرار می&zwnj;دهد و طناب، صندلی، عصا یا چیزهای دیگر است. هرچه هست، برای خودش نکته&zwnj;ای است.</span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">رضایت استاد</span></span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">سفر استاد رحماندوست، یک روز زودتر به اتمام رسید. در فرودگاه گرگان، وقتی نظر استاد را دربارۀ کاروان پرسیدم، رضایت کلی داشت و می&zwnj;گفت که بچه&zwnj;های امت واحده در رسیدن به اهدافشان&laquo;توفیق نسبی&raquo; داشته&zwnj;اند. دو نقد هم داشت که یکی &laquo;حضور پررنگ عکاسان و فیلمبرداران&raquo; بود که &laquo;مردمی&zwnj;بودن&raquo; کار را در ذهن میزبانان تحت&zwnj;الشعاع می&zwnj;گرفت؛ و دیگری &laquo;فشردگی برنامه&zwnj;ها&raquo;. دوست داشت با دو عالم &laquo;نورانی&raquo; که روز اول حضور در استان به دیدنشان رفتیم (آخوند عابدی&zwnj;کر و آیت&zwnj;الله نورمفیدی؛ یکی سنی و دیگری شیعه)، بیشتر بنشیند و گفت&zwnj;وگو کند و &laquo;نمازی را پشت سر آن&zwnj;ها&raquo; بخواند. دوست داشت با بچه&zwnj;ها، در مدرسه یا جایی دیگر، دمخور شود. با بیماران بیمارستان گنبد، کمی بیشتر گپ بزند. با کارگران کارخانۀ نئوپان بیشتر آشنا شود. می&zwnj;گفت اگر به&zwnj;جای سه روز، &laquo;مثلاً پنج روز&raquo; در این استان می&zwnj;ماندیم، این فشردگی نبود و بهتر بود. به هر تقدیر، روز سوم حضور در استان گلستان، بدون استاد رحماندوست گذشت و جالب است که صبح روز سوم، به دو دبیرستان پسرانه رفتیم!</span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">شهرت در خدمتِ وحدت</span></span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">در دیدار با دانش&zwnj;آموزان دبیرستان مختومقلی فراغی که در کنار &laquo;میل گنبد&raquo; (مقبرۀ قابوس&zwnj;بن وشمگیر) قرار دارد، امیر حاج&zwnj;رضایی هم بود. کلاس علوم درحال برگزاری بود که با هماهنگی مسئولان مدرسه، قطع شد و میهمانان وارد شدند. با ورود امیر حاج&zwnj;رضایی کلاس منفجر شد. بچه&zwnj;ها با زبان ترکمنی و فارسی، با هم پچ&zwnj;پچ می&zwnj;کردند. احتمالاً با وجود این&zwnj;که همه حاج&zwnj;رضایی را می&zwnj;شناختند، او را به همدیگر معرفی می&zwnj;کردند. شروع صحبت حاج&zwnj;رضایی در کلاس، این&zwnj;گونه بود:<br />\r\nسلام به دوستانی که قرمز را دوست دارند؛ سلام به دوستانی که آبی را دوست دارند.</span></span><br />\r\n<span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#0000FF;\">&laquo;آزمون&zwnj;&raquo;های این مملکت</span></span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">احساس می&zwnj;کنم امیر حاج&zwnj;رضایی در جمع دانش&zwnj;آموزان کلاس تجربیِ دبیرستان مختومقلی فراغی، دو کار برجسته کرد: یکی هویت&zwnj;دهی و دیگری امیددهی. و این دو را نه با زبان خشک و رسمی که کمتر اثر می&zwnj;کند، بلکه با زبان شوخی و خنده و بازی گفت و البته زبان حماسیِ خاصی که خودش دارد و در ربط فوتبال (یا ورزش) با فرهنگ یافته است.</span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">اساساً این دیدار در آن کلاس کوچکِ انباشته از دانش&zwnj;آموز، با شور و شوقی که به راه افتاده بود و شوخی&zwnj;ها و قهقهه&zwnj;های پرتعداد بچه&zwnj;ها و با کاربلدیِ حج&zwnj;رضایی، یکی از برنامه&zwnj;های برجستۀ کاروان بود. اثرگذاری بر مردم، خصوصاً جوانان و نوجوانان، هدف آسان و زودیاب و در دسترسی برای برنامه&zwnj;های فست&zwnj;فودیِ اینچنینی نیست. در مدرسۀ مختومقلی فراغی، با فرصت&zwnj;شناسی و بهره&zwnj;گیری از شهرتِ ورزش، این اتفاق افتاد.</span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">حاج&zwnj;رضایی از فرصت&zwnj;هایش خوب استفاده کرد. در گنبد، برای هویت&zwnj;دهیِ منطقه&zwnj;ای و ملی، &laquo;سردار آزمون&raquo; بزرگ&zwnj;ترین فرصت او بود و البته &laquo;فرهاد قائمی&raquo;. یکی از جملات حاج&zwnj;رضایی این بود: &laquo;شما &rsquo;آزمون&lsquo;های این مملکتید...&raquo; سردار آزمون، دانش&zwnj;آموز همین مدرسۀ مختومقلی فراغی بوده است.</span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">ای&zwnj;کاش...</span></span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">کاش ورزشکاران و ورزشی&zwnj;هایی که برای حضور در کاروان به&zwnj;سراغشان رفتند و آن&zwnj;ها به&zwnj;هردلیلی نیامدند، در فرصت&zwnj;های دیگر، از شهرتشان برای همدلی و مهربانی استفاده کنند. یاد جهان&zwnj;پهلوان تختی به&zwnj;خیر.</span></span><br />\r\n<span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#0000FF;\">زندگی را از دریچۀ نگاه خودت ببین!</span></span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">دکتر غلامرضا امامی در جمع دانش&zwnj;آموزان &laquo;تیزهوش&raquo; گنبدی از ادبیات و بی&zwnj;مرزیِ آن گفت. او تلاش کرد میل تجربه&zwnj;کردنِ بی&zwnj;واسطۀ زندگی و بزرگی را در دانش&zwnj;آموزان بارور کند. امامی گفت: &laquo;در بازدید از مسجد ایاصوفیه در استانبول که قبلاً کلیسا بوده، یک توریست را دیده که مدام دوربینش را تنظیم می&zwnj;کرده و از زوایای مختلف عکس می&zwnj;گرفته است. به او می&zwnj;گوید چقدر تلاش می&zwnj;کنی عکس بگیری، درحالی&zwnj;که بهترین عکس&zwnj;ها از این مکان وجود دارد. توریست عکاس گفته: &laquo;می&zwnj;خواهم با نگاه خودم از اینجا عکس بگیرم.&raquo;</span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">دکتر امامی یکی از توپ&zwnj;هایی را که برای هدیه به دانش&zwnj;آموزان گنبدی تهیه شده بود، به پیشنهاد خود بچه&zwnj;ها، به آقای کریمی که در گنبد همراه کاروان شده بود تقدیم کرد. آقای کریمی معلم تاریخ بچه&zwnj;ها و از مفاخر گنبدی&zwnj;هاست. او هم توپ را به مدرسه هدیه کرد.<br />\r\n<span style=\"color:#0000FF;\">مقاومت فرهنگی قومیت&zwnj;ها</span></span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">در بازدید کاروان سرزمین برادری از &laquo;میل گنبد&raquo; (برجی تمام آجری که یادبود مقبرۀ قابوس&zwnj;بن وشمگیر، از امیران سلسلۀ زیاری و متوفی به سال 403 ه.ق است) و موزۀ فرش ترکمن، خانمی ترکمن راهنما بود و توضیحات مربوط&zwnj;به این دو مکان را به میهمانان می&zwnj;داد. نکتۀ بارز، پوشش این خانم بود. مانتویی تنگ با روسری&zwnj;ای شُل؛ چیزی که در فضای سنتی ترکمن&zwnj;ها جایی ندارد و در این یکی دو روز هم نمونه&zwnj;اش را ندیده&zwnj;ایم.</span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">زنان ترکمن در دوره&zwnj;های سِنی مختلف، پوشش خاصی دارند که وجه مشخصۀ ظاهری&zwnj;شان است. لباسی یک&zwnj;دست و بلند، با رنگ&zwnj;ها و نقش&zwnj;های خاص، با چارقدی بزرگ و منقش به نقوش هنرمندانه که پوشش مناسبِ مسلمانی را هم فراهم می&zwnj;کند. این پوشش، در مقایسه با سایر مدل&zwnj;های پوشش زنان در منطقه، ماندگارتر عمل کرده است. یعنی حتی به پوشش زنان روستایی این خطه هم که نگاه می&zwnj;کنیم، درمی&zwnj;یابیم که زودتر در برابر یورش مانتو و روسری و اشکال دیگری از پوشش که امروزه رواج دارند، سپر انداخته&zwnj;اند. پوشش&zwnj;هایی که هم نشانی از سنت قومی ندارند و هم رعایت حدود اسلامی را کمتر ارج می&zwnj;نهند. این تنها یک نمونه است برای تأیید این معنا که تقویت وجوه مثبت، زیبا و معنادار قومیت، کمک به حفظ فرهنگ تاریخی و اسلامی ماست. رسوم قومی و محلی ما، منهای آنجاهایی که مایۀ تفرقه&zwnj;اند و مانع دینداری، عموماً نشان از دیانت و اهمیت&zwnj;دادن به آن دارند. بنابراین، بر ماست که فرهنگ&zwnj;های خوب محلی و قومی، ازقبیل پوشش&zwnj;ها را دریابیم.</span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">در حین بازدید از میل گنبد که شبیه چاهی واژگون و روبه&zwnj;بالاست، صدای اذان ظهر بلند شد. از فضای تاریک و چاه&zwnj;گون برج بیرون آمدم و به صدای مؤذن گوش دادم. از دو مسجد در دو سوی برج، اذان می&zwnj;گفتند. از این سو صدای اذان مسجد اهل سنت روان بود و از آن سو، صدای اذان مسجد شیعیان.</span></span><br />\r\n<span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"color:#0000FF;\">بوسۀ فرزند شهید، بر دستان مادرِ شهیدی دیگر</span><br />\r\nاعضای کاروان به دیدار خانوادۀ دو شهید اهل سنت، شهیدان محمد و حاج&zwnj;محمد قربانی می&zwnj;رود. مادر شهید، با سنی حدود 70 سال، فارسی را دست&zwnj;وپاشکسته می&zwnj;دانست و نمی&zwnj;توانست به فارسی حرف بزند. لاجرم نوه&zwnj;اش، دختر یکی از دو شهیدِ خانواده، ترجمه می&zwnj;کند. می&zwnj;گوید برای فرستادن بچۀ اول به جبهه بی&zwnj;تابی نکرده. وقتی بچۀ دوم را روانه می&zwnj;کرد، آن اولی شهید شده بود. این بار هم جوانش را اگرچه کمی سخت&zwnj;تر و بغض&zwnj;کرده، اما با شجاعت بدرقه می&zwnj;کند. می&zwnj;گوید &laquo;هرچه قسمت باشد، همان می&zwnj;شود.&raquo;</span></span></p>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">وقتی به این مادر، داود کریمی، فرزند سردار شهید عباس کریمی را معرفی می&zwnj;کنند، انگار که داغش تازه باشد، متبرکانه به بازوی داود دست می&zwnj;کشد و با همان زبان ترکمنی، دلداری&zwnj;اش می&zwnj;دهد. داود خم می&zwnj;شود و دست&zwnj;های مادر را می&zwnj;بوسد. مادر هم فرزندش را در آغوش می&zwnj;گیرد.<br />\r\n<span style=\"color:#0000CD;\">ختم کلام</span><br />\r\nما به وحدت نیازمندیم؛ همچنان&zwnj;که به آب و عشق.<br />\r\nـ&zwnj; نادر ابراهیمی در &laquo;آتش بدون دود&raquo;</span></span></p>","content_source":"","content_url":"","content_columns":"0","content_date_start":"2016-04-06 13:46:08","content_date_finish":"2016-04-06 13:46:08","content_date_register":"2016-03-28 11:42:02","content_date_last_edit":"2019-12-29 13:12:38","content_show_img":"1","content_show_details":"0","content_show_related_img":"0","content_show_slider":"1","content_show_title_slider":"1","content_comment":"1","content_score":"0","content_recorded":"0","content_confirmed":"0","content_status":"1","content_kind":"0","tag_id":"15384","tag_word":"سرزمین برادری,سرزمین برادری,سرزمین برادری,روایت هایی از سرزمین برادری,روایت هایی از سرزمین برادری,روایت هایی از سرزمین برادری,اهل سنت ایران,اهل سنت ایران,اهل سنت ایران","tag_service":"0","tag_total":"88","tag_soundex":"","attach_token":1565341680,"attach_date_register":"2016-04-06 17:44:09","attach_id":15407,"attach_file_ext":"jpg","attach_file_header":"image/jpeg","attach_img_type":"2","attach_img_width":"697","attach_img_height":"428","attach_file_media":"1","attach_show_watermark":"1","score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"visit_count":"8915","visit_date_last":"2026-05-27 01:27:20","attach_title":"وحدت شیعه و سنی","node_title":"اقدامات مردمی,برگزیده,خاطرات وحدت","ot_node_left_right":"[{\"node_id\":468, \"left\":87, \"right\":88},{\"node_id\":476, \"left\":11, \"right\":14},{\"node_id\":828, \"left\":37, \"right\":38}]","node_number":"9","allowable_node":"9","img_src":"./cache/5/attach/201604/15407_1565341680_697_428.jpg"}]]