[[{"content_id":10429,"domain_id":"0","lang_id":"fa","portal_id":"5","owner_id":"370","user_id":"1","view_accesslevel_id":"1","edit_accesslevel_id":"1","delete_accesslevel_id":"1","editor_id":"405","content_title":"خاطراتی از حبّ و ارادت برادران اهل سنت به امام رضا «ع»\r\n\r\nسُنّی ای که از امام رضا (ع) شفا گرفت! ","content_number":"0","content_date_event":"2014-09-06 11:44:16","content_summary":"من دارم از مشهد و زیارت امام رضا برمی گردم و آخر هفته هم می خواهم به زیارت حضرت معصومه بروم تا از خدا بخواهم که در زندگی جدیدم موفق و خوشبخت شوم. با اینکه نسل اندر نسل من اهل سنت بودند و خودم نیز، اما با توسل به امامان (علیهم السلام) بسیاری از گره های مختلف زندگی مان باز شده است","content_summary_fill":"1","content_body":"اهل بیت گره های زندگی ام را باز کرده اند&nbsp;\r\n\r\nحسن فدایی&nbsp;\r\n\r\nاتوبوس نگه داشت و سوار شدم. یک جای خالی بود که جوانی بیست و خرده ای ساله روی آن نشسته بود. کنارش نشستم و مشغول گپ زدن شدیم. برای راحتی در صحبت، اسمش را پرسیدم و گفت: حسین.&nbsp;\r\n\r\nچند ساعتی که با هم همسفر بودیم، از هر دری حرف زدیم، از مشکلات اقتصادی و بیکاری جوانها، از تاریخ و بعضا اتفاقات رخ داده در زمان اهل بیت علیهم السلام و...&nbsp;\r\n\r\nسر یک موضوعی که صحبت می کردیم، حسین گفت: &laquo; من دو خواهر و برادر دارم. خواهرهایم فاطمه و زهرا نام دارند. برادرهایم نیز حسن و محمدرضا هستند. اسم پدرم هم علی است.&raquo;&nbsp;\r\n\r\nنیم ساعت به پایان سفر و پایان گفتگوی مان مانده بود که صحبت به ضرورت اتحاد مسلمانان و تکیه بر مشترکات به جای اختلافات کشید و حسین گفت: &laquo; من دارم از مشهد و زیارت امام رضا برمی گردم و آخر هفته هم می خواهم به زیارت حضرت معصومه بروم تا از خدا بخواهم که در زندگی جدیدم موفق و خوشبخت شوم. با اینکه نسل اندر نسل من اهل سنت بودند و خودم نیز، اما با توسل به امامان (علیهم السلام) بسیاری از گره های مختلف زندگی مان باز شده است.&raquo;&nbsp;\r\n\r\nسُنّی ای که از امام رضا (ع) شفا گرفت!&nbsp;\r\n\r\nاحمدرضا پاهنگ&nbsp;\r\n\r\nسال اول دانشگاه که بودم یک دوست سنّی ترکمن داشتم به نام احمد. اوایل نسبت به مذهب او خیلی کنجکاو بودم. به دلیل زیست کردن در فضای بعضی تبلیغات مسموم تفرقه گرایانه، گارد خوبی به او به عنوان یک اهل سنت نداشتم.&nbsp;\r\n\r\nیک روز سر صحبت با فضای صمیمی تری را با او گشودم. شروع کرد از خاطرات خودش گفتن. می گفت: &laquo;من هر سال 4 بار به زیارت امام رضا (ع) می روم. وقتی خردسال بودم به بیماری لاعلاجی مبتلا شدم. پدرم نذر کرد و من را به زیارت امام رضا (ع) برد تا اینکه شفا پیدا کردم. من زندگی خودم را مدیون کرامت امام رضا (ع) میدانم.&raquo;&nbsp;\r\n\r\nبرای مدتی کاملا گیج بودم که چه طور یک اهل سنت این مقدار ارادت به امام رضا (ع) دارد و از ایشان برای بیماری اش شفا گرفته است. در حالی که اصلا فکر نمی کردم که امام رضا (ع) بیماران اهل سنت را هم شفا بدهد! اینجا بود که فهمیدم ذهنیت من نه تنها نسبت به اهل سنت، حتی نسبت به امام رضا (ع) هم اشتباه بوده است. من نه محبت اهل سنت به امام رضا (ع) و نه عمق کرامت و بزرگی امام رضا (ع) را درک نکرده بودم.&nbsp;\r\n\r\nبعد از این اتفاق کم کم به مطالعه راجع به حب اهل تسنن نسبت به اهل بیت (ع) پرداختم و دیدم آن تصویر ذهنی قبلی ام نسبت به اهل سنت بسیار مخدوش بوده و نه تنها اهل سنت مخالف اهل بیت (ع) نیستند، بلکه در بعضی مواقع محبت بیشتری نسبت به شیعیان به آن بزرگواران دارند.&nbsp;\r\n\r\nیکبار دیگر در سفری که به گنبد کاووس داشتم با یکی از دوستان به مدرسه ای از مدارس اهل سنت رفتیم و با آخوندی جوان هم صحبت شدیم. می گفت &laquo;من خودم هم در کودکی هایم فکر می کردم خلفا برای ما هستند و امامان برای شما. ولی بعدها فهمیدم چه فکر خطایی داشتم و الان هم به امام رضا (ع) اعتقاد دارم و به زیارت ایشان می روم.&raquo;&nbsp;\r\n\r\nدعا کنید بیایم پابوس امام رضا!&nbsp;\r\n\r\nعلیرضا کمیلی&nbsp;\r\n\r\nچند سال پیش، به مناطق کردنشین آذربایجان غربی و کردستان رفت و آمد داشتیم. برخی مسؤولان محلی&ndash; که همین نگاهها مانع نگرش صحیح شده اند- می گفتند که اگر با سر و وضع یک طلبه به فلان میدان یا توی شهر بروید شما را می کشند و از این حرفها! اتفاقاً ما هم کله مان داغ بود و همان جا که در مهاباد آدرس داده بودند را هدف گرفتیم. اولین برخوردمان، بر اعتقادمان افزود که این حرفها فقط ناشی از برخی گروههای تند و مسلح منطقه اند و قابل انطباق بر عامه مردم نیستند. راننده تاکسی که سوارمان کرده بود وقتی دید کردی بلد نیستیم، پرسید: بچه کجائید؟ گفتیم: مشهد. اشک در چشمانش حلقه زد: گفت دعا کنید مشکلم حل شود و بیابم پابوس امام رضا! در این ماه، سه بار خوابش را دیده ام ولی مشکل دارم! به میدان رسیدیم و در مسجدی نماز خواندیم و هیچ خبری نبود جز نیکی و محبت.&nbsp;\r\n\r\nاستقبال از خدا و منتسبانش!&nbsp;\r\n\r\nعلیرضا کمیلی&nbsp;\r\n\r\nرفقای مشهدی کسی را می خواستند تا در دهه جشن های رضوی موسوم به &laquo;زیر سایه خورشید&raquo; در هند هم جشنی برپا شود از این قرار که یکی دو خادم حرم با برخی متبرکات به آن مناطق بروند. با دوست طلبه اهل &laquo;لکهنو&raquo; که شهری با سابقه اسلامی دیرینه است طرح بحث کردم. مشکوک بود که بشود کار را گسترده برگزار کرد و مثلاً استقبال از گروه مشهدی هم گذاشت. هم او، تصاویر استقبال گسترده از امام جماعت وهابی کعبه در برخی شهرهای هند، که در روزنامه های آنجا منعکس شده بود را به من نشان داده و از نفوذ وهابیت سخن گفته بود! بعد از مدتی تماس گرفت و متعجب از استقبال گسترده مردم منطقه از گروه ایرانی سخن گفت. می گفت نماینده ولی فقیه در هند هم انتظار چنین استقبال گسترده و سخنرانی و شعرخوانی علمای اهل سنت لکهنو در مراسمات مربوطه را نداشت.&nbsp;\r\n\r\nبه او گفتم مکّلفی این نتیجه مهم را در میان رفقایت بیان کنی! تفکر وهابی، احمقانه تر از آن است که مردم بدان گرایش یابند و سر و صدای زیادشان هم فقط بواسطه پول و رسانه های حامی آنهاست. مردم بیچاره به عشق خدا و پیامبرش به استقبال آنها می روند و همانها اینچنین عاشق اهل بیت و خصوصا امام رضا علیه السلام نیز هستند.&nbsp;\r\n\r\n\r\n\r\nزیارت امام رضا &laquo;ع&raquo; و دست هایی که بالا رفت!&nbsp;\r\n\r\nاحمدرضا ربانی&nbsp;\r\n\r\nیک دوره آموزشی &ndash; تفریحی برای دانش آموزان اهل سنت کرد برگزار کرده بودیم. اوایل دوره بود که امام رضا &laquo;ع&raquo; دعوتم کردند تا به پابوس شان مشرف بشوم. بچه های مسئول اردو را توجیه کردم و دو سه روزی رفتم برای زیارت آقا. داخل حرم که بودم با خودم گفتم: تنهاخوری نمی شود، بگذار یک حواله زیارت برای بچه های پروژه هم بگیرم از امام رضا &laquo;ع&raquo;. از امام رضا &laquo;ع&raquo; خواستم و آقا چه زود جوابم را داد. همان جا به مسئول موسسه پیامک زدم و ایشان قول همکاری داد.&nbsp;\r\n\r\nالقصه، برگشتم مریوان و ادامه کار. روزی صد نوجوان اهل سنت در اردوگاه تفریحی تربیتی ما حضور پیدا می کرد و من قصد داشتم قرعه کشی مشهد الرضا راه بیندازم برای هر دوره. ولی با همه شناختی که از محبت اهل سنت نسبت به اهل بیت داشتم، یک خوفی در دلم بود که نکند استقبال بچه ها ضعیف باشد. طرحی به ذهنم رسید. خطاب به بچه ها گفتم: ما هر دوره به قرعه یک نفر را به مسافرتی می فرستیم، انتخاب شهرش با خودتان. نظر سنجی شروع شد. گفتم بچه ها از بین شهرهای اصفهان، شیراز، همدان و مشهد یکی را انتخاب کنید. هر شهری انتخاب شد، جایزه ویژه ما پس از قرعه کشی در پایان دوره، مسافرت به آن شهر خواهد بود. گفتم اصفهان 17 تا دست بلند شد. گفتم شیراز18 تا دست بالا رفت. گفتم همدان فکر کنم هشت تا... سعی کردم خیلی عادی و بدون جو دادن بگویم مشهد. هنوز کلمه از دهانم خارج نشده دیدم دستهاست که بالا آمده و یک نفر دارد داد می زند: یا امام رضا!&nbsp;\r\n\r\nبغض کردم و مبهوت مانده بودم. بچه های مریوان بودند، اهل سنت. همان ها که عده ای گمراه، عده ای مزدور دشمن، از سر جهل یا از سر دشمنی، فاصله دار با اهل بیت معرفی شان می کنند.&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;","content_html":"<div><span style=\"color:#0000FF;\"><strong><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">اهل بیت گره های زندگی ام را باز کرده اند&nbsp;</span></span></strong></span></div>\r\n\r\n<div><span style=\"color:#FF0000;\"><strong><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">حسن فدایی&nbsp;</span></span></strong></span></div>\r\n\r\n<div><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">اتوبوس نگه داشت و سوار شدم. یک جای خالی بود که جوانی بیست و خرده ای ساله روی آن نشسته بود. کنارش نشستم و مشغول گپ زدن شدیم. برای راحتی در صحبت، اسمش را پرسیدم و گفت: حسین.&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">چند ساعتی که با هم همسفر بودیم، از هر دری حرف زدیم، از مشکلات اقتصادی و بیکاری جوانها، از تاریخ و بعضا اتفاقات رخ داده در زمان اهل بیت علیهم السلام و...&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">سر یک موضوعی که صحبت می کردیم، حسین گفت: &laquo; من دو خواهر و برادر دارم. خواهرهایم فاطمه و زهرا نام دارند. برادرهایم نیز حسن و محمدرضا هستند. اسم پدرم هم علی است.&raquo;&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">نیم ساعت به پایان سفر و پایان گفتگوی مان مانده بود که صحبت به ضرورت اتحاد مسلمانان و تکیه بر مشترکات به جای اختلافات کشید و حسین گفت: &laquo; من دارم از مشهد و زیارت امام رضا برمی گردم و آخر هفته هم می خواهم به زیارت حضرت معصومه بروم تا از خدا بخواهم که در زندگی جدیدم موفق و خوشبخت شوم. با اینکه نسل اندر نسل من اهل سنت بودند و خودم نیز، اما با توسل به امامان (علیهم السلام) بسیاری از گره های مختلف زندگی مان باز شده است.&raquo;&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div><span style=\"color:#0000FF;\"><strong><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">سُنّی ای که از امام رضا (ع) شفا گرفت!&nbsp;</span></span></strong></span></div>\r\n\r\n<div><strong><span style=\"color:#FF0000;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">احمدرضا پاهنگ&nbsp;</span></span></span></strong></div>\r\n\r\n<div><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">سال اول دانشگاه که بودم یک دوست سنّی ترکمن داشتم به نام احمد. اوایل نسبت به مذهب او خیلی کنجکاو بودم. به دلیل زیست کردن در فضای بعضی تبلیغات مسموم تفرقه گرایانه، گارد خوبی به او به عنوان یک اهل سنت نداشتم.&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">یک روز سر صحبت با فضای صمیمی تری را با او گشودم. شروع کرد از خاطرات خودش گفتن. می گفت: &laquo;من هر سال 4 بار به زیارت امام رضا (ع) می روم. وقتی خردسال بودم به بیماری لاعلاجی مبتلا شدم. پدرم نذر کرد و من را به زیارت امام رضا (ع) برد تا اینکه شفا پیدا کردم. من زندگی خودم را مدیون کرامت امام رضا (ع) میدانم.&raquo;&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">برای مدتی کاملا گیج بودم که چه طور یک اهل سنت این مقدار ارادت به امام رضا (ع) دارد و از ایشان برای بیماری اش شفا گرفته است. در حالی که اصلا فکر نمی کردم که امام رضا (ع) بیماران اهل سنت را هم شفا بدهد! اینجا بود که فهمیدم ذهنیت من نه تنها نسبت به اهل سنت، حتی نسبت به امام رضا (ع) هم اشتباه بوده است. من نه محبت اهل سنت به امام رضا (ع) و نه عمق کرامت و بزرگی امام رضا (ع) را درک نکرده بودم.&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">بعد از این اتفاق کم کم به مطالعه راجع به حب اهل تسنن نسبت به اهل بیت (ع) پرداختم و دیدم آن تصویر ذهنی قبلی ام نسبت به اهل سنت بسیار مخدوش بوده و نه تنها اهل سنت مخالف اهل بیت (ع) نیستند، بلکه در بعضی مواقع محبت بیشتری نسبت به شیعیان به آن بزرگواران دارند.&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">یکبار دیگر در سفری که به گنبد کاووس داشتم با یکی از دوستان به مدرسه ای از مدارس اهل سنت رفتیم و با آخوندی جوان هم صحبت شدیم. می گفت &laquo;من خودم هم در کودکی هایم فکر می کردم خلفا برای ما هستند و امامان برای شما. ولی بعدها فهمیدم چه فکر خطایی داشتم و الان هم به امام رضا (ع) اعتقاد دارم و به زیارت ایشان می روم.&raquo;&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div><span style=\"color:#0000FF;\"><strong><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">دعا کنید بیایم پابوس امام رضا!&nbsp;</span></span></strong></span></div>\r\n\r\n<div><span style=\"color:#FF0000;\"><strong><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">علیرضا کمیلی&nbsp;</span></span></strong></span></div>\r\n\r\n<div><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">چند سال پیش، به مناطق کردنشین آذربایجان غربی و کردستان رفت و آمد داشتیم. برخی مسؤولان محلی&ndash; که همین نگاهها مانع نگرش صحیح شده اند- می گفتند که اگر با سر و وضع یک طلبه به فلان میدان یا توی شهر بروید شما را می کشند و از این حرفها! اتفاقاً ما هم کله مان داغ بود و همان جا که در مهاباد آدرس داده بودند را هدف گرفتیم. اولین برخوردمان، بر اعتقادمان افزود که این حرفها فقط ناشی از برخی گروههای تند و مسلح منطقه اند و قابل انطباق بر عامه مردم نیستند. راننده تاکسی که سوارمان کرده بود وقتی دید کردی بلد نیستیم، پرسید: بچه کجائید؟ گفتیم: مشهد. اشک در چشمانش حلقه زد: گفت دعا کنید مشکلم حل شود و بیابم پابوس امام رضا! در این ماه، سه بار خوابش را دیده ام ولی مشکل دارم! به میدان رسیدیم و در مسجدی نماز خواندیم و هیچ خبری نبود جز نیکی و محبت.&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div><span style=\"color:#0000FF;\"><strong><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">استقبال از خدا و منتسبانش!&nbsp;</span></span></strong></span></div>\r\n\r\n<div><strong><span style=\"color:#FF0000;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">علیرضا کمیلی&nbsp;</span></span></span></strong></div>\r\n\r\n<div><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">رفقای مشهدی کسی را می خواستند تا در دهه جشن های رضوی موسوم به &laquo;زیر سایه خورشید&raquo; در هند هم جشنی برپا شود از این قرار که یکی دو خادم حرم با برخی متبرکات به آن مناطق بروند. با دوست طلبه اهل &laquo;لکهنو&raquo; که شهری با سابقه اسلامی دیرینه است طرح بحث کردم. مشکوک بود که بشود کار را گسترده برگزار کرد و مثلاً استقبال از گروه مشهدی هم گذاشت. هم او، تصاویر استقبال گسترده از امام جماعت وهابی کعبه در برخی شهرهای هند، که در روزنامه های آنجا منعکس شده بود را به من نشان داده و از نفوذ وهابیت سخن گفته بود! بعد از مدتی تماس گرفت و متعجب از استقبال گسترده مردم منطقه از گروه ایرانی سخن گفت. می گفت نماینده ولی فقیه در هند هم انتظار چنین استقبال گسترده و سخنرانی و شعرخوانی علمای اهل سنت لکهنو در مراسمات مربوطه را نداشت.&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">به او گفتم مکّلفی این نتیجه مهم را در میان رفقایت بیان کنی! تفکر وهابی، احمقانه تر از آن است که مردم بدان گرایش یابند و سر و صدای زیادشان هم فقط بواسطه پول و رسانه های حامی آنهاست. مردم بیچاره به عشق خدا و پیامبرش به استقبال آنها می روند و همانها اینچنین عاشق اهل بیت و خصوصا امام رضا علیه السلام نیز هستند.&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"text-align: center;\"><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\"><img src=\"/file/5/attach/201409/11678_1852371572.jpg\" /></span></span></div>\r\n\r\n<div><span style=\"color:#0000FF;\"><strong><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">زیارت امام رضا &laquo;ع&raquo; و دست هایی که بالا رفت!&nbsp;</span></span></strong></span></div>\r\n\r\n<div><span style=\"color:#FF0000;\"><strong><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">احمدرضا ربانی&nbsp;</span></span></strong></span></div>\r\n\r\n<div><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">یک دوره آموزشی &ndash; تفریحی برای دانش آموزان اهل سنت کرد برگزار کرده بودیم. اوایل دوره بود که امام رضا &laquo;ع&raquo; دعوتم کردند تا به پابوس شان مشرف بشوم. بچه های مسئول اردو را توجیه کردم و دو سه روزی رفتم برای زیارت آقا. داخل حرم که بودم با خودم گفتم: تنهاخوری نمی شود، بگذار یک حواله زیارت برای بچه های پروژه هم بگیرم از امام رضا &laquo;ع&raquo;. از امام رضا &laquo;ع&raquo; خواستم و آقا چه زود جوابم را داد. همان جا به مسئول موسسه پیامک زدم و ایشان قول همکاری داد.&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">القصه، برگشتم مریوان و ادامه کار. روزی صد نوجوان اهل سنت در اردوگاه تفریحی تربیتی ما حضور پیدا می کرد و من قصد داشتم قرعه کشی مشهد الرضا راه بیندازم برای هر دوره. ولی با همه شناختی که از محبت اهل سنت نسبت به اهل بیت داشتم، یک خوفی در دلم بود که نکند استقبال بچه ها ضعیف باشد. طرحی به ذهنم رسید. خطاب به بچه ها گفتم: ما هر دوره به قرعه یک نفر را به مسافرتی می فرستیم، انتخاب شهرش با خودتان. نظر سنجی شروع شد. گفتم بچه ها از بین شهرهای اصفهان، شیراز، همدان و مشهد یکی را انتخاب کنید. هر شهری انتخاب شد، جایزه ویژه ما پس از قرعه کشی در پایان دوره، مسافرت به آن شهر خواهد بود. گفتم اصفهان 17 تا دست بلند شد. گفتم شیراز18 تا دست بالا رفت. گفتم همدان فکر کنم هشت تا... سعی کردم خیلی عادی و بدون جو دادن بگویم مشهد. هنوز کلمه از دهانم خارج نشده دیدم دستهاست که بالا آمده و یک نفر دارد داد می زند: یا امام رضا!&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">بغض کردم و مبهوت مانده بودم. بچه های مریوان بودند، اهل سنت. همان ها که عده ای گمراه، عده ای مزدور دشمن، از سر جهل یا از سر دشمنی، فاصله دار با اهل بیت معرفی شان می کنند.&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<p><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">&nbsp;</span></span></p>","content_source":"","content_url":"","content_columns":"0","content_date_start":"2014-09-06 11:44:16","content_date_finish":"2014-09-06 11:44:16","content_date_register":"2014-09-06 11:48:31","content_date_last_edit":"2019-06-23 18:14:08","content_show_img":"1","content_show_details":"0","content_show_related_img":"0","content_show_slider":"0","content_show_title_slider":"0","content_comment":"1","content_score":"0","content_recorded":"0","content_confirmed":"0","content_status":"1","content_kind":"0","tag_id":"10084","tag_word":"خاطرات,اهل سنت,امام رضا ع نزد اهل سنت,امام رضا","tag_service":"0","tag_total":"298","tag_soundex":"","attach_token":3737013360,"attach_date_register":"2014-09-06 11:47:03","attach_id":11677,"attach_file_ext":"jpg","attach_file_header":"image/jpeg","attach_img_type":"2","attach_img_width":"692","attach_img_height":"432","attach_file_media":"1","attach_show_watermark":"0","score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"visit_count":"14227","visit_date_last":"2026-05-27 03:33:16","attach_title":"امام رضا","node_title":"خاطرات وحدت","ot_node_left_right":"[{\"node_id\":828, \"left\":37, \"right\":38}]","node_number":"4","allowable_node":"4","img_src":"./cache/5/attach/201409/11677_3737013360_692_432.jpg"}]]