[[{"content_id":12250,"domain_id":"0","lang_id":"fa","portal_id":"5","owner_id":"370","user_id":"405","view_accesslevel_id":"0","edit_accesslevel_id":"0","delete_accesslevel_id":"0","editor_id":"405","content_title":"خاطرات یک طلبه مشهدی:\r\n\r\nسلام علیکم حاج آقا داعشی!","content_number":"","content_date_event":"2016-01-17 08:31:11","content_summary":"داشتم دور می شدم که یکی شان داد زد: بر دشمن علی لعنت.\r\nخیلی ناراحت شدم. رفتم تو فکر ؛ به این کودک چه گفته اند که فکر کرده ما دشمن علی هستیم!\r\n\r\nآخر ما که اسم بسیاری از فرزندان مان علی و فاطمه است، چطور می توانیم دشمن علی باشیم؟!!!","content_summary_fill":"1","content_body":"حجت الاسلام مهدی شاندیزی\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nچطور می توانیم دشمن علی باشیم؟!\r\n\r\nاز بزرگان اهل سنت بود .\r\nخودش برایمان تعریف می کرد. می گفت در یکی از خیابان های مشهد با لباس بلوچی در حال حرکت بودم.\r\nچندتا بچه آمدند جلو و سلام کردند.\r\nاز ادب شان خیلی خوشم آمد.\r\nداشتم دور می شدم که یکی شان داد زد: بر دشمن علی لعنت.\r\nخیلی ناراحت شدم. رفتم تو فکر ؛ به این کودک چه گفته اند که فکر کرده ما دشمن علی هستیم!\r\n\r\nآخر ما که اسم بسیاری از فرزندان مان علی و فاطمه است، چطور می توانیم دشمن علی باشیم؟!!!\r\n\r\nروز اول چپ چپ نگاهم می کردند\r\n\r\nرفته بودیم بندرعباس برای تبلیغ .\r\nوارد مدرسه ای شدیم که بعضی از بچه هایش از اهل سنت بودند. اسم هایشان را که می پرسیدم، منتظر بودم اسم های خاصی داشته باشند. ولی با کمال تعجب می دیدم یکی شان علیرضا بود. یکی محمد جواد و از این قبیل اسامی.\r\nروز اول که وارد شدم، به من چپ چپ نگاه می کردند. ولی کم کم که گذشت با هم رفیق شدیم.\r\nطوری شده بود که صف اول نماز، بعضی شان پشت سر من می ایستادند و بدون مهر و دست بسته نماز میخواندند .\r\nبرای بچه شیعه ها هم تازگی داشت.\r\n\r\nدر روایتی از حضرت امیر (ع) نقل شده که مردم دل هایشان از هم فراری است اما وقتی که انس می گیرند، دلها به هم نزدیک می شود.\r\n\r\nمگر میشود از مهمان پول بگیرم؟\r\n\r\nرفته بودیم زاهدان برای تبلیغ.\r\nقبل از رفتن، طوری برای مان از زاهدان گفته بودند که ذهنیت های عجیب و غریب داشتیم از مردم اهل سنت زاهدان.\r\nیک روز، می خواستم به جلسه ای بروم و عجله داشتم. ماشین گیر نمی آمد. خیلی دیر شده بود.\r\nتا اینکه ماشینی نگه داشت. راننده لباس بلوچی داشت. با اندکی نگرانی سوار شدم.\r\nبه مقصد که رسیدم به هیچ عنوان پول نمی گرفت. می گفت شما مهمان شهر ما هستید، مگر می شود از مهمان پول بگیرم.\r\n\r\nاز نزدیک تعامل کنیم\r\n\r\nرفته بودیم دانشگاه زاهدان .\r\nقرار بود با چندتا از بچه های خوابگاه جلسه داشته باشیم. داشتم توی حیاط خوابگاه رضوان، قدم می زدم که یک جوان با لباس بلوچی آمد جلو و سلام و علیک کرد. من را به اتاقش دعوت کرد.\r\nبا توجه به اینکه هنوز فرصت داشتم، دعوتش را پذیرفتم.\r\nداشنجوی ارشد بود و کارشناسی را در دانشگاه فردوسی گذرانده بود.\r\nبعد از ده روز تبلیغ در زاهدان، فهمیدم که ذهنیت خیلی از دوستانم اشتباه شکل گرفته است.\r\nکاش به جای اینکه از راه دور، برای عده ای حکم کنیم، می آمدیم و از نزدیک تعامل می کردیم تا دچار بدفهمی نشویم.\r\n&nbsp;سلام علیکم حاج آقا داعشی!\r\n\r\nاز مولوی های &nbsp;اهل سنت بود. در یکی از جشن های وحدت با هم آشنا شدیم.\r\nخاطرات زیادی داشت از خطاهای مردم. از بعضی تیکه ها خیلی ناراحت بود.\r\nیکی اش این بود که می گفت در خیابان که راه می رود بعضی از جوانان بهش میگویند سلام علیکم حاج آقا داعشی.\r\nوقتی این را گفت یاد گروه نبویون افتادم که از برادران اهل سنت هستند و در سوریه درحال جنگ با داعش هستند.","content_html":"<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size: 14px;\"><span style=\"color: rgb(255, 0, 0);\"><strong>حجت الاسلام مهدی شاندیزی</strong></span></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\">&nbsp;</p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size: 14px;\"><strong><span style=\"color: rgb(0, 0, 205);\">چطور می توانیم دشمن علی باشیم؟!</span></strong></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size: 14px;\">از بزرگان اهل سنت بود .<br />\r\nخودش برایمان تعریف می کرد. می گفت در یکی از خیابان های مشهد با لباس بلوچی در حال حرکت بودم.<br />\r\nچندتا بچه آمدند جلو و سلام کردند.<br />\r\nاز ادب شان خیلی خوشم آمد.<br />\r\nداشتم دور می شدم که یکی شان داد زد: بر دشمن علی لعنت.<br />\r\nخیلی ناراحت شدم. رفتم تو فکر ؛ به این کودک چه گفته اند که فکر کرده ما دشمن علی هستیم!</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size: 14px;\">آخر ما که اسم بسیاری از فرزندان مان علی و فاطمه است، چطور می توانیم دشمن علی باشیم؟!!!</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size: 14px;\"><strong><span style=\"color: rgb(0, 0, 205);\">روز اول چپ چپ نگاهم می کردند</span></strong></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size: 14px;\">رفته بودیم بندرعباس برای تبلیغ .<br />\r\nوارد مدرسه ای شدیم که بعضی از بچه هایش از اهل سنت بودند. اسم هایشان را که می پرسیدم، منتظر بودم اسم های خاصی داشته باشند. ولی با کمال تعجب می دیدم یکی شان علیرضا بود. یکی محمد جواد و از این قبیل اسامی.<br />\r\nروز اول که وارد شدم، به من چپ چپ نگاه می کردند. ولی کم کم که گذشت با هم رفیق شدیم.<br />\r\nطوری شده بود که صف اول نماز، بعضی شان پشت سر من می ایستادند و بدون مهر و دست بسته نماز میخواندند .<br />\r\nبرای بچه شیعه ها هم تازگی داشت.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size: 14px;\">در روایتی از حضرت امیر (ع) نقل شده که مردم دل هایشان از هم فراری است اما وقتی که انس می گیرند، دلها به هم نزدیک می شود.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size: 14px;\"><strong><span style=\"color: rgb(0, 0, 205);\">مگر میشود از مهمان پول بگیرم؟</span></strong></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size: 14px;\">رفته بودیم زاهدان برای تبلیغ.<br />\r\nقبل از رفتن، طوری برای مان از زاهدان گفته بودند که ذهنیت های عجیب و غریب داشتیم از مردم اهل سنت زاهدان.<br />\r\nیک روز، می خواستم به جلسه ای بروم و عجله داشتم. ماشین گیر نمی آمد. خیلی دیر شده بود.<br />\r\nتا اینکه ماشینی نگه داشت. راننده لباس بلوچی داشت. با اندکی نگرانی سوار شدم.<br />\r\nبه مقصد که رسیدم به هیچ عنوان پول نمی گرفت. می گفت شما مهمان شهر ما هستید، مگر می شود از مهمان پول بگیرم.</span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size: 14px;\"><strong><span style=\"color: rgb(0, 0, 205);\">از نزدیک تعامل کنیم</span></strong></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size: 14px;\">رفته بودیم دانشگاه زاهدان .<br />\r\nقرار بود با چندتا از بچه های خوابگاه جلسه داشته باشیم. داشتم توی حیاط خوابگاه رضوان، قدم می زدم که یک جوان با لباس بلوچی آمد جلو و سلام و علیک کرد. من را به اتاقش دعوت کرد.<br />\r\nبا توجه به اینکه هنوز فرصت داشتم، دعوتش را پذیرفتم.<br />\r\nداشنجوی ارشد بود و کارشناسی را در دانشگاه فردوسی گذرانده بود.<br />\r\nبعد از ده روز تبلیغ در زاهدان، فهمیدم که ذهنیت خیلی از دوستانم اشتباه شکل گرفته است.<br />\r\nکاش به جای اینکه از راه دور، برای عده ای حکم کنیم، می آمدیم و از نزدیک تعامل می کردیم تا دچار بدفهمی نشویم.</span><br />\r\n<span style=\"font-size: 14px;\"><strong><span style=\"color: rgb(0, 0, 205);\">&nbsp;سلام علیکم حاج آقا داعشی!</span></strong></span></span></p>\r\n\r\n<p dir=\"RTL\" style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size: 14px;\">از مولوی های &nbsp;اهل سنت بود. در یکی از جشن های وحدت با هم آشنا شدیم.<br />\r\nخاطرات زیادی داشت از خطاهای مردم. از بعضی تیکه ها خیلی ناراحت بود.<br />\r\nیکی اش این بود که می گفت در خیابان که راه می رود بعضی از جوانان بهش میگویند سلام علیکم حاج آقا داعشی.<br />\r\nوقتی این را گفت یاد گروه نبویون افتادم که از برادران اهل سنت هستند و در سوریه درحال جنگ با داعش هستند.</span></span></p>","content_source":"","content_url":"","content_columns":"0","content_date_start":"2016-01-22 08:21:16","content_date_finish":"2016-01-22 08:21:16","content_date_register":"2016-01-17 08:31:35","content_date_last_edit":"2019-06-20 17:07:38","content_show_img":"1","content_show_details":"0","content_show_related_img":"0","content_show_slider":"1","content_show_title_slider":"1","content_comment":"1","content_score":"0","content_recorded":"0","content_confirmed":"0","content_status":"1","content_kind":"0","tag_id":"10084","tag_word":"خاطرات,خاطرات,مهدی شاندیزی,مهدی شاندیزی,حب اهل بیت در اهل سنت,حب اهل بیت در اهل سنت,اهل سنت ایران,اهل سنت ایران","tag_service":"0","tag_total":"298","tag_soundex":"","attach_token":4136294964,"attach_date_register":"2016-01-23 09:19:23","attach_id":14794,"attach_file_ext":"jpg","attach_file_header":"image/jpeg","attach_img_type":"2","attach_img_width":"999","attach_img_height":"604","attach_file_media":"1","attach_show_watermark":"1","score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"visit_count":"8601","visit_date_last":"2026-05-27 02:24:52","attach_title":"اهل سنت","node_title":"برگزیده,خاطرات وحدت","ot_node_left_right":"[{\"node_id\":468, \"left\":87, \"right\":88},{\"node_id\":828, \"left\":37, \"right\":38}]","node_number":"8","allowable_node":"8","img_src":"./cache/5/attach/201601/14794_4136294964_999_604.jpg"}]]