[[{"content_id":12433,"domain_id":"0","lang_id":"fa","portal_id":"5","owner_id":"370","user_id":"405","view_accesslevel_id":"0","edit_accesslevel_id":"0","delete_accesslevel_id":"0","editor_id":"405","content_title":"مروری بر خاطرات رهبر در سفر به سیستان و بلوچستان\r\n\r\nآقا! ما را یادت هست، خواب می بینم انگار...","content_number":"","content_date_event":"2016-03-14 09:24:24","content_summary":"آقا به پیر مردی در انتهای صف اشاره می کند و با لبخند می گوید، سلام... آی سلام را بیش از دو مدِ قاریان می کشد.\r\nآقا جلو پایش نیم خیز می شود و پیرمرد خود را روی سینه آقا می اندازد.\r\n-حاجی رحمان، کجایی؟ حالت چطور است... عبدالرحمان سجادی ...\r\nپیرمرد گریه می کند.\r\n- آقا! ما را یادت هست، خواب می بینم انگار...\r\n- بله! حاجی رحمان! سید نواب کجاست؟\r\nاو دستش را روی صورت آقا می کشد. با گریه می گوید:\r\n- قلبم را هم عمل کرده ام!\r\n- آخی!\r\nچه محبتی است میان این دو. سر در نمی آورم. آقا همان جور که دست سید را نگه داشته است، نگاهی به ما می کند و می گوید:\r\n- مرد خداست این سید عبدالرحمان.\r\nآقا بسیار با محبت با او حرف می زند. من گریه ام گرفته است، ناجور.","content_summary_fill":"1","content_body":"حجت الاسلام مهدی شاندیزی\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nاواخر سال 1381 بود که رهبر معظم انقلاب به استان سیستان و بلوچستان سفر کردند.\r\nبه بهانه سالگرد آن سفر تاریخی &nbsp;می خواهیم مروری داشته باشیم بر خاطرات جالب آن سفر.\r\nبا توجه به اینکه بهترین و شاید تنهاترین کتابی که خاطرات آن سفر را مکتوب کرده باشد، داستان سیستان باشد، سراغ آن رفتیم .\r\nداستان سیستان به قلم رضا امیرخانی است. کسی که رمان های زیبای منِ او، ارمیا و بیوتن را در کارنامه خود دارد .\r\n\r\n1.&nbsp; دیدار با مردم زاهدان \r\nرهبر صحبتش را شروع کرد. خیال می کردم خسته باشد. از فرودگاه بی آن که حتی نیم ساعت استراحت کند، آمده بود پشت تریبون.\r\nرهبر شروع کرد: آنها بنده را تبعید کردند، اما من در این استان توطن یافتم و تبعید نشدم. بودنِ در این جا، با مردم زاهدان و سیستان برای من خیلی شیرین بود.\r\nاولین حکم بعد از انقلابِ من از طرف امام، آمدن به سیستان و بلوچستان بود. از جنوبی ترین نقاط استان، چابهار و نیک شهر بالا آمدیم تا ...&raquo;\r\nاتفاقی بود تاریخی و انصافا عجیب. مردی به جایی برگشته بود، کجا؟\r\nجایی که سال ها پیش به عنوان خراب کار و مجرم سیاسی به آن جا تبعید شده بود.\r\nو حالا کدام مرد برگشته بود؟ &nbsp;بالاترین مقام مملکت ... از آن جوان تبعیدی لاغراندام، ریش سفیدی مانده بود و ید مشلولی ...\r\nاما واقعیت آن است که از این اتفاق عجیب تاریخی، قلمِ من نمی تواند یک قطعه دراماتیک بسازد.\r\nچرا که خود رهبر می گفت :\r\n&laquo;آن روزگار ما در این جا غریب نبودی . دوستان فراوانی داشتیم، چه از اهل سنت و چه در میان شیعیان ...&raquo;\r\nص 59\r\n2. دیدار با خانواده شهدا\r\nآقا اشاره کرد به صفِ اول که عالمان شیعه و سنی کنار هم نشسته بودن.\r\n&laquo; عالمان با هم باید بحث کنند، اما زورورزی نکنید. جدال نکنید. اختلاف شما به نفع دشمنان اسلام است. هرجا میان دو طایفه دعوا بشود من دست بیگانه را می بینم. شما او را می شناسید!&raquo;&nbsp; بعد خندید و گفت: آن بیگانه کیست؟ یک هو همه فریاد کشیدند : &laquo;انگلیس&raquo;\r\nآقا خندید و گفت: &laquo;خدا پدرتان را بیامرزد. سنی و شیعه عقاید خود را دارند. نمی گویند مثل من وضو بگیر. شما هر کدام به خدای واحد، قبله واحد و پیامبر واحد اعتقاد دارید...&raquo; بعد آقا با دست به پیرمردی از اهل سنت اشاره کرد .\r\n&laquo;مولوی قمرالدین! یادتان هست که من آمدم مسجد شما! به شما گفتم که بینِ دوازده ربیع که شما جشن می گیرید و هفده ربیع که ما، این پنج روز &ndash; یک هفته را عید اعلان کنیم. شما هم قبول کردید. یادتان هست؟&raquo;\r\nمولوی می گوید: ها والله ... یادمه!\r\nآقا لبخند می زند و ادامه می دهد:\r\n- اما متاسفانه خورد به سیل ... یادتان هست؟\r\nبعد رو می کند به جمعیت که: بله من و مولوی قمر الدین از فردایش افتادیم به کمک به سیل زدگان.\r\nمن از دوستانم در تهران و مشهد و سایر شهرها کمک می گرفتم و با کمک همین مولوی قمرالدین در ایران شهر و نیک شهر توزیع می کردیم کمک ها را ...\r\nمولوی سر تکان می دهد و اشک توی چشم های این پیرِ تکیده جمع می شود.\r\nص68\r\n&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; \r\n\r\n\r\n3. دیدار با خانواده شهدا\r\n&nbsp;صحبت های آقا تمام شد و رهبر مردم را دعا کرد.\r\nخدایا ما را به راه راست هدایت کن. دل ها را به هم نزدیک فرما. نورِ ایمان را به قلوب ما بتابان. دشمنان اسلام و مملکت را نابود گردان...\r\nدعاها یک تفاوت اساسی داشتند با دعاهای همیشگی.\r\nدعای ظهور حضرت صاحب را آقا تبدیل کردند به فرج برای مصائب امت اسلام.\r\nص 70\r\n\r\n4. مقبره شهدای گمنام \r\nقبور گلزار هر کدام صاحبی دارند، اما آقا نسبت به شهدای گمنام احساس دیگری دارد؛ حسِ پدری شاید...\r\nبیش از پنج دقیقه کنار ضریح شهدای گمنام می ایستند.\r\nبعد یکی از سرداران سپاه سیستان و بلوچستان توضیح می دهد راجع به مقبره و شهدای استان. آقا&nbsp; ناگهان حرف او را قطع می کند:\r\n&laquo;کاری کنید که برادران اهل سنت هم به زیارت این مقبره بیایند. کسی چه می داند، شاید از این پنج شهید ِ گمنام یکی اهل سنت باشد.&raquo;\r\nمن اصلا به این قضیه فکر نکرده بودم. این دقت عجیب اس . خاصه در این جا که هیچ کسی به جز ما سه-چهار نفر دور رهبر نیستیم و هیچ مصلحت رسانه ای هم حکم نمی کند به گفتن این مطلب. یعنی حقیقتی است در این نصیحت ...\r\nص 97\r\n5. دیدار با نخبگان استان \r\nمولوی نذیر احمد چقدر خوب صحبت کرد.\r\nسلام و صلواتی داشت بر پیامبر و دودمانش، بعد هم از جدا نبودن دین و سیاست در آموزه های اسلامی صحبت کرد و در پایان هم گفت، اوایل انقلاب ما نگران بودیم که با روی کار آمدن یک نظام انقلابی شیعی، اهل سنت در مضیقه بیفتند، اما حالا پس از گذشت سال ها متوجه می شویم که در اشتباه بوده ایم. وحدت شیعه و سنی اگر معجزه انقلاب نباشد، کرامت است.\r\nص 114\r\n6. دیدار با نخبگان استان \r\nاول صحبت آقا عذر خواست از مردم که نتوانسته است مثل گذشته بایستد و به صحبت همه گوش دهد.گفت که به واسطه ی کمردرد چنین مشکلی دارد. بعد صحبت را شروع کرد:\r\n&laquo;من در زمان تبعید وصیت کرده بودم که اگر مُردم مرا در ایران شهر دفن کنند، نه در مشهد مقدس. حتی خیلی دوست داشتم که بعد از تبعید، دوباره به این دیار برگردم که انقلاب شد و این اتفاق ممکن نشد.&raquo;\r\nآقا از سیل 57 گفت که حتی معاون استان دار هم به ایرانشهر نیامده بوده است؛ نه برای کمک رسانی نه حتی برای بازدید.\r\n&laquo;هیچ کسی هیچ کمکی نمی کرد. این استان توی چشم نبود. از شیر و خورشید چیزی نمی رسید. تازه اگر هم می رسید در راه خورده می ش . ما در کل استان در رژیم شاه فرودگاه نداشتیم. نزدیک ترین فرودگاه در بیرجند بود. چرا؟\r\nفقط به خاطر اینکه خاندان سلطنتی سالی یک بار می آمدند بیرجند برای شترسواری و شرابِ چند ساله ای که آنجا بود.\r\nآن وقت شما در مازندران پنج فرودگاه می دیدید. چرا؟ باز هم نه برای مردم، که برای ویلاها و تفرج گاه های این جماعت، آن وقت سیستان یک فرودگاه نداشت...&raquo;\r\nص121\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; \r\n\r\n7. دیدار با سران قبائل و طوائف\r\nرهبر هنوز نیامده است. ساعت دقیقا سه و نیم است. یکی از اعضای بیت داخل می شود و به یکی از مولوی ها می گوید:\r\n&nbsp;وقت نماز عصر شماست. رهبر صبر می کنند تا نماز را بخوانید ...\r\nما که اصلا حواس مان به نماز خودمان هم نیست، چه رسد به نماز آن ها.\r\nبلافاصله بعد از نماز اهل سنت، رهبر داخل می شود.\r\nص 136\r\n\r\n8. دیدار با علمای اهل سنت\r\nدومین مولوی مشغول معرفی خود است که یک هو آقا می گوید:\r\n- پسر مولوی عبدالصمد هستی شما! پدر حال شان چطور است؟ پایشان بهتر شده است...\r\nچند نفری خود را معرفی می کنند تا نوبت مولوی دامری می شود.\r\nمولوی عبدالصمد دامری که شروع می کند به صحبت، آقا می گوید:\r\n_ برادرِ شما را هم میشناختم. عبدالغنی دامری که نماینده مجلس بود. پدرتان حالش چطور است؟\r\nمولوی عبدالصمد مانده است چه بگوید. می گوید: برادرم عبدالمجید دامری هم هنوز دبیر هستند...\r\nآقا می گوید: یادم هست ایشان را. یادش به خیر، ما آن زمان منزل شما آمدیم، دوغ خوش مزه ای هم خوردیم ...\r\nرنگ از چهره مولوی عبدالصمد پریده است! انگار خودش هم تازه آقا را به جا آورده است! روحانی شیعه تبعیدی جوانی را که حتی خوش بین ترین افراد نیز نمی توانست در خفقان زمان شاه برایش چنین آینده ای را پیش بینی کند!\r\nنفر بعدی مولوی عبدالرحمن ملازهی است، از چابهار. آقا می گوید محاسنت خیلی سفید شده است.\r\nدر این میان من چیزهایی می شنوم که برایم تازگی دارد. همه را نمی توان به حساب تصنع و اقتضا مجلس گذاشت.\r\nکسی خود را غلامِ غلامان آل محمد معرفی می کند، دیگری امام جمعه مسجد امیرالمومنین علی (علیه السلام) است.\r\nو از این قبیل موارد بسیار است در آن مجلس.\r\nجلسه با صفایی است. واقعیت آن است که نسل جوان ما، ایران را به عوض گشتن، از دریچه تنگ و نارسای اخبار رسانه دیده است.\r\nبرای همین قاطبه اهل سنت را بلافاصله با وهابی های مکه و مدینه اشتباه می گیرد.\r\nحال آن که این نوعی غلط اندیشی است. وهابیت یک شاخه ی نوظهور و شاید پرقدرت اما کم دامنه از اهل سنت است.\r\nشافعی ها و حنفی ها، خاصه آنها که در ایران می زیند، بطون شان بسیار نزدیک است به شیعیان.\r\nآنها نیز مثل ما با سلفی گری مخالف هستند.\r\n\r\nص146\r\n\r\n9. دیدار با اهل سنت\r\nآقا فرمودند: از همان ابتدای، ما نخواستیم فقط پرچم شیعه را بلند کنیم، ما پرچم اسلام را بلند کردیم تا همه دور هم جمع شوند.\r\nامروز کتاب های ضد شیعه، تحریف تاریخ شیعه، زیاد چاپ می شود. در شکل های نو و جذاب. ما هم می توانیم جواب شان را بدهیم. توانش را هم داریم. اما این کار را صلاح نمی دانیم، این کار را نمی کنیم. در جوانی که در مسجد، بین نماز مغرب و عشا منبر می رفتم ، کارم این بود که معارف اسلامی را منتقل کنم. از همان زمان تاکید داشتم بر وحدت. البته خیلی ها مرا متهم می کردند به سنی گری، اما من می گفتم که فرصت جواب دادن به این ها را ندارم.\r\nص 151\r\n\r\n10. مسجد جامع چابهار\r\nقامت می بندیم برای نماز ...\r\nصفِ اول، اهل سنت نیز به آقا اقتدا کرده اند. تصویری بسیار زیبا و بدیع. نیمی از اهل سنت و نیمی از شیعیان در صف اول ایستاده اند.\r\n\r\nشانه به شانه . بعضی با دست های بسته و بعضی با دست های باز. آقا نماز را شروع می کنند.\r\nص178\r\n\r\n&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; \r\n\r\n11. گلزار شهدای ایران شهر\r\nرهبر وارد می شود و به ما سلام می کند. بعد سر هر قبری مکثی می کند و یحتمل آیه ای را از فاتحه می خواند. چند شهید هستند از کربلای پنج و شلمچه و باقی بسیاری شان از شهدای تنگه گرناگ هستند. روی قبر اهل سنت نوشته هایی است که کم تر دیده ایم:\r\n\r\nاگر دنیا به کس پاینده می بود، محمد (ص) تا قیامت زنده می بود.\r\n\r\nص 222\r\n12. دیدار با هم محله ای های زمان تبعید در خانه ایران شهر\r\nآقا به دقت خیره شده بود به پنجره ای که به کوچه باز می شد. در نگاهش چیز عجیبی بود. به دور و بر اتاق نگاهی کرد.\r\n- ما بیشتر این طرف تکیه می دادیم و می نشستیم به مطالعه و نوشتن ...\r\nچای را سر می کشد.\r\n- تجدید خاطره است، اما الان احساس خوبی دارم.\r\nروزهایی بود که سختی هایی داشت، اما دل های ما پر از امید بود و احساس سختی نمی کردیم.\r\nنشاط جوانی هم کمک می کرد به ما.\r\nآقا به پیر مردی در انتهای صف اشاره می کند و با لبخند می گوید، سلام... آی سلام را بیش از دو مدِ قاریان می کشد.\r\nآقا جلو پایش نیم خیز می شود و پیرمرد خود را روی سینه آقا می اندازد.\r\n-حاجی رحمان، کجایی؟ حالت چطور است... عبدالرحمان سجادی ...\r\nپیرمرد گریه می کند.\r\n- آقا! ما را یادت هست، خواب می بینم انگار...\r\n- بله! حاجی رحمان! سید نواب کجاست؟\r\nاو دستش را روی صورت آقا می کشد. با گریه می گوید:\r\n- قلبم را هم عمل کرده ام!\r\n- آخی!\r\nچه محبتی است میان این دو. سر در نمی آورم. آقا همان جور که دست سید را نگه داشته است، نگاهی به ما می کند و می گوید:\r\n- مرد خداست این سید عبدالرحمان.\r\nآقا بسیار با محبت با او حرف می زند. من گریه ام گرفته است، ناجور.\r\nبعد پیرمردی با لباس بلوچی می آید و آقا می بوسدش؛ بامری، از آشنایان زمان تبعید.\r\nبه ریش سفیدش دست می کشد و می گوید:\r\n- سفید کردی ریش ها را، آقای بامری...\r\nبعد به جمع نگاهی غم گینانه می اندازد آقا و آه می کشد. به عبدالرحمان سجادی، به عبدالغنی، به بامری ...\r\n- همه سپید کرده اید...\r\nیکی که حاضر جواب تر است، می گوید:\r\n- به شما اقتدا کرده ایم، آقا!\r\nمولوی قمرالدین و مولوی عبدالصمد هم داخل می شوند. آقا می خندد و می گوید:\r\n- از دور مناره مسجد شما را هم دیدیم!\r\nمولوی عبدالصمد توضیح می دهد که مسجدی جدید هم ساخته اند به نام فاطمه الزهرا(س).\r\nآقا سر تکان می دهد.\r\n- چه اسم مبارک و خوبی. احسنت!\r\nحالا نوبت آقاست که از خانه بگوید:\r\n- این خانه جایی بود برای دل هایی که منفذی برای بروز احساسات پیدا نمی کردند. فرش می انداختیم عصرها، ده &ndash;بیست نفر شیعه و سنی جمع می شدیم و صحبت می کردیم.\r\nفضا بسیار دوست داشتنی و صمیمی است.\r\nص234","content_html":"<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size: 14px;\"><span style=\"color: rgb(255, 0, 0);\"><strong>حجت الاسلام مهدی شاندیزی</strong></span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\">&nbsp;</p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size: 14px;\">اواخر سال 1381 بود که رهبر معظم انقلاب به استان سیستان و بلوچستان سفر کردند.<br />\r\nبه بهانه سالگرد آن سفر تاریخی &nbsp;می خواهیم مروری داشته باشیم بر خاطرات جالب آن سفر.<br />\r\nبا توجه به اینکه بهترین و شاید تنهاترین کتابی که خاطرات آن سفر را مکتوب کرده باشد، داستان سیستان باشد، سراغ آن رفتیم .<br />\r\nداستان سیستان به قلم رضا امیرخانی است. کسی که رمان های زیبای منِ او، ارمیا و بیوتن را در کارنامه خود دارد .</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size: 14px;\"><span style=\"color: rgb(0, 0, 205);\"><strong>1.&nbsp; دیدار با مردم زاهدان </strong></span><br />\r\nرهبر صحبتش را شروع کرد. خیال می کردم خسته باشد. از فرودگاه بی آن که حتی نیم ساعت استراحت کند، آمده بود پشت تریبون.<br />\r\nرهبر شروع کرد: آنها بنده را تبعید کردند، اما من در این استان توطن یافتم و تبعید نشدم. بودنِ در این جا، با مردم زاهدان و سیستان برای من خیلی شیرین بود.<br />\r\nاولین حکم بعد از انقلابِ من از طرف امام، آمدن به سیستان و بلوچستان بود. از جنوبی ترین نقاط استان، چابهار و نیک شهر بالا آمدیم تا ...&raquo;<br />\r\nاتفاقی بود تاریخی و انصافا عجیب. مردی به جایی برگشته بود، کجا؟<br />\r\nجایی که سال ها پیش به عنوان خراب کار و مجرم سیاسی به آن جا تبعید شده بود.<br />\r\nو حالا کدام مرد برگشته بود؟ &nbsp;بالاترین مقام مملکت ... از آن جوان تبعیدی لاغراندام، ریش سفیدی مانده بود و ید مشلولی ...<br />\r\nاما واقعیت آن است که از این اتفاق عجیب تاریخی، قلمِ من نمی تواند یک قطعه دراماتیک بسازد.<br />\r\nچرا که خود رهبر می گفت :<br />\r\n&laquo;آن روزگار ما در این جا غریب نبودی . دوستان فراوانی داشتیم، چه از اهل سنت و چه در میان شیعیان ...&raquo;<br />\r\nص 59<br />\r\n<span style=\"color: rgb(0, 0, 205);\"><strong>2. دیدار با خانواده شهدا</strong></span><br />\r\nآقا اشاره کرد به صفِ اول که عالمان شیعه و سنی کنار هم نشسته بودن.<br />\r\n&laquo; عالمان با هم باید بحث کنند، اما زورورزی نکنید. جدال نکنید. اختلاف شما به نفع دشمنان اسلام است. هرجا میان دو طایفه دعوا بشود من دست بیگانه را می بینم. شما او را می شناسید!&raquo;&nbsp; بعد خندید و گفت: آن بیگانه کیست؟ یک هو همه فریاد کشیدند : &laquo;انگلیس&raquo;<br />\r\nآقا خندید و گفت: &laquo;خدا پدرتان را بیامرزد. سنی و شیعه عقاید خود را دارند. نمی گویند مثل من وضو بگیر. شما هر کدام به خدای واحد، قبله واحد و پیامبر واحد اعتقاد دارید...&raquo; بعد آقا با دست به پیرمردی از اهل سنت اشاره کرد .<br />\r\n&laquo;مولوی قمرالدین! یادتان هست که من آمدم مسجد شما! به شما گفتم که بینِ دوازده ربیع که شما جشن می گیرید و هفده ربیع که ما، این پنج روز &ndash; یک هفته را عید اعلان کنیم. شما هم قبول کردید. یادتان هست؟&raquo;<br />\r\nمولوی می گوید: ها والله ... یادمه!<br />\r\nآقا لبخند می زند و ادامه می دهد:<br />\r\n- اما متاسفانه خورد به سیل ... یادتان هست؟<br />\r\nبعد رو می کند به جمعیت که: بله من و مولوی قمر الدین از فردایش افتادیم به کمک به سیل زدگان.<br />\r\nمن از دوستانم در تهران و مشهد و سایر شهرها کمک می گرفتم و با کمک همین مولوی قمرالدین در ایران شهر و نیک شهر توزیع می کردیم کمک ها را ...<br />\r\nمولوی سر تکان می دهد و اشک توی چشم های این پیرِ تکیده جمع می شود.<br />\r\nص68<br />\r\n&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <img alt=\"\" src=\"http://okhowah.iuuu.ir/file/5/attach201603254484226615254.jpg\" style=\"width: 100%;\" /></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><br />\r\n<span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size: 14px;\"><span style=\"color: rgb(0, 0, 205);\"><strong>3. دیدار با خانواده شهدا</strong></span><br />\r\n&nbsp;صحبت های آقا تمام شد و رهبر مردم را دعا کرد.<br />\r\nخدایا ما را به راه راست هدایت کن. دل ها را به هم نزدیک فرما. نورِ ایمان را به قلوب ما بتابان. دشمنان اسلام و مملکت را نابود گردان...<br />\r\nدعاها یک تفاوت اساسی داشتند با دعاهای همیشگی.<br />\r\nدعای ظهور حضرت صاحب را آقا تبدیل کردند به فرج برای مصائب امت اسلام.<br />\r\nص 70</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size: 14px;\"><span style=\"color: rgb(0, 0, 205);\"><strong>4. مقبره شهدای گمنام </strong></span><br />\r\nقبور گلزار هر کدام صاحبی دارند، اما آقا نسبت به شهدای گمنام احساس دیگری دارد؛ حسِ پدری شاید...<br />\r\nبیش از پنج دقیقه کنار ضریح شهدای گمنام می ایستند.<br />\r\nبعد یکی از سرداران سپاه سیستان و بلوچستان توضیح می دهد راجع به مقبره و شهدای استان. آقا&nbsp; ناگهان حرف او را قطع می کند:<br />\r\n&laquo;کاری کنید که برادران اهل سنت هم به زیارت این مقبره بیایند. کسی چه می داند، شاید از این پنج شهید ِ گمنام یکی اهل سنت باشد.&raquo;<br />\r\nمن اصلا به این قضیه فکر نکرده بودم. این دقت عجیب اس . خاصه در این جا که هیچ کسی به جز ما سه-چهار نفر دور رهبر نیستیم و هیچ مصلحت رسانه ای هم حکم نمی کند به گفتن این مطلب. یعنی حقیقتی است در این نصیحت ...<br />\r\nص 97<br />\r\n<span style=\"color: rgb(0, 0, 205);\"><strong>5. دیدار با نخبگان استان </strong></span><br />\r\nمولوی نذیر احمد چقدر خوب صحبت کرد.<br />\r\nسلام و صلواتی داشت بر پیامبر و دودمانش، بعد هم از جدا نبودن دین و سیاست در آموزه های اسلامی صحبت کرد و در پایان هم گفت، اوایل انقلاب ما نگران بودیم که با روی کار آمدن یک نظام انقلابی شیعی، اهل سنت در مضیقه بیفتند، اما حالا پس از گذشت سال ها متوجه می شویم که در اشتباه بوده ایم. وحدت شیعه و سنی اگر معجزه انقلاب نباشد، کرامت است.<br />\r\nص 114<br />\r\n<span style=\"color: rgb(0, 0, 205);\">6<strong>. دیدار با نخبگان استان </strong></span><br />\r\nاول صحبت آقا عذر خواست از مردم که نتوانسته است مثل گذشته بایستد و به صحبت همه گوش دهد.گفت که به واسطه ی کمردرد چنین مشکلی دارد. بعد صحبت را شروع کرد:<br />\r\n&laquo;من در زمان تبعید وصیت کرده بودم که اگر مُردم مرا در ایران شهر دفن کنند، نه در مشهد مقدس. حتی خیلی دوست داشتم که بعد از تبعید، دوباره به این دیار برگردم که انقلاب شد و این اتفاق ممکن نشد.&raquo;<br />\r\nآقا از سیل 57 گفت که حتی معاون استان دار هم به ایرانشهر نیامده بوده است؛ نه برای کمک رسانی نه حتی برای بازدید.<br />\r\n&laquo;هیچ کسی هیچ کمکی نمی کرد. این استان توی چشم نبود. از شیر و خورشید چیزی نمی رسید. تازه اگر هم می رسید در راه خورده می ش . ما در کل استان در رژیم شاه فرودگاه نداشتیم. نزدیک ترین فرودگاه در بیرجند بود. چرا؟<br />\r\nفقط به خاطر اینکه خاندان سلطنتی سالی یک بار می آمدند بیرجند برای شترسواری و شرابِ چند ساله ای که آنجا بود.<br />\r\nآن وقت شما در مازندران پنج فرودگاه می دیدید. چرا؟ باز هم نه برای مردم، که برای ویلاها و تفرج گاه های این جماعت، آن وقت سیستان یک فرودگاه نداشت...&raquo;<br />\r\nص121</span></span></p>\r\n\r\n<p>&nbsp;</p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\">&nbsp;</p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size: 14px;\">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <img alt=\"\" src=\"http://okhowah.iuuu.ir/file/5/attach201603370152376415255.jpg\" style=\"width: 100%;\" /><br />\r\n<br />\r\n<span style=\"color: rgb(0, 0, 205);\">7. <strong>دیدار با سران قبائل و طوائف</strong></span><br />\r\nرهبر هنوز نیامده است. ساعت دقیقا سه و نیم است. یکی از اعضای بیت داخل می شود و به یکی از مولوی ها می گوید:<br />\r\n&nbsp;وقت نماز عصر شماست. رهبر صبر می کنند تا نماز را بخوانید ...<br />\r\nما که اصلا حواس مان به نماز خودمان هم نیست، چه رسد به نماز آن ها.<br />\r\nبلافاصله بعد از نماز اهل سنت، رهبر داخل می شود.<br />\r\nص 136</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size: 14px;\"><span style=\"color: rgb(0, 0, 205);\">8<strong>. دیدار با علمای اهل سنت</strong></span><br />\r\nدومین مولوی مشغول معرفی خود است که یک هو آقا می گوید:<br />\r\n- پسر مولوی عبدالصمد هستی شما! پدر حال شان چطور است؟ پایشان بهتر شده است...<br />\r\nچند نفری خود را معرفی می کنند تا نوبت مولوی دامری می شود.<br />\r\nمولوی عبدالصمد دامری که شروع می کند به صحبت، آقا می گوید:<br />\r\n_ برادرِ شما را هم میشناختم. عبدالغنی دامری که نماینده مجلس بود. پدرتان حالش چطور است؟<br />\r\nمولوی عبدالصمد مانده است چه بگوید. می گوید: برادرم عبدالمجید دامری هم هنوز دبیر هستند...<br />\r\nآقا می گوید: یادم هست ایشان را. یادش به خیر، ما آن زمان منزل شما آمدیم، دوغ خوش مزه ای هم خوردیم ...<br />\r\nرنگ از چهره مولوی عبدالصمد پریده است! انگار خودش هم تازه آقا را به جا آورده است! روحانی شیعه تبعیدی جوانی را که حتی خوش بین ترین افراد نیز نمی توانست در خفقان زمان شاه برایش چنین آینده ای را پیش بینی کند!<br />\r\nنفر بعدی مولوی عبدالرحمن ملازهی است، از چابهار. آقا می گوید محاسنت خیلی سفید شده است.<br />\r\nدر این میان من چیزهایی می شنوم که برایم تازگی دارد. همه را نمی توان به حساب تصنع و اقتضا مجلس گذاشت.<br />\r\nکسی خود را غلامِ غلامان آل محمد معرفی می کند، دیگری امام جمعه مسجد امیرالمومنین علی (علیه السلام) است.<br />\r\nو از این قبیل موارد بسیار است در آن مجلس.<br />\r\nجلسه با صفایی است. واقعیت آن است که نسل جوان ما، ایران را به عوض گشتن، از دریچه تنگ و نارسای اخبار رسانه دیده است.<br />\r\nبرای همین قاطبه اهل سنت را بلافاصله با وهابی های مکه و مدینه اشتباه می گیرد.<br />\r\nحال آن که این نوعی غلط اندیشی است. وهابیت یک شاخه ی نوظهور و شاید پرقدرت اما کم دامنه از اهل سنت است.<br />\r\nشافعی ها و حنفی ها، خاصه آنها که در ایران می زیند، بطون شان بسیار نزدیک است به شیعیان.<br />\r\nآنها نیز مثل ما با سلفی گری مخالف هستند.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size: 14px;\">ص146</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size: 14px;\"><span style=\"color: rgb(0, 0, 205);\"><strong>9. دیدار با اهل سنت</strong></span><br />\r\nآقا فرمودند: از همان ابتدای، ما نخواستیم فقط پرچم شیعه را بلند کنیم، ما پرچم اسلام را بلند کردیم تا همه دور هم جمع شوند.<br />\r\nامروز کتاب های ضد شیعه، تحریف تاریخ شیعه، زیاد چاپ می شود. در شکل های نو و جذاب. ما هم می توانیم جواب شان را بدهیم. توانش را هم داریم. اما این کار را صلاح نمی دانیم، این کار را نمی کنیم. در جوانی که در مسجد، بین نماز مغرب و عشا منبر می رفتم ، کارم این بود که معارف اسلامی را منتقل کنم. از همان زمان تاکید داشتم بر وحدت. البته خیلی ها مرا متهم می کردند به سنی گری، اما من می گفتم که فرصت جواب دادن به این ها را ندارم.<br />\r\nص 151</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size: 14px;\"><span style=\"color: rgb(0, 0, 205);\"><strong>10. مسجد جامع چابهار</strong></span><br />\r\nقامت می بندیم برای نماز ...<br />\r\nصفِ اول، اهل سنت نیز به آقا اقتدا کرده اند. تصویری بسیار زیبا و بدیع. نیمی از اهل سنت و نیمی از شیعیان در صف اول ایستاده اند.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size: 14px;\">شانه به شانه . بعضی با دست های بسته و بعضی با دست های باز. آقا نماز را شروع می کنند.<br />\r\nص178</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size: 14px;\">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <img alt=\"\" src=\"http://okhowah.iuuu.ir/file/5/attach201603235240739015256.jpg\" style=\"width: 100%;\" /><br />\r\n<br />\r\n<span style=\"color: rgb(0, 0, 205);\"><strong>11. گلزار شهدای ایران شهر</strong></span><br />\r\nرهبر وارد می شود و به ما سلام می کند. بعد سر هر قبری مکثی می کند و یحتمل آیه ای را از فاتحه می خواند. چند شهید هستند از کربلای پنج و شلمچه و باقی بسیاری شان از شهدای تنگه گرناگ هستند. روی قبر اهل سنت نوشته هایی است که کم تر دیده ایم:</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size: 14px;\">اگر دنیا به کس پاینده می بود، محمد (ص) تا قیامت زنده می بود.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size: 14px;\">ص 222<br />\r\n<span style=\"color: rgb(0, 0, 205);\"><strong>12. دیدار با هم محله ای های زمان تبعید در خانه ایران شهر</strong></span><br />\r\nآقا به دقت خیره شده بود به پنجره ای که به کوچه باز می شد. در نگاهش چیز عجیبی بود. به دور و بر اتاق نگاهی کرد.<br />\r\n- ما بیشتر این طرف تکیه می دادیم و می نشستیم به مطالعه و نوشتن ...<br />\r\nچای را سر می کشد.<br />\r\n- تجدید خاطره است، اما الان احساس خوبی دارم.<br />\r\nروزهایی بود که سختی هایی داشت، اما دل های ما پر از امید بود و احساس سختی نمی کردیم.<br />\r\nنشاط جوانی هم کمک می کرد به ما.<br />\r\nآقا به پیر مردی در انتهای صف اشاره می کند و با لبخند می گوید، سلام... آی سلام را بیش از دو مدِ قاریان می کشد.<br />\r\nآقا جلو پایش نیم خیز می شود و پیرمرد خود را روی سینه آقا می اندازد.<br />\r\n-حاجی رحمان، کجایی؟ حالت چطور است... عبدالرحمان سجادی ...<br />\r\nپیرمرد گریه می کند.<br />\r\n- آقا! ما را یادت هست، خواب می بینم انگار...<br />\r\n- بله! حاجی رحمان! سید نواب کجاست؟<br />\r\nاو دستش را روی صورت آقا می کشد. با گریه می گوید:<br />\r\n- قلبم را هم عمل کرده ام!<br />\r\n- آخی!<br />\r\nچه محبتی است میان این دو. سر در نمی آورم. آقا همان جور که دست سید را نگه داشته است، نگاهی به ما می کند و می گوید:<br />\r\n- مرد خداست این سید عبدالرحمان.<br />\r\nآقا بسیار با محبت با او حرف می زند. من گریه ام گرفته است، ناجور.<br />\r\nبعد پیرمردی با لباس بلوچی می آید و آقا می بوسدش؛ بامری، از آشنایان زمان تبعید.<br />\r\nبه ریش سفیدش دست می کشد و می گوید:<br />\r\n- سفید کردی ریش ها را، آقای بامری...<br />\r\nبعد به جمع نگاهی غم گینانه می اندازد آقا و آه می کشد. به عبدالرحمان سجادی، به عبدالغنی، به بامری ...<br />\r\n- همه سپید کرده اید...<br />\r\nیکی که حاضر جواب تر است، می گوید:<br />\r\n- به شما اقتدا کرده ایم، آقا!<br />\r\nمولوی قمرالدین و مولوی عبدالصمد هم داخل می شوند. آقا می خندد و می گوید:<br />\r\n- از دور مناره مسجد شما را هم دیدیم!<br />\r\nمولوی عبدالصمد توضیح می دهد که مسجدی جدید هم ساخته اند به نام فاطمه الزهرا(س).<br />\r\nآقا سر تکان می دهد.<br />\r\n- چه اسم مبارک و خوبی. احسنت!<br />\r\nحالا نوبت آقاست که از خانه بگوید:<br />\r\n- این خانه جایی بود برای دل هایی که منفذی برای بروز احساسات پیدا نمی کردند. فرش می انداختیم عصرها، ده &ndash;بیست نفر شیعه و سنی جمع می شدیم و صحبت می کردیم.<br />\r\nفضا بسیار دوست داشتنی و صمیمی است.<br />\r\nص234</span></span></p>","content_source":"","content_url":"","content_columns":"0","content_date_start":"2016-03-18 09:30:50","content_date_finish":"2016-03-18 09:30:50","content_date_register":"2016-03-14 09:39:22","content_date_last_edit":"2019-12-22 19:40:39","content_show_img":"1","content_show_details":"0","content_show_related_img":"0","content_show_slider":"1","content_show_title_slider":"1","content_comment":"1","content_score":"0","content_recorded":"0","content_confirmed":"0","content_status":"1","content_kind":"0","tag_id":"10006","tag_word":"رهبری,رهبری,رهبری,رهبری,خاطرات,خاطرات,خاطرات,خاطرات,سیستان و بلوچستان,سیستان و بلوچستان,سیستان و بلوچستان,سیستان و بلوچستان,سفر رهبر به سیستان و بلوچستان,سفر رهبر به سیستان و بلوچستان,سفر رهبر به سیستان و بلوچستان,سفر رهبر به سیستان و بلوچستان,خاطرات رهبر,خاطرات رهبر,خاطرات رهبر,خاطرات رهبر","tag_service":"0","tag_total":"53","tag_soundex":"","attach_token":3568290670,"attach_date_register":"2016-03-14 09:40:18","attach_id":15257,"attach_file_ext":"jpg","attach_file_header":"image/jpeg","attach_img_type":"2","attach_img_width":"720","attach_img_height":"430","attach_file_media":"1","attach_show_watermark":"1","score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"visit_count":"12427","visit_date_last":"2026-05-27 01:27:39","attach_title":"اهل سنت","node_title":"اقدامات مردمی,برگزیده,خاطرات وحدت,شخصیت ها","ot_node_left_right":"[{\"node_id\":468, \"left\":87, \"right\":88},{\"node_id\":476, \"left\":11, \"right\":14},{\"node_id\":477, \"left\":15, \"right\":18},{\"node_id\":828, \"left\":37, \"right\":38}]","node_number":"20","allowable_node":"20","img_src":"./cache/5/attach/201603/15257_3568290670_720_430.jpg"}]]