[[{"content_id":10849,"domain_id":"0","lang_id":"fa","portal_id":"5","owner_id":"503","user_id":"1","view_accesslevel_id":"1","edit_accesslevel_id":"1","delete_accesslevel_id":"1","editor_id":"405","content_title":"خاطراتی از امام موسی صدر (قسمت دوم)\r\n\r\nموسی صدر من را از خجالت آب کرد! ","content_number":"0","content_date_event":"2015-06-13 09:07:00","content_summary":"گفتم: «اگر میخواهید لبنان، آرامش، آسایش و امنیت و صلح را به روی خود ببیند، ناگزیر از اخراج موسی صدر از خاک لبنان هستید.» هیچ تعبیر نادرستی نبود که یاد داشته باشم و در آن مجلس در حقّ امام موسی صدر نگویم. به هر تقدیر، سخنان من پایان یافت و نوبت به امام موسی صدر رسید. او سخنانش را با تجلیل کم نظیر از من آغاز کرد و ادامه داد: «اگر میخواهید عزّت، کرامت را در این کشور احیا کنید و دانش دوستی و تکریم بزرگان و فرهیختگان را به ملّت بیاموزید، باید تصویر علامه شیخ محمد جواد مغنیه را در قاب طلا بگیرید و در هر کوی و برزن، نصب نمایید. ما همگی مرهون شیخ جواد مغنیه هستیم.»","content_summary_fill":"1","content_body":"&nbsp;آقا موسی بزرگ بشی...\r\n\r\nآیت الله سید رضا صدر&nbsp;\r\n\r\nآقا موسی همیشه در خدمت مرحوم پدر، آیت الله العظمی سید صدرالدین صدر، بود و نهایت احترام و ادب را در این جهت، به کار میگرفت. وقتی که پدر میخواستند از منزل خارج بشوند، فوراً میدوید نعلینهایشان را جفت میکرد و دست به سینه چند قدمی ایشان را بدرقه مینمود.&nbsp;\r\n\r\nهنگامی که پدر بر میگشتند و از در حیاط وارد میشدند، آقا موسی بیدرنگ و شتابان هر کاری داشت کنار میگذاشت و به استقبال پدر میشتافت.&nbsp;\r\n\r\nآقا موسی در همه حال و در همه مراحل، تا مرحوم والد معظم در قید حیات بودند، بیش از ماها به فکر پدر بود و به ایشان عنایت و ارادت خاصی داشت و لحظهای در این مورد سستی نمیکرد. این بود که دعای خیر والد بزرگوار نیز همواره پشت سر آقا موسی قرار داشت که: &laquo;آقا موسی بزرگ بشی... آقا موسی بزرگ بشی&raquo;.&nbsp;\r\n\r\nحرف او بعد از انقلاب فهمیده شد&nbsp;\r\n\r\nآیت الله مشکینی&nbsp;\r\n\r\nدر درس حاذق بود، محقق بود، صحبت میکرد و اشکال میگرفت. هم بحثهای خوبی هم داشتند که یکی از آنها مرحوم بهشتی بود. ایشان در دوران طلبگی معروف بودند. او مورد توجه و مورد احترام طلاب بود. ایشان از نظر علمی میان افرادی که با هم درس میخواندند برجسته بودند و اگر از همه بالاتر نبودند، از کسی هم کمتر نبودند. در افق بالایی قرار داشتند و امتیازی دیگر که داشتند این بود که در دانشگاه تهران هم تحصیل کردند. آقای صدر از فضلا و بزرگان بودند و همان وقتها من معتقد بودم که ایشان دارای قدرت استنباط احکام هستند.&nbsp;\r\n\r\nدر سفری که به ایران آمده بودند به زیارتشان رفتیم. در آن جلسه ایشان مطالبی فرمودند که برای طلبه های آن روز شاید خیلی موجه نبود و اما بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران مفهوم صحبتهای آن روز ایشان روشن شد. پس از قیام و نهضت حضرت امام (ره) طلبههای ایران خطشان تغییر کرد و به سیاست روی آوردند و به اصطلاح سیاست را با دیانت همراه نمودند. آقای صدر در لبنان سعی داشتند تا دیانت را با سیاست توام کنند.&nbsp;\r\n\r\nموسی صدر من را از خجالت آب کرد!&nbsp;\r\n\r\nآیت الله شیخ محمد جواد مغنیه&nbsp;\r\n\r\nبر اثر جوسازی هایی که در سطح کشور و حتی در محیط منزلمان بر علیه موسی صدر صورت گرفته بود، در نشستی با حضور ریاست جمهور، نخست وزیر، رئیس مجلس لبنان، و رؤسا و رهبران فرقه ها، مذاهب و ادیان آن کشور که امام موسی صدر نیز به عنوان رهبر مجلس اعلای شیعیان لبنان حضور داشت، تریبون را در دست گرفتم و با صراحت تمام، از حضور موسی صدر در لبنان اظهار تأسف نمودم و در یک سخن گفتم: &laquo;اگر میخواهید لبنان، آرامش، آسایش و امنیت و صلح را به روی خود ببیند، ناگزیر از اخراج موسی صدر از خاک لبنان هستید.&raquo;&nbsp;\r\n\r\nهیچ تعبیر نادرستی نبود که یاد داشته باشم و در آن مجلس در حقّ امام موسی صدر نگویم. به هر تقدیر، سخنان من پایان یافت و نوبت به امام موسی صدر رسید. او سخنانش را با تجلیل کم نظیر از من آغاز کرد و ادامه داد: &laquo;اگر میخواهید عزّت، کرامت را در این کشور احیا کنید و دانش دوستی و تکریم بزرگان و فرهیختگان را به ملّت بیاموزید، باید تصویر علامه شیخ محمد جواد مغنیه را در قاب طلا بگیرید و در هر کوی و برزن، نصب نمایید. ما همگی مرهون شیخ جواد مغنیه هستیم.&raquo;&nbsp;\r\n\r\nبزرگی، سعه صدر، گذشت و تواضع امام، مرا در آن مجلس آب کرد و تمام وجودم را شرمندگی و خجالت فرا گرفت، بدون هیچ تأخیر و بی اختیار، تریبون را در دست گرفته و گفتم: من در برابر این کوه عظمت و صبر، و اسوه تواضع و فروتنی، سر کُرنش فرود میآورم و در حضور شما بزرگان و شخصیتهای سیاسی، علمی و مذهبی، با او بیعت میکنم.&nbsp;\r\n\r\nما خاکی هستیم&nbsp;\r\n\r\nسید حسین موسوی(ابو هشام)، عضو شورای فرماندهی حزب الله لبنان&nbsp;\r\n\r\n...روحیهاش بسیار روحانی بود، هم سیاسی بود و هم روحانی. با این که رئیس مجلس اسلامی اعلای شیعیان و مسئول سازمان بود، خیلی خوش اخلاق و خاکی بود. یک بار روی خاک نشسته بود به او گفتم جای سیدِ ما بالاتر از روی خاک نشستن است. او جواب داد ما خاکی هستیم ما به ابوتراب علی ابن ابی طالب صلوات الله علیه منتسب هستیم و بر ما واجب است که آماده باشیم تا جایگاه خودمان را روی خاک سنگرها حفظ کنیم. سنگرهای جبهه جنگ، سنگرهای دفاع از سرزمین و کرامت مقدسمان. حرکت سید موسی این گونه بود و امکان تاثیرگذاری فراوانی داشت. به همین دلیل دیگران از او میترسیدند و به مقابله با او پرداختند و در راه ناپدید کردن او، به طریقی که میدانید، کار کردند.&nbsp;\r\n\r\n\r\n\r\nتواضع موسی صدر شگفت زده ام کرد&nbsp;\r\n\r\nمطران جورج خضر ،کشیش و استاد دانشگاه قدیس یوحنای بلمند&nbsp;\r\n\r\nبه یاد دارم که در اوایل دهه ۱۹۷۰م و در یکی از روزهای تابستان، امام در دانشکده دخترانه بیروت درباره &laquo;اسلام&raquo; سخنرانی می کرد. جلسات آن سلسله مباحث از سوی &laquo;سلوی نصار&raquo; ترتیب داده شده بود. ایشان در سخنان خود به این موضوع اشاره کردند که &laquo; در مسیحیت مفهوم دوگانه خیر و شر وجود دارد، زیرا انجیل یوحنا، ابلیس را رئیس این جهان نامیده است.&raquo; من که نمی خواستم در حضور جمع با امام بحث کنم، وقتی تنها شدیم به ایشان عرض کردم: &laquo;ابلیس، پیش از رانده شدن از درگاه الهی رئیس جهان نامیده شده است و آن زمانی بوده که فرشتگان عهده دار امور هستی بوده اند. به هر تقدیر در انجیل چهارم، مراد از &laquo; جهان&raquo;، جهان گناه و خطا بوده است. بدین ترتیب برخلاف عقاید پیروان زرتشت و مانی، دوگانگی جهان ماورای طبیعت، در مسیحیت مورد پذیرش نیست.&raquo; امام با شنیدن سخن من، بلافاصله از زیر قبای خود قلمی طلایی رنگ بیرون آورد و آن جمله را خط زدند. تواضع و فروتنی ایشان مرا شگفت زده کرد و دریافتم که هر گاه حقیقتی برایش آشکار شود، بر آن گردن می نهد.&nbsp;\r\n\r\n\r\n\r\nامدادرسانی امام موسی صدر به اهل سنت جنگ زده&nbsp;\r\n\r\nشیخ احمد الزین، قاضی شرع اهل تسنن شهر صیدا&nbsp;\r\n\r\nموضع انسانی، ملی و اسلامی امام موسی صدر، در اقدام عاجل وی برای یاری رساندن به اهالی اهل سنت روستای &laquo;عین عرب&raquo; متبلور شد. این مسلمانان که خانه و کاشانهشان با بمبهای اسرائیلی ویران شده بود، به دشت مرجعیون پناه برده بودند، تا زمین را فرش و آسمان را روانداز خود کنند. هنگامی که نزد امام موسی صدر رسیدیم و این مصیبت را برای ایشان بازگو کردیم، در یک عبارت جواب داد: &laquo;هرگز نمیتوانم بپذیرم که آنان، حتی یک شب را، در هوای آزاد صبح کنند.&raquo; امام بلافاصله دستور داد که پیش از فرارسیدن شب، چادر، پتو و سایر لوازم تهیه و برای اهالی روستا ارسال شود. سحرگاه آن شب هنگامی که اهالی مرجعیون بیدار شدند، صدها چادر سفید را مشاهده کردند که در سراسر زمین مسطح و هموار آن منطقه برپا شده بود. این اقدام امام از آن رو صورت گرفت که ایشان، در همان حالی که همگان را به پایداری و استقامت در برابر دشمن دعوت میکرد، اصرار داشت که کرامت و شرافت انسانها، از هر دین و مذهبی که باشند، باید به بهترین وجه محفوظ بماند.&nbsp;\r\n\r\n\r\n\r\n\r\n\r\nنگرانی های امام موسی صدر (دانلود)\r\n\r\nشما با رویاهایتان زندگی میکنید!&nbsp;\r\n\r\nشهید سید عباس موسوی، دبیرکل سابق حزب الله لبنان و از شاگردان امام صدر&nbsp;\r\n\r\nیادم هست که امام صدر در آخرین هفتههای حضورشان به ما ماموریت داده بودند تا گروهی از طلاب حوزه را جهت راهاندازی یک شبکه رادیویی برای حرکتالمحرومین آماده کند. تا آنجایی که اطلاع دارم، بعضی طلاب شگفتزده شده و سوال کرده بودند که چرا باید بخشی از وقت درسی خود را برای اینگونه امور غیرممکن صرف کنند؟ حتی یکی از آنها به سید عباس گفته بود که &laquo;شما با رویاهایتان زندگی میکنید!&raquo; او از سید عباس سوال کرده بود که &laquo;آیا امام صدر و شما میخواهید یک حکومت اسلامی تاسیس کنید&raquo;؟ سید عباس هم پاسخ داده بود که &laquo;تعجب نکنید؛ مدت زیادی نخواهد گذشت که شما نه تنها رادیو، بلکه شبکه تلویزیونی خواهید داشت!&raquo; حقیقت آن است که امام صدر آن زمان افکاری را برای طلبهها مطرح میکرد، که آنها نمیتوانستند ابعاد و اهمیت آن را درک کنند و از همین رو به سید عباس اعتراض میکردند ...&nbsp;\r\n\r\nسید عباس همیشه سعی میکرد آنها را قانع کند؛ گاهی هم به ناچار پاسخ میداد که &laquo;امام صدر از ما چنین خواسته است&raquo;. همانطور که گفتم، امام صدر و سید عباس چیزهایی را میدیدند که طلبهها در آن زمان نمیدیدند. مثلا وقتی همین برنامه آموزش نظامی طلبه ها آغاز گردید، بعضی گفته بودند که ما به لبنان و حوزه امام علی (ع) آمدیم تا درس بخوانیم؛ شما چگونه از ما انتظار دارید تا از اوقات درسی خود بکاهیم و به جای آن فنون نظامی یاد بگیریم؟ ...&nbsp;\r\n\r\nای امام موسی! تو چرا اردوگاه برای زنان تأسیس نکرده &rlm;ای؟&nbsp;\r\n\r\nشهید دکتر مصطفی چمران&nbsp;\r\n\r\nبه اتفاق امام موسی برای دیدار از خانواده شهید رهسپار خانه آنان شدیم. مادر پیری بود شصت ساله. فرزند جوانش لیسانسیه&rlm;ای بود که در مدرسه شهر تدریس می &rlm;کرد. این جوان که به شهادت رسیده بود، تنها جوان خانواده محسوب می &rlm;شد. پیرزن شوهر نداشت، بچه دیگری نداشت و فقط یک فرزند برومند داشت و او را هم در راه مبارزه تقدیم کرده بود. به خانه&rlm;اش رفتیم. خانه&rlm; ای بود محقر و کوچک مردم نیز در خانه او و اطراف خانه جمع شدند. امام موسی&rlm; صدر درکنار اتاق بر زمین نشست، عده&rlm;ای از بزرگان نیز در داخل اتاق جمع شدند. پیرزن سرتاپا سیاه پوشیده در جلوی او نشسته بود و هیچ نمی &rlm;گفت. اما یکباره شروع به سخن کرد، با حالتی عصبانی و صدایی مرتعش. من فکر کردم که می &rlm;خواهد به امام موسی &rlm;صدر پرخاش بکند و بگوید چرا فرزندم را از من گرفتی و در این مبارزه او به شهادت رسید، اما دیدم این زن برخاست و شروع به صحبت کرد و با آن حالت عصبانیت فریاد برآورد که: &laquo;ای امام موسی! تو چرا اردوگاه برای زنان تأسیس نکرده&rlm; ای تا من بتوانم در آن اردوگاه آیین جنگاوری بیاموزم و من نیز به افتخار شهادت نائل شوم.&raquo;&nbsp;\r\n\r\nحجاب تو باید مردم را جذب کند&nbsp;\r\n\r\nخانم حورا صدر، فرزند امام موسی صدر&nbsp;\r\n\r\nامام موسی صدر به دخترها خیلی اهمیت میداد. یک بار به برادرم صدری گفت اگر شرایطی پیش بیاید که ناچار به اولویتبندی تحصیل فرزندانم شوم، این اولویت را به دخترهایم میدهم تا پسرها.&nbsp;\r\n\r\nدر سیزده سالگی به خواست پدر، برای ادامه تحصیل به فرانسه رفتم. یادم هست قبل از آنکه پیش برادرهایم بروم، به آنها سفارش کرده بود مبادا وقتی حورا میآید کارها را به دوش او بیندازید؟ کارها را تقسیم کنید تا کسی خسته نشود. این شد که فقط آشپزی به من افتاد و خرید خانه، جارو زدن، شستن لباسها و... به برادرانم محول شد.&nbsp;\r\n\r\nهیچ وقت یادم نمی آید که درباره نماز و حجاب به من تذکر داده باشد. تنها تاکید ایشان بر شیک پوشی و مرتب بودن در عین سادگی بود. به همین خاطر وقتی در یک دورهای نسبت به آراستگی و پوششم بیتوجه شده بودم، یاد آور شد که حجاب تو باید مردم را جذب کند. باید شیک باشد نه اینکه مردم از دیدن نوع پوششت خسته و دلزده شوند. پدر تأکید زیادی به دور هم بودن اعضای خانواده حتی برای ساعاتی محدود، داشت. وقتی که سفر نبود، در ایام تعطیل حتماً همه کنار هم بودیم و امام موسی صدر نیز، به کارهایش میرسید. بعضی وقتها هم از شهر بیرون میرفتیم و در یک جای خوش آب و هوا استراحت میکردیم.&nbsp;\r\n\r\nفردا که زیر خاک رفتم، به قدر کافی وقت دارم استراحت کنم&nbsp;\r\n\r\nحجت الاسلام سید محمد غروی&nbsp;\r\n\r\n...خیلی دلسوزانه و مخلصانه کار میکردند. کمال خلوص نیت را داشتند. هیچ طمعی به کسی نداشتند. هیچ طمعی به مال مردم نداشتند. هیچ طمعی به اینکه زندگی خود را سامان دهند، نداشتند. وقتی در سال 1965 به لبنان آمدم، حدود هفت هشت ماه در خدمت ایشان بودم. یادم هست که روزهای جمعه و یکشنبه به اتفاق ایشان به روستاهای جنوب میرفتیم و معمولا نیمههای شب برمیگشتیم. یک بار خدمتشان عرض کردم که آقا شما اینطور خسته میشوید و خود را از بین میبرید. لااقل کمی هم به فکر استراحت خود باشید. ایشان فرمودند:&nbsp;\r\n\r\n&laquo;فردا که زیر خاک رفتم، به قدر کافی وقت دارم استراحت کنم. الآن که زنده هستم، باید حرکت کنم.&raquo;&nbsp;\r\n\r\nیک روز صبح همراه ایشان کنار ساحل دریا قدم میزدم. به ایشان گفتم که آقا چرا برای خود خانهای تهیه نمیکنید؟ برای اینکه ایشان خانه ای نداشت و منزل مرحوم حاج حسن بحسون را اجاره کرده بود. البته ایشان تا روزی که ناپدید شد، خانهای نداشت. گفتم لااقل برای زن و بچههای خود خانهای تهیه کنید. ایشان فرمودند که مالکیت امری اعتباری است. من اعتبار میکنم که تمام خانه های لبنان خانه های من است. خوب، واقعیت این است که بسیار کم هستند کسانی که میتوانند اینطور باشند ...&nbsp;\r\n\r\n\r\n\r\nمادران و کودکان منتظر امام موسی&nbsp;\r\n\r\nآیت الله سید جمال الدین رئوف ملایری&nbsp;\r\n\r\n... مرحوم آیت الله العظمی صدر تابستانها به قریه کرمجگان میرفت که هوای معتدلی داشت. آقا موسی روزها را در قم بود و عصرها به آن قریه می آمد. وقتی ما تابستانها به قم میرفتیم من نیز با وی همراه میشدم. بسیار شگفت زده شدم وقتی دیدم آقا موسی نزد پزشکان قم میرود و پس از گرفتن دارو از آنان به روستا می آید. وقتی او حیرت مرا دید، گفت: &laquo;آقا سید شما میدانید که مردم روستای ما فقیرند و از بهداشت هم چیزی نمیدانند. در آنجا پزشک وجود ندارد و بیماریهای تابستانی مثل چشم درد و اسهال کودکان و کمبود آب بدن هم در آنجا شیوع دارد. به همین سبب من هر نوبت، داروهایی را که روستاییان به آنها نیاز دارند برایشان تهیه میکنم.&raquo; حیرت و شگفتی من پایان یافت اما هنگام ورود به روستا بار دیگر شگفتزده شدم. وقتی دیدم که دهها کودک با مادرانشان منتظر آقا موسی نشسته اند. آقا موسی هم مشغول شد، قطره در چشم های بیماران میچکاند یا محلولی درست میکرد تا آن را به بیماری که دچار کمبود آب است، بنوشاند، یا به مادری قرص آسپرین میداد و با مادران گفتگو میکرد و با زبانی ساده آنها را نسبت به امراض و بیماریها آگاه میکرد.&nbsp;\r\n\r\nبالاخره خانواده هم حقی دارد!&nbsp;\r\n\r\nحجت الاسلام سید ابوذر عاملی&nbsp;\r\n\r\nیادم هست که یک بار قریب دو ماه سپری گردید و خانواده امام نتوانستند این بزرگوار را ملاقات کنند. گرفتاریها فوق العاده زیاد بودند و امام دائماً در سفر بود. از سفر که برگشتند، مستقیماً به شهر صور رفتند. امام در آنجا جلسهای داشت و برای مردم سخنرانی میکرد. آن زمان رسم نبود که خانمها در جلسات عمومی شرکت کنند. آشپزخانه در مجاورت سالن قرار داشت. همسر و دختر امام به داخل آشپزخانه رفتند. از پشت پنجره ایشان را تماشا کرده و میگریستند.&nbsp;\r\n\r\nبرخی از برادران به امام موسی صدر اعتراض کرده بودند. پرسیده بودند که آیا این ظلم نیست. بالاخره خانواده هم حقی دارد. امام موسی صدر ضمن تصدیق آنها جواب داده بود: &laquo;اگر من حق این جامعه را ادا کنم، حق خانواده ام نیز ادا میگردد. اما عکس مسئله صادق نیست. اگر حق خانواده ام را ادا کنم، لزوماً حق جامعه ادا نمیشود. امروز مسئولیت این مردم با من است! من نمیتوانم خانواده خود را بر آنها ترجیح دهم.&raquo;&nbsp;\r\n\r\nرفتم نصیحت شان کنم&nbsp;\r\n\r\nسید علی صدر، برادر بزرگتر امام موسی صدر&nbsp;\r\n\r\nما عادت داشتیم برای گردش و تفریح به بیرون شهر برویم. در یکی از این گردشها آقا موسی از من جدا شد و سراغ عدهای از بچه ها رفت و مدتی در کنار آنان نشست و سپس برگشت. با تعجب از این رفتار ایشان سؤال کردم، چرا که آن بچه ها غریبه بودند و با ما نسبتی نداشتند. ایشان جواب دادند: رفتم نصیحتشان کنم تا مبادا بازیشان به قمار منجر شود.&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;&nbsp;","content_html":"<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><img src=\"/file/5/attach/201505/12907_2881021758.jpg\" style=\"float:Left;margin:20px;margin-Left:0;\" /></span></span></span></p>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"color:#FF0000;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-weight: bold;\">&nbsp;آقا موسی بزرگ بشی...</span></span></span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">آیت الله سید رضا صدر&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">آقا موسی همیشه در خدمت مرحوم پدر، آیت الله العظمی سید صدرالدین صدر، بود و نهایت احترام و ادب را در این جهت، به کار میگرفت. وقتی که پدر میخواستند از منزل خارج بشوند، فوراً میدوید نعلینهایشان را جفت میکرد و دست به سینه چند قدمی ایشان را بدرقه مینمود.&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">هنگامی که پدر بر میگشتند و از در حیاط وارد میشدند، آقا موسی بیدرنگ و شتابان هر کاری داشت کنار میگذاشت و به استقبال پدر میشتافت.&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">آقا موسی در همه حال و در همه مراحل، تا مرحوم والد معظم در قید حیات بودند، بیش از ماها به فکر پدر بود و به ایشان عنایت و ارادت خاصی داشت و لحظهای در این مورد سستی نمیکرد. این بود که دعای خیر والد بزرگوار نیز همواره پشت سر آقا موسی قرار داشت که: &laquo;آقا موسی بزرگ بشی... آقا موسی بزرگ بشی&raquo;.&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-weight: bold;\">حرف او بعد از انقلاب فهمیده شد&nbsp;</span></span></span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">آیت الله مشکینی&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">در درس حاذق بود، محقق بود، صحبت میکرد و اشکال میگرفت. هم بحثهای خوبی هم داشتند که یکی از آنها مرحوم بهشتی بود. ایشان در دوران طلبگی معروف بودند. او مورد توجه و مورد احترام طلاب بود. ایشان از نظر علمی میان افرادی که با هم درس میخواندند برجسته بودند و اگر از همه بالاتر نبودند، از کسی هم کمتر نبودند. در افق بالایی قرار داشتند و امتیازی دیگر که داشتند این بود که در دانشگاه تهران هم تحصیل کردند. آقای صدر از فضلا و بزرگان بودند و همان وقتها من معتقد بودم که ایشان دارای قدرت استنباط احکام هستند.&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">در سفری که به ایران آمده بودند به زیارتشان رفتیم. در آن جلسه ایشان مطالبی فرمودند که برای طلبه های آن روز شاید خیلی موجه نبود و اما بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران مفهوم صحبتهای آن روز ایشان روشن شد. پس از قیام و نهضت حضرت امام (ره) طلبههای ایران خطشان تغییر کرد و به سیاست روی آوردند و به اصطلاح سیاست را با دیانت همراه نمودند. آقای صدر در لبنان سعی داشتند تا دیانت را با سیاست توام کنند.&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-weight: bold;\">موسی صدر من را از خجالت آب کرد!&nbsp;</span></span></span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">آیت الله شیخ محمد جواد مغنیه&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">بر اثر جوسازی هایی که در سطح کشور و حتی در محیط منزلمان بر علیه موسی صدر صورت گرفته بود، در نشستی با حضور ریاست جمهور، نخست وزیر، رئیس مجلس لبنان، و رؤسا و رهبران فرقه ها، مذاهب و ادیان آن کشور که امام موسی صدر نیز به عنوان رهبر مجلس اعلای شیعیان لبنان حضور داشت، تریبون را در دست گرفتم و با صراحت تمام، از حضور موسی صدر در لبنان اظهار تأسف نمودم و در یک سخن گفتم: &laquo;اگر میخواهید لبنان، آرامش، آسایش و امنیت و صلح را به روی خود ببیند، ناگزیر از اخراج موسی صدر از خاک لبنان هستید.&raquo;&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">هیچ تعبیر نادرستی نبود که یاد داشته باشم و در آن مجلس در حقّ امام موسی صدر نگویم. به هر تقدیر، سخنان من پایان یافت و نوبت به امام موسی صدر رسید. او سخنانش را با تجلیل کم نظیر از من آغاز کرد و ادامه داد: &laquo;اگر میخواهید عزّت، کرامت را در این کشور احیا کنید و دانش دوستی و تکریم بزرگان و فرهیختگان را به ملّت بیاموزید، باید تصویر علامه شیخ محمد جواد مغنیه را در قاب طلا بگیرید و در هر کوی و برزن، نصب نمایید. ما همگی مرهون شیخ جواد مغنیه هستیم.&raquo;&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">بزرگی، سعه صدر، گذشت و تواضع امام، مرا در آن مجلس آب کرد و تمام وجودم را شرمندگی و خجالت فرا گرفت، بدون هیچ تأخیر و بی اختیار، تریبون را در دست گرفته و گفتم: من در برابر این کوه عظمت و صبر، و اسوه تواضع و فروتنی، سر کُرنش فرود میآورم و در حضور شما بزرگان و شخصیتهای سیاسی، علمی و مذهبی، با او بیعت میکنم.&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-weight: bold;\">ما خاکی هستیم&nbsp;</span></span></span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">سید حسین موسوی(ابو هشام)، عضو شورای فرماندهی حزب الله لبنان&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">...روحیهاش بسیار روحانی بود، هم سیاسی بود و هم روحانی. با این که رئیس مجلس اسلامی اعلای شیعیان و مسئول سازمان بود، خیلی خوش اخلاق و خاکی بود. یک بار روی خاک نشسته بود به او گفتم جای سیدِ ما بالاتر از روی خاک نشستن است. او جواب داد ما خاکی هستیم ما به ابوتراب علی ابن ابی طالب صلوات الله علیه منتسب هستیم و بر ما واجب است که آماده باشیم تا جایگاه خودمان را روی خاک سنگرها حفظ کنیم. سنگرهای جبهه جنگ، سنگرهای دفاع از سرزمین و کرامت مقدسمان. حرکت سید موسی این گونه بود و امکان تاثیرگذاری فراوانی داشت. به همین دلیل دیگران از او میترسیدند و به مقابله با او پرداختند و در راه ناپدید کردن او، به طریقی که میدانید، کار کردند.&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: center;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\"><img src=\"./file/5/attach/201505/12908_3249016304.jpg\" style=\"width: 100%; height: 100%;\" /></span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-weight: bold;\">تواضع موسی صدر شگفت زده ام کرد&nbsp;</span></span></span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">مطران جورج خضر ،کشیش و استاد دانشگاه قدیس یوحنای بلمند&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">به یاد دارم که در اوایل دهه ۱۹۷۰م و در یکی از روزهای تابستان، امام در دانشکده دخترانه بیروت درباره &laquo;اسلام&raquo; سخنرانی می کرد. جلسات آن سلسله مباحث از سوی &laquo;سلوی نصار&raquo; ترتیب داده شده بود. ایشان در سخنان خود به این موضوع اشاره کردند که &laquo; در مسیحیت مفهوم دوگانه خیر و شر وجود دارد، زیرا انجیل یوحنا، ابلیس را رئیس این جهان نامیده است.&raquo; من که نمی خواستم در حضور جمع با امام بحث کنم، وقتی تنها شدیم به ایشان عرض کردم: &laquo;ابلیس، پیش از رانده شدن از درگاه الهی رئیس جهان نامیده شده است و آن زمانی بوده که فرشتگان عهده دار امور هستی بوده اند. به هر تقدیر در انجیل چهارم، مراد از &laquo; جهان&raquo;، جهان گناه و خطا بوده است. بدین ترتیب برخلاف عقاید پیروان زرتشت و مانی، دوگانگی جهان ماورای طبیعت، در مسیحیت مورد پذیرش نیست.&raquo; امام با شنیدن سخن من، بلافاصله از زیر قبای خود قلمی طلایی رنگ بیرون آورد و آن جمله را خط زدند. تواضع و فروتنی ایشان مرا شگفت زده کرد و دریافتم که هر گاه حقیقتی برایش آشکار شود، بر آن گردن می نهد.&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: center;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\"><img src=\"./file/5/attach/201505/12909_1460643050.jpg\" style=\"width: 100%; height: 100%;\" /></span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-weight: bold;\">امدادرسانی امام موسی صدر به اهل سنت جنگ زده&nbsp;</span></span></span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">شیخ احمد الزین، قاضی شرع اهل تسنن شهر صیدا&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">موضع انسانی، ملی و اسلامی امام موسی صدر، در اقدام عاجل وی برای یاری رساندن به اهالی اهل سنت روستای &laquo;عین عرب&raquo; متبلور شد. این مسلمانان که خانه و کاشانهشان با بمبهای اسرائیلی ویران شده بود، به دشت مرجعیون پناه برده بودند، تا زمین را فرش و آسمان را روانداز خود کنند. هنگامی که نزد امام موسی صدر رسیدیم و این مصیبت را برای ایشان بازگو کردیم، در یک عبارت جواب داد: &laquo;هرگز نمیتوانم بپذیرم که آنان، حتی یک شب را، در هوای آزاد صبح کنند.&raquo; امام بلافاصله دستور داد که پیش از فرارسیدن شب، چادر، پتو و سایر لوازم تهیه و برای اهالی روستا ارسال شود. سحرگاه آن شب هنگامی که اهالی مرجعیون بیدار شدند، صدها چادر سفید را مشاهده کردند که در سراسر زمین مسطح و هموار آن منطقه برپا شده بود. این اقدام امام از آن رو صورت گرفت که ایشان، در همان حالی که همگان را به پایداری و استقامت در برابر دشمن دعوت میکرد، اصرار داشت که کرامت و شرافت انسانها، از هر دین و مذهبی که باشند، باید به بهترین وجه محفوظ بماند.&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"text-align: center;\">\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0);\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"color: rgb(255, 21, 20); font-weight: bold;\">\r\n<video controls=\"\" poster=\"./view8896/img/player.poster.png\" preload=\"auto\" src=\"http://hw4.asset.aparat.com/aparat-video/8def7e900ef8b8ee9ee7df93cf595b561723475__29033.mp4\" style=\"width:320px;height:240px;\"><object align=\"middle\" data=\"./view8896/img/mediaelementjs.swf\" height=\"240\" type=\"application/x-shockwave-flash\" width=\"320\"><param name=\"movie\" value=\"./view8896/img/mediaelementjs.swf\" /><param name=\"flashvars\" value=\"controls=true&amp;autohide=false&amp;preload=true&amp;smoothing=true&amp;file=http://hw4.asset.aparat.com/aparat-video/8def7e900ef8b8ee9ee7df93cf595b561723475__29033.mp4\" /><param name=\"allowFullScreen\" value=\"true\" /><param name=\"menu\" value=\"false\" /><param name=\"quality\" value=\"high\" /><param name=\"wmode\" value=\"opaque\" /></object></video>\r\n</span></span></span></span></span></div>\r\n<span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"color: rgb(255, 21, 20); font-weight: bold;\">نگرانی های امام موسی صدر (<a href=\"http://hw4.asset.aparat.com/aparat-video/8def7e900ef8b8ee9ee7df93cf595b561723475__29033.mp4\">دانلود</a>)</span></span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-weight: bold;\">شما با رویاهایتان زندگی میکنید!&nbsp;</span></span></span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">شهید سید عباس موسوی، دبیرکل سابق حزب الله لبنان و از شاگردان امام صدر&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">یادم هست که امام صدر در آخرین هفتههای حضورشان به ما ماموریت داده بودند تا گروهی از طلاب حوزه را جهت راهاندازی یک شبکه رادیویی برای حرکتالمحرومین آماده کند. تا آنجایی که اطلاع دارم، بعضی طلاب شگفتزده شده و سوال کرده بودند که چرا باید بخشی از وقت درسی خود را برای اینگونه امور غیرممکن صرف کنند؟ حتی یکی از آنها به سید عباس گفته بود که &laquo;شما با رویاهایتان زندگی میکنید!&raquo; او از سید عباس سوال کرده بود که &laquo;آیا امام صدر و شما میخواهید یک حکومت اسلامی تاسیس کنید&raquo;؟ سید عباس هم پاسخ داده بود که &laquo;تعجب نکنید؛ مدت زیادی نخواهد گذشت که شما نه تنها رادیو، بلکه شبکه تلویزیونی خواهید داشت!&raquo; حقیقت آن است که امام صدر آن زمان افکاری را برای طلبهها مطرح میکرد، که آنها نمیتوانستند ابعاد و اهمیت آن را درک کنند و از همین رو به سید عباس اعتراض میکردند ...&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">سید عباس همیشه سعی میکرد آنها را قانع کند؛ گاهی هم به ناچار پاسخ میداد که &laquo;امام صدر از ما چنین خواسته است&raquo;. همانطور که گفتم، امام صدر و سید عباس چیزهایی را میدیدند که طلبهها در آن زمان نمیدیدند. مثلا وقتی همین برنامه آموزش نظامی طلبه ها آغاز گردید، بعضی گفته بودند که ما به لبنان و حوزه امام علی (ع) آمدیم تا درس بخوانیم؛ شما چگونه از ما انتظار دارید تا از اوقات درسی خود بکاهیم و به جای آن فنون نظامی یاد بگیریم؟ ...&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-weight: bold;\">ای امام موسی! تو چرا اردوگاه برای زنان تأسیس نکرده &rlm;ای؟&nbsp;</span></span></span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">شهید دکتر مصطفی چمران&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">به اتفاق امام موسی برای دیدار از خانواده شهید رهسپار خانه آنان شدیم. مادر پیری بود شصت ساله. فرزند جوانش لیسانسیه&rlm;ای بود که در مدرسه شهر تدریس می &rlm;کرد. این جوان که به شهادت رسیده بود، تنها جوان خانواده محسوب می &rlm;شد. پیرزن شوهر نداشت، بچه دیگری نداشت و فقط یک فرزند برومند داشت و او را هم در راه مبارزه تقدیم کرده بود. به خانه&rlm;اش رفتیم. خانه&rlm; ای بود محقر و کوچک مردم نیز در خانه او و اطراف خانه جمع شدند. امام موسی&rlm; صدر درکنار اتاق بر زمین نشست، عده&rlm;ای از بزرگان نیز در داخل اتاق جمع شدند. پیرزن سرتاپا سیاه پوشیده در جلوی او نشسته بود و هیچ نمی &rlm;گفت. اما یکباره شروع به سخن کرد، با حالتی عصبانی و صدایی مرتعش. من فکر کردم که می &rlm;خواهد به امام موسی &rlm;صدر پرخاش بکند و بگوید چرا فرزندم را از من گرفتی و در این مبارزه او به شهادت رسید، اما دیدم این زن برخاست و شروع به صحبت کرد و با آن حالت عصبانیت فریاد برآورد که: &laquo;ای امام موسی! تو چرا اردوگاه برای زنان تأسیس نکرده&rlm; ای تا من بتوانم در آن اردوگاه آیین جنگاوری بیاموزم و من نیز به افتخار شهادت نائل شوم.&raquo;&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-weight: bold;\">حجاب تو باید مردم را جذب کند&nbsp;</span></span></span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">خانم حورا صدر، فرزند امام موسی صدر&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">امام موسی صدر به دخترها خیلی اهمیت میداد. یک بار به برادرم صدری گفت اگر شرایطی پیش بیاید که ناچار به اولویتبندی تحصیل فرزندانم شوم، این اولویت را به دخترهایم میدهم تا پسرها.&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">در سیزده سالگی به خواست پدر، برای ادامه تحصیل به فرانسه رفتم. یادم هست قبل از آنکه پیش برادرهایم بروم، به آنها سفارش کرده بود مبادا وقتی حورا میآید کارها را به دوش او بیندازید؟ کارها را تقسیم کنید تا کسی خسته نشود. این شد که فقط آشپزی به من افتاد و خرید خانه، جارو زدن، شستن لباسها و... به برادرانم محول شد.&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">هیچ وقت یادم نمی آید که درباره نماز و حجاب به من تذکر داده باشد. تنها تاکید ایشان بر شیک پوشی و مرتب بودن در عین سادگی بود. به همین خاطر وقتی در یک دورهای نسبت به آراستگی و پوششم بیتوجه شده بودم، یاد آور شد که حجاب تو باید مردم را جذب کند. باید شیک باشد نه اینکه مردم از دیدن نوع پوششت خسته و دلزده شوند. پدر تأکید زیادی به دور هم بودن اعضای خانواده حتی برای ساعاتی محدود، داشت. وقتی که سفر نبود، در ایام تعطیل حتماً همه کنار هم بودیم و امام موسی صدر نیز، به کارهایش میرسید. بعضی وقتها هم از شهر بیرون میرفتیم و در یک جای خوش آب و هوا استراحت میکردیم.&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-weight: bold;\">فردا که زیر خاک رفتم، به قدر کافی وقت دارم استراحت کنم&nbsp;</span></span></span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">حجت الاسلام سید محمد غروی&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">...خیلی دلسوزانه و مخلصانه کار میکردند. کمال خلوص نیت را داشتند. هیچ طمعی به کسی نداشتند. هیچ طمعی به مال مردم نداشتند. هیچ طمعی به اینکه زندگی خود را سامان دهند، نداشتند. وقتی در سال 1965 به لبنان آمدم، حدود هفت هشت ماه در خدمت ایشان بودم. یادم هست که روزهای جمعه و یکشنبه به اتفاق ایشان به روستاهای جنوب میرفتیم و معمولا نیمههای شب برمیگشتیم. یک بار خدمتشان عرض کردم که آقا شما اینطور خسته میشوید و خود را از بین میبرید. لااقل کمی هم به فکر استراحت خود باشید. ایشان فرمودند:&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">&laquo;فردا که زیر خاک رفتم، به قدر کافی وقت دارم استراحت کنم. الآن که زنده هستم، باید حرکت کنم.&raquo;&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">یک روز صبح همراه ایشان کنار ساحل دریا قدم میزدم. به ایشان گفتم که آقا چرا برای خود خانهای تهیه نمیکنید؟ برای اینکه ایشان خانه ای نداشت و منزل مرحوم حاج حسن بحسون را اجاره کرده بود. البته ایشان تا روزی که ناپدید شد، خانهای نداشت. گفتم لااقل برای زن و بچههای خود خانهای تهیه کنید. ایشان فرمودند که مالکیت امری اعتباری است. من اعتبار میکنم که تمام خانه های لبنان خانه های من است. خوب، واقعیت این است که بسیار کم هستند کسانی که میتوانند اینطور باشند ...&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: center;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\"><img src=\"./file/5/attach/201505/12910_1450447304.jpg\" style=\"width: 100%; height: 100%;\" /></span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-weight: bold;\">مادران و کودکان منتظر امام موسی&nbsp;</span></span></span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">آیت الله سید جمال الدین رئوف ملایری&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">... مرحوم آیت الله العظمی صدر تابستانها به قریه کرمجگان میرفت که هوای معتدلی داشت. آقا موسی روزها را در قم بود و عصرها به آن قریه می آمد. وقتی ما تابستانها به قم میرفتیم من نیز با وی همراه میشدم. بسیار شگفت زده شدم وقتی دیدم آقا موسی نزد پزشکان قم میرود و پس از گرفتن دارو از آنان به روستا می آید. وقتی او حیرت مرا دید، گفت: &laquo;آقا سید شما میدانید که مردم روستای ما فقیرند و از بهداشت هم چیزی نمیدانند. در آنجا پزشک وجود ندارد و بیماریهای تابستانی مثل چشم درد و اسهال کودکان و کمبود آب بدن هم در آنجا شیوع دارد. به همین سبب من هر نوبت، داروهایی را که روستاییان به آنها نیاز دارند برایشان تهیه میکنم.&raquo; حیرت و شگفتی من پایان یافت اما هنگام ورود به روستا بار دیگر شگفتزده شدم. وقتی دیدم که دهها کودک با مادرانشان منتظر آقا موسی نشسته اند. آقا موسی هم مشغول شد، قطره در چشم های بیماران میچکاند یا محلولی درست میکرد تا آن را به بیماری که دچار کمبود آب است، بنوشاند، یا به مادری قرص آسپرین میداد و با مادران گفتگو میکرد و با زبانی ساده آنها را نسبت به امراض و بیماریها آگاه میکرد.&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-weight: bold;\">بالاخره خانواده هم حقی دارد!&nbsp;</span></span></span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">حجت الاسلام سید ابوذر عاملی&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">یادم هست که یک بار قریب دو ماه سپری گردید و خانواده امام نتوانستند این بزرگوار را ملاقات کنند. گرفتاریها فوق العاده زیاد بودند و امام دائماً در سفر بود. از سفر که برگشتند، مستقیماً به شهر صور رفتند. امام در آنجا جلسهای داشت و برای مردم سخنرانی میکرد. آن زمان رسم نبود که خانمها در جلسات عمومی شرکت کنند. آشپزخانه در مجاورت سالن قرار داشت. همسر و دختر امام به داخل آشپزخانه رفتند. از پشت پنجره ایشان را تماشا کرده و میگریستند.&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">برخی از برادران به امام موسی صدر اعتراض کرده بودند. پرسیده بودند که آیا این ظلم نیست. بالاخره خانواده هم حقی دارد. امام موسی صدر ضمن تصدیق آنها جواب داده بود: &laquo;اگر من حق این جامعه را ادا کنم، حق خانواده ام نیز ادا میگردد. اما عکس مسئله صادق نیست. اگر حق خانواده ام را ادا کنم، لزوماً حق جامعه ادا نمیشود. امروز مسئولیت این مردم با من است! من نمیتوانم خانواده خود را بر آنها ترجیح دهم.&raquo;&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-weight: bold;\">رفتم نصیحت شان کنم&nbsp;</span></span></span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">سید علی صدر، برادر بزرگتر امام موسی صدر&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">ما عادت داشتیم برای گردش و تفریح به بیرون شهر برویم. در یکی از این گردشها آقا موسی از من جدا شد و سراغ عدهای از بچه ها رفت و مدتی در کنار آنان نشست و سپس برگشت. با تعجب از این رفتار ایشان سؤال کردم، چرا که آن بچه ها غریبه بودند و با ما نسبتی نداشتند. ایشان جواب دادند: رفتم نصیحتشان کنم تا مبادا بازیشان به قمار منجر شود.&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-style: normal;\">&nbsp;</span>&nbsp;</span></span></span></p>","content_source":"","content_url":"","content_columns":"0","content_date_start":"2015-06-13 09:07:00","content_date_finish":"2015-06-13 09:07:00","content_date_register":"2015-05-26 09:13:02","content_date_last_edit":"2019-07-04 14:38:51","content_show_img":"1","content_show_details":"0","content_show_related_img":"0","content_show_slider":"0","content_show_title_slider":"0","content_comment":"1","content_score":"0","content_recorded":"0","content_confirmed":"0","content_status":"1","content_kind":"0","tag_id":"10084","tag_word":"خاطرات,امام موسی صدر,شرح صدر موسی","tag_service":"0","tag_total":"298","tag_soundex":"","attach_token":3897502790,"attach_date_register":"2015-05-27 10:22:02","attach_id":12911,"attach_file_ext":"jpg","attach_file_header":"image/jpeg","attach_img_type":"2","attach_img_width":"900","attach_img_height":"1192","attach_file_media":"1","attach_show_watermark":"0","score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"visit_count":"22963","visit_date_last":"2026-05-27 00:23:25","attach_title":"صدر","node_title":"السابقون","ot_node_left_right":"[{\"node_id\":493, \"left\":16, \"right\":17}]","node_number":"3","allowable_node":"3","img_src":"./cache/5/attach/201505/12911_3897502790_900_1192.jpg"}]]