[[{"content_id":10802,"domain_id":"0","lang_id":"fa","portal_id":"5","owner_id":"484","user_id":"1","view_accesslevel_id":"1","edit_accesslevel_id":"1","delete_accesslevel_id":"1","editor_id":"405","content_title":"ماجرای کومله ای که عضو سپاه شد!\r\n\r\nانگار پسرم زنده شده!","content_number":"0","content_date_event":"2015-05-14 09:42:00","content_summary":"گفت: بروید آزادش کنید! گفتند: چرا؟ نمی شود! آن پسر با کومله ها همکاری دارد و برایشان بار برده است. گفت: من به مادرش قول داده ام که آزادش می کنم! به ایشان گفتند: نباید به خاطر گریه و زاری یک مادر، احساساتی تصمیم بگیرید! شهید نصراللهی گفت: اتفاقاً آمد و فحشم داد! از نماز که بیرون آمدم جلوی جماعت، توی صورتم تف انداخت و فحشم داد و گفت: پسر من، توی زندان شماست؛ آزادش کنید. من هم قول دادم آزادش کنم!","content_summary_fill":"1","content_body":"محمد الله مرادی،\r\n\r\nاز پیشمرگان مسلمان کُرد\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;مادرش فحشم داد، آزادش کنید!\r\n\r\nشهید نصراللهی، مسئول سپاه بانه، از نماز جمعه که برگشت نام یکی از زندانی ها را برد و گفت: بروید آزادش کنید! گفتند: چرا؟ نمی شود! آن پسر با کومله ها همکاری دارد و برایشان بار برده است. گفت: من به مادرش قول داده ام که آزادش می کنم! به ایشان گفتند: نباید به خاطر گریه و زاری یک مادر، احساساتی تصمیم بگیرید! شهید نصراللهی گفت: اتفاقاً آمد و فحشم داد! از نماز که بیرون آمدم جلوی جماعت، توی صورتم تف انداخت و فحشم داد و گفت: پسر من، توی زندان شماست؛ آزادش کنید. من هم قول دادم آزادش کنم! بروید بیاریدش. پسر را آوردند. پرسید: چرا با ضدانقلاب همکاری کردی؟ گفت: من اشتباه کردم. نفهمیدم! شهید نصراللهی گفت: برو، به شرطی که دیگر با این اشتباهاتت، آن مادر بیچاره را اذیت نکنی. مادرت آمد و کلی فحش به من داد. برو تا آرام بشود! پسر تحت تاثیر بزرگواری او قرار گرفته بود. پرسید: من چطور می توانم پاسدار بشوم؟ شهید نصراللهی پرسید: چرا می خواهی پاسدار بشوی؟ گفت: به خدا، این محبت، اسیرم کرد! شهید نصراللهی گفت: فعلاً برو پیش مادرت، اگر او رضایت داد بیا و عضو سپاه بشو! همین پسر چند روز بعد آمد و عضو سپاه شد و شش ماه بعد هم توسط ضدانقلاب به شهادت رسید. باور کنید خداوند اکسیری در معنویت قرار داده که با سنگ صحبت کنی آب می شود. این بود هنر شهدا.&nbsp;\r\n\r\nانگار پسرم زنده شده!\r\n\r\nیک روز شهید ناصر کاظمی که قبلاً فرماندار و فرماندة سپاه پاوه بود و بعد فرماندة سپاه استان شد، به من گفت: جوجه! می آیی تا یک جایی برویم؟ ایشان خیلی تنومند و ورزشکار بود و به من که یک نوجوان شانزده ـ هفده ساله بودم، می گفت جوجه! گفتم: بله! گفت: فلان محله را بلدی؟ گفتم: بله مثل کف دستم، آنجا چه کار دارید؟ گفت: خانة فلانی را می خواهم. گفتم: اتفاقاً می شناسمش، پسرشان کومله بود و دیروز در درگیری با بچه های ما کشته شد. گفت: خب، اتفاقاً به همین خاطر می خواهم بروم خانه شان. گفتم: آقا، اینها وقتی بفهمند شما کی هستی... گفت: تو کار نداشته باش، بیا راه را نشان بده! راهی شدیم و به خانة آنها رسیدیم. در را زدیم و وارد خانه شدیم. پرسیدند: شما کی هستید؟ شهید کاظمی گفت: من کاظمی هستم، فرمانده سپاه و برای عرض تسلیت خدمت رسیدم. آنها تعجب کردند و عصبانی شدند. مرد خانه گفت: پسر ما را می کشی و می آیی تسلیت بدهی؟ شهید کاظمی جواب داد: شما می دانید که پسر شما خطا کرده و گول ضدانقلاب را خورده بود. من برایش طلب آمرزش می کنم. فکر نکنم رسمتان این باشد مهمانی که برای تسلیت آمده را بیرون کنید؟! بالاخره نشستیم و شهید کاظمی فاتحه ای خواند و بعد شروع کرد به صحبت کردن از انقلاب و اینکه جوان ها فریب کومله ها را می خورند و جنایات کومله ها را توضیح داد. مهربان و ساده و با تواضع صحبت می کرد. پا شدیم بیرون بیاییم، مادر آن پسر به زبان کردی گفت: عزیزم! بنشین تا برایت چایی بیاورم. انگار پسرم زنده شده، بیا بشین عزیزم! برگشتیم و مدتی صمیمانه حرف زدیم. پذیرفته بودند که پسرشان گول خورده و اشتباه کرده است.&nbsp;","content_html":"<div style=\"text-align: justify;\"><span style=\"color:#FF0000;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-weight: bold;\">محمد الله مرادی،</span></span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"text-align: justify;\"><span style=\"color:#FF0000;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"font-weight: bold;\">از پیشمرگان مسلمان کُرد</span></span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"text-align: justify;\">&nbsp;</div>\r\n\r\n<div style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"color: rgb(0, 117, 225); font-weight: bold;\">&nbsp;مادرش فحشم داد، آزادش کنید!</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\">شهید نصراللهی، مسئول سپاه بانه، از نماز جمعه که برگشت نام یکی از زندانی ها را برد و گفت: بروید آزادش کنید! گفتند: چرا؟ نمی شود! آن پسر با کومله ها همکاری دارد و برایشان بار برده است. گفت: من به مادرش قول داده ام که آزادش می کنم! به ایشان گفتند: نباید به خاطر گریه و زاری یک مادر، احساساتی تصمیم بگیرید! شهید نصراللهی گفت: اتفاقاً آمد و فحشم داد! از نماز که بیرون آمدم جلوی جماعت، توی صورتم تف انداخت و فحشم داد و گفت: پسر من، توی زندان شماست؛ آزادش کنید. من هم قول دادم آزادش کنم! بروید بیاریدش. پسر را آوردند. پرسید: چرا با ضدانقلاب همکاری کردی؟ گفت: من اشتباه کردم. نفهمیدم! شهید نصراللهی گفت: برو، به شرطی که دیگر با این اشتباهاتت، آن مادر بیچاره را اذیت نکنی. مادرت آمد و کلی فحش به من داد. برو تا آرام بشود! پسر تحت تاثیر بزرگواری او قرار گرفته بود. پرسید: من چطور می توانم پاسدار بشوم؟ شهید نصراللهی پرسید: چرا می خواهی پاسدار بشوی؟ گفت: به خدا، این محبت، اسیرم کرد! شهید نصراللهی گفت: فعلاً برو پیش مادرت، اگر او رضایت داد بیا و عضو سپاه بشو! همین پسر چند روز بعد آمد و عضو سپاه شد و شش ماه بعد هم توسط ضدانقلاب به شهادت رسید. باور کنید خداوند اکسیری در معنویت قرار داده که با سنگ صحبت کنی آب می شود. این بود هنر شهدا.&nbsp;</span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\"><span style=\"color: rgb(0, 117, 225); font-weight: bold;\">انگار پسرم زنده شده!</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-style: normal;\">یک روز شهید ناصر کاظمی که قبلاً فرماندار و فرماندة سپاه پاوه بود و بعد فرماندة سپاه استان شد، به من گفت: جوجه! می آیی تا یک جایی برویم؟ ایشان خیلی تنومند و ورزشکار بود و به من که یک نوجوان شانزده ـ هفده ساله بودم، می گفت جوجه! گفتم: بله! گفت: فلان محله را بلدی؟ گفتم: بله مثل کف دستم، آنجا چه کار دارید؟ گفت: خانة فلانی را می خواهم. گفتم: اتفاقاً می شناسمش، پسرشان کومله بود و دیروز در درگیری با بچه های ما کشته شد. گفت: خب، اتفاقاً به همین خاطر می خواهم بروم خانه شان. گفتم: آقا، اینها وقتی بفهمند شما کی هستی... گفت: تو کار نداشته باش، بیا راه را نشان بده! راهی شدیم و به خانة آنها رسیدیم. در را زدیم و وارد خانه شدیم. پرسیدند: شما کی هستید؟ شهید کاظمی گفت: من کاظمی هستم، فرمانده سپاه و برای عرض تسلیت خدمت رسیدم. آنها تعجب کردند و عصبانی شدند. مرد خانه گفت: پسر ما را می کشی و می آیی تسلیت بدهی؟ شهید کاظمی جواب داد: شما می دانید که پسر شما خطا کرده و گول ضدانقلاب را خورده بود. من برایش طلب آمرزش می کنم. فکر نکنم رسمتان این باشد مهمانی که برای تسلیت آمده را بیرون کنید؟! بالاخره نشستیم و شهید کاظمی فاتحه ای خواند و بعد شروع کرد به صحبت کردن از انقلاب و اینکه جوان ها فریب کومله ها را می خورند و جنایات کومله ها را توضیح داد. مهربان و ساده و با تواضع صحبت می کرد. پا شدیم بیرون بیاییم، مادر آن پسر به زبان کردی گفت: عزیزم! بنشین تا برایت چایی بیاورم. انگار پسرم زنده شده، بیا بشین عزیزم! برگشتیم و مدتی صمیمانه حرف زدیم. پذیرفته بودند که پسرشان گول خورده و اشتباه کرده است.&nbsp;</span></span></span></div>","content_source":"","content_url":"","content_columns":"0","content_date_start":"2015-05-14 09:42:00","content_date_finish":"2015-05-14 09:42:00","content_date_register":"2015-04-26 09:43:09","content_date_last_edit":"2019-06-20 18:04:41","content_show_img":"1","content_show_details":"0","content_show_related_img":"0","content_show_slider":"0","content_show_title_slider":"0","content_comment":"1","content_score":"0","content_recorded":"0","content_confirmed":"0","content_status":"1","content_kind":"0","tag_id":"10084","tag_word":"خاطرات,خاطرات,کردستان,کردستان,محمد الله مرادی,محمد الله مرادی,شهید ناصر کاظمی,شهید ناصر کاظمی,شهید نصراللهی,شهید نصراللهی","tag_service":"0","tag_total":"298","tag_soundex":"","attach_token":2619171044,"attach_date_register":"2015-05-14 12:58:37","attach_id":12804,"attach_file_ext":"jpg","attach_file_header":"image/jpeg","attach_img_type":"2","attach_img_width":"461","attach_img_height":"346","attach_file_media":"1","attach_show_watermark":"0","score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"visit_count":"12294","visit_date_last":"2026-05-27 01:25:20","attach_title":"کومله","node_title":"برگزیده,خاطرات وحدت","ot_node_left_right":"[{\"node_id\":468, \"left\":87, \"right\":88},{\"node_id\":828, \"left\":37, \"right\":38}]","node_number":"10","allowable_node":"10","img_src":"./cache/5/attach/201505/12804_2619171044_461_346.jpg"}]]