[[{"content_id":10456,"domain_id":"0","lang_id":"fa","portal_id":"5","owner_id":"370","user_id":"1","view_accesslevel_id":"1","edit_accesslevel_id":"1","delete_accesslevel_id":"1","editor_id":"405","content_title":"محبتی که سنی و شیعه نمی شناخت \r\n\r\nامام حسین «ع» فقط برای شیعیان نیست!","content_number":"0","content_date_event":"2014-09-27 09:46:09","content_summary":"« شما شیعه ها فکر می کنید ما سنی ها حسین بن علی را دوست نداریم. ولی ما امام حسین را خیلی دوست داریم و از این جهت از شما شیعه تریم!»","content_summary_fill":"1","content_body":"&nbsp;خ. عظیمی&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nاز شما شیعه تریم!&nbsp;\r\n\r\nبرای بازدید به مناطق عملیاتی غرب کشور رفته بودیم. در یکی از مناطق مرزی یک پیشمرگ کُرد سُنّی را دیدیم که حالا دیگر پا به سن گذاشته بود و محاسنی سفید داشت.&nbsp;\r\n\r\nایشان با وجود پیری، همچنان دلیری و روحیه جوانی خود را حفظ کرده بودند و در منطقه مرزی در حال دیده بانی بودند.&nbsp;\r\n\r\nایشان جلوی ما ایستاد و گفت: &laquo;شما شیعه ها فکر می کنید ما سنی ها حسین بن علی را دوست نداریم. ولی ما امام حسین را خیلی دوست داریم و از این جهت از شما شیعه تریم!&raquo;&nbsp;\r\n\r\nمی گفت: &laquo;تا جان در بدن دارم برای دفاع از انقلاب و اسلام می گذارم تا انشاالله این انقلاب را به دست صاحبش امام زمان برسانیم.&raquo;&nbsp;\r\n\r\nمحبتی که سنی و شیعه نمی شناخت&nbsp;\r\n\r\nاکثر مردم مهاباد، سُنّی اند و خانواده های شیعه انگشت شمار. از طرف دیگر به دلیل کوچکی شهر، خانواده ها معمولا همدیگر را به اسم می شناسند.&nbsp;\r\n\r\nبرای دیدار یکی از دوستانم که شیعه بود، به این شهر رفته بودم. وارد مهاباد شدیم ولی خانه دوستم را پیدا نمی کردم. وقتی که می خواستم از یکی از برادران اهل سنت آدرس را بپرسم، او متوجه شد که من شیعه هستم. آدرس را که گفتم فهمید که باید به آن طرف شهر می رفتیم و مسیر را به کلی اشتباه آمده ایم.&nbsp;\r\n\r\nاین برادر اهل سنت، برای کمک به ما از آن طرف شهر با ماشین خودش جلوی ما راه افتاد و ما را به سمت خانه دوستم برد و درست تا در خانه ما را همراهی کرد تا مبادا آدرس را گم کنیم.&nbsp;\r\n\r\nوقتی که رسیدیم باز هم نرفت! منتظر ایستاده بود تا ببیند آیا دوست ما در خانه هست یا نه. می گفت اگر دوست تان خانه نباشد باید امشب را مهمان من باشید. بالاخره دوست ما در را باز کرد و این برادر مطمئن شد که ما بلاتکلیف نمی مانیم و رفت.&nbsp;\r\n\r\nمن از این همه محبت که این برادر اهل سنت نثار ما کرد، بدون اینکه شیعه و سنی بودن طرفین را در نظر بگیرد، خیلی شرمنده شدم. همچنین به دلیل روابط خوبی که اهل سنت و اهل تشیع در شهر داشتند خیلی خوشحال شدم.\r\n\r\nذره ای از محبت بومی ها کم نشد!&nbsp;\r\n\r\nدر زمان جنگ، منافقین برای از بین بردن رزمندگان، علاوه بر ترور و حذف فیزیکی، روش های دیگری را نیز به کار می بردند. از جمله این روش ها، ایجاد بی آبرویی و شایعه پشت سر رزمنده ها بود. کار به جایی رسیده بود که حتی بعضی از رزمنده ها به دلیل شیوع این شایعات حدّ خوردند!&nbsp;\r\n\r\nپشت سر پدر و مادر من هم که هر دو رزمنده بودند حرف های زیادی زده بودند، ولی نتوانسته بودند به هدفشان برسند. جالب اینکه 2 نفر از منافقین به مادرم گفته بودند ما توانستیم نظر افراد غیربومی را در مورد شما عوض کنیم ولی هرکار کردیم نتوانستیم تغییری در دیدگاه بومی های اینجا علیه شما ایجاد کنیم. ما نتوانستیم ذره ای از محبت بومی ها نسبت به شما کم کنیم. دلیل عدم موفقیت نقشه مان هم همین بومی ها بودند.&nbsp;\r\n\r\nپدر و مادر من، هر دو در زمان جنگ در کردستان رزمنده بودند. آنها سالها در میان اهل سنت آن مناطق زندگی کرده بودند.&nbsp;\r\n\r\nپیش فرض های ذهنی مان تغییر کرد&nbsp;\r\n\r\nبرای اردوی راهیان نور رفته بودیم کردستان. بعضی از فرماندهان زمان جنگ که در کردستان فرماندهی می کردند هم همراهمان بودند.&nbsp;\r\n\r\nاز یکی از مناطق بازدید می کردیم که دیدم سربازی با گام های بلند و سریع خودش را رساند به یکی از فرماندهان که در زمان جنگ در مهاباد بود. و خیلی با شدت شروع کرد به روبوسی و ابراز علاقه به ایشان.&nbsp;\r\n\r\nما تعجب کردیم که چه سنخیتی بین این سرباز جوان و سردار جنگ وجود دارد؟ خود سردار هم تعجب کرده بود. چون سرباز به شکلی ابراز علاقه می کرد که انگار سالهاست که ایشان را می شناسد و رفیق صمیمی اش را پس از سالها دیده است. سردار علت این همه محبت را از سرباز جویا شد.&nbsp;\r\n\r\nسرباز گفت: پدر من در زمان جنگ پیشمرگ شما بود. و به قدری شما را دوست داشت و دارد که همیشه از شما برای تعریف می کند. من هم به دلیل تعریف های پدرم شما را خیلی دوست دارم. بعد هم با ایشان عکس یادگاری انداخت و تا آخرین لحظه که حرکت کردیم در کنارش ماند.&nbsp;\r\n\r\nاما تعجب ما وقتی بیشتر شد که فهمیدیم این سرباز جوان اهل سنت بود و فرمانده شیعه! این عمق محبتی که بین این سردار شیعه و پدر آن سرباز بود همه را متعجب کرد. آنقدر این علاقه برادر اهل سنت زیاد بود که حتی به فرزندش هم آن را منتقل کرده بود.&nbsp;\r\n\r\nدر حالی که ما در توهمات خودمان نمی توانیم تصور کنیم که یک سنّی و یک شیعه اینقدر همدیگر را دوست داشته باشند و به هم علاقه مند باشند، این اتفاق خیلی از پیش فرض های ذهنی مان را تغییر داد.&nbsp;","content_html":"<div style=\"text-align: justify;\"><span style=\"color:#FF0000;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-weight: bold;\">&nbsp;خ. عظیمی&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"text-align: justify;\">&nbsp;</div>\r\n\r\n<div style=\"text-align: justify;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-weight: bold;\">از شما شیعه تریم!&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">برای بازدید به مناطق عملیاتی غرب کشور رفته بودیم. در یکی از مناطق مرزی یک پیشمرگ کُرد سُنّی را دیدیم که حالا دیگر پا به سن گذاشته بود و محاسنی سفید داشت.&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">ایشان با وجود پیری، همچنان دلیری و روحیه جوانی خود را حفظ کرده بودند و در منطقه مرزی در حال دیده بانی بودند.&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">ایشان جلوی ما ایستاد و گفت: &laquo;شما شیعه ها فکر می کنید ما سنی ها حسین بن علی را دوست نداریم. ولی ما امام حسین را خیلی دوست داریم و از این جهت از شما شیعه تریم!&raquo;&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">می گفت: &laquo;تا جان در بدن دارم برای دفاع از انقلاب و اسلام می گذارم تا انشاالله این انقلاب را به دست صاحبش امام زمان برسانیم.&raquo;&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"text-align: justify;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-weight: bold;\">محبتی که سنی و شیعه نمی شناخت&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">اکثر مردم مهاباد، سُنّی اند و خانواده های شیعه انگشت شمار. از طرف دیگر به دلیل کوچکی شهر، خانواده ها معمولا همدیگر را به اسم می شناسند.&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">برای دیدار یکی از دوستانم که شیعه بود، به این شهر رفته بودم. وارد مهاباد شدیم ولی خانه دوستم را پیدا نمی کردم. وقتی که می خواستم از یکی از برادران اهل سنت آدرس را بپرسم، او متوجه شد که من شیعه هستم. آدرس را که گفتم فهمید که باید به آن طرف شهر می رفتیم و مسیر را به کلی اشتباه آمده ایم.&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">این برادر اهل سنت، برای کمک به ما از آن طرف شهر با ماشین خودش جلوی ما راه افتاد و ما را به سمت خانه دوستم برد و درست تا در خانه ما را همراهی کرد تا مبادا آدرس را گم کنیم.&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">وقتی که رسیدیم باز هم نرفت! منتظر ایستاده بود تا ببیند آیا دوست ما در خانه هست یا نه. می گفت اگر دوست تان خانه نباشد باید امشب را مهمان من باشید. بالاخره دوست ما در را باز کرد و این برادر مطمئن شد که ما بلاتکلیف نمی مانیم و رفت.&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">من از این همه محبت که این برادر اهل سنت نثار ما کرد، بدون اینکه شیعه و سنی بودن طرفین را در نظر بگیرد، خیلی شرمنده شدم. همچنین به دلیل روابط خوبی که اهل سنت و اهل تشیع در شهر داشتند خیلی خوشحال شدم.</span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"text-align: justify;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-weight: bold;\">ذره ای از محبت بومی ها کم نشد!&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">در زمان جنگ، منافقین برای از بین بردن رزمندگان، علاوه بر ترور و حذف فیزیکی، روش های دیگری را نیز به کار می بردند. از جمله این روش ها، ایجاد بی آبرویی و شایعه پشت سر رزمنده ها بود. کار به جایی رسیده بود که حتی بعضی از رزمنده ها به دلیل شیوع این شایعات حدّ خوردند!&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">پشت سر پدر و مادر من هم که هر دو رزمنده بودند حرف های زیادی زده بودند، ولی نتوانسته بودند به هدفشان برسند. جالب اینکه 2 نفر از منافقین به مادرم گفته بودند ما توانستیم نظر افراد غیربومی را در مورد شما عوض کنیم ولی هرکار کردیم نتوانستیم تغییری در دیدگاه بومی های اینجا علیه شما ایجاد کنیم. ما نتوانستیم ذره ای از محبت بومی ها نسبت به شما کم کنیم. دلیل عدم موفقیت نقشه مان هم همین بومی ها بودند.&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">پدر و مادر من، هر دو در زمان جنگ در کردستان رزمنده بودند. آنها سالها در میان اهل سنت آن مناطق زندگی کرده بودند.&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"text-align: justify;\"><span style=\"color:#0000FF;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><span style=\"font-weight: bold;\">پیش فرض های ذهنی مان تغییر کرد&nbsp;</span></span></span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">برای اردوی راهیان نور رفته بودیم کردستان. بعضی از فرماندهان زمان جنگ که در کردستان فرماندهی می کردند هم همراهمان بودند.&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">از یکی از مناطق بازدید می کردیم که دیدم سربازی با گام های بلند و سریع خودش را رساند به یکی از فرماندهان که در زمان جنگ در مهاباد بود. و خیلی با شدت شروع کرد به روبوسی و ابراز علاقه به ایشان.&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">ما تعجب کردیم که چه سنخیتی بین این سرباز جوان و سردار جنگ وجود دارد؟ خود سردار هم تعجب کرده بود. چون سرباز به شکلی ابراز علاقه می کرد که انگار سالهاست که ایشان را می شناسد و رفیق صمیمی اش را پس از سالها دیده است. سردار علت این همه محبت را از سرباز جویا شد.&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">سرباز گفت: پدر من در زمان جنگ پیشمرگ شما بود. و به قدری شما را دوست داشت و دارد که همیشه از شما برای تعریف می کند. من هم به دلیل تعریف های پدرم شما را خیلی دوست دارم. بعد هم با ایشان عکس یادگاری انداخت و تا آخرین لحظه که حرکت کردیم در کنارش ماند.&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">اما تعجب ما وقتی بیشتر شد که فهمیدیم این سرباز جوان اهل سنت بود و فرمانده شیعه! این عمق محبتی که بین این سردار شیعه و پدر آن سرباز بود همه را متعجب کرد. آنقدر این علاقه برادر اهل سنت زیاد بود که حتی به فرزندش هم آن را منتقل کرده بود.&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"text-align: justify;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">در حالی که ما در توهمات خودمان نمی توانیم تصور کنیم که یک سنّی و یک شیعه اینقدر همدیگر را دوست داشته باشند و به هم علاقه مند باشند، این اتفاق خیلی از پیش فرض های ذهنی مان را تغییر داد.&nbsp;</span></span></div>","content_source":"","content_url":"","content_columns":"0","content_date_start":"2014-09-27 09:46:09","content_date_finish":"2014-09-27 09:46:09","content_date_register":"2014-09-27 09:55:39","content_date_last_edit":"2019-12-30 16:27:49","content_show_img":"1","content_show_details":"0","content_show_related_img":"0","content_show_slider":"0","content_show_title_slider":"0","content_comment":"1","content_score":"0","content_recorded":"0","content_confirmed":"0","content_status":"1","content_kind":"0","tag_id":"10084","tag_word":"خاطرات,خاطرات,کردستان,کردستان,پیشمرگ کرد,پیشمرگ کرد","tag_service":"0","tag_total":"298","tag_soundex":"","attach_token":1775369910,"attach_date_register":"2014-09-29 10:59:37","attach_id":11754,"attach_file_ext":"jpg","attach_file_header":"image/jpeg","attach_img_type":"2","attach_img_width":"635","attach_img_height":"379","attach_file_media":"1","attach_show_watermark":"0","score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"visit_count":"13081","visit_date_last":"2026-05-27 01:28:01","attach_title":"اهل سنت در حرم امام حسین","node_title":"برگزیده,خاطرات وحدت","ot_node_left_right":"[{\"node_id\":468, \"left\":87, \"right\":88},{\"node_id\":828, \"left\":37, \"right\":38}]","node_number":"6","allowable_node":"6","img_src":"./cache/5/attach/201409/11754_1775369910_635_379.jpg"}]]