[[{"content_id":10428,"domain_id":"0","lang_id":"fa","portal_id":"5","owner_id":"370","user_id":"1","view_accesslevel_id":"1","edit_accesslevel_id":"1","delete_accesslevel_id":"1","editor_id":"405","content_title":"پابرهنه در صحن امام","content_number":"0","content_date_event":"2014-09-06 11:41:29","content_summary":"بچه های سنی سوریه با چشم های گریان و نگاه های ملتمسانه کفش هایشان را درآورده بوندن و دست بر سینه گذاشته و با صدای لرزان و بغض آلود آهسته می گفتند: السلام علیک یا علی بن موسی الرضا...","content_summary_fill":"1","content_body":"علی اصغر کتابی&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nصدای رادیو را زیاد کرد تا همه بتوانند اخبار را بشنوند. عصر امروز رئیس جمهور آمریکا اعلام کرد: گزینه حمله به سوریه روی میز کاخ سفید قرار دارد و در این مورد با مخالفان دولت سوریه مذاکراتی داشته و به توافقاتی دست یافته است. دیگر منتظر ادامه اخبار نماندم و به سمت سالن غذا خوری رفتم.&nbsp;\r\n\r\nدر سالن غذا خوری همه بودند الا بچه های سوریه! همه از بچه های سوریه می گفتند و بحث داغ حمله آمریکا به سوریه و اینکه آینده چه خواهد شد و... بچه های دانشجو از 12 کشور و با مذاهب مختلف اسلامی کنار هم جمع بودند و کم کم نگرانی و ناراحتی بچه های سوریه به بقیه هم سرایت میکرد.&nbsp;\r\n\r\nدیگر صدای خنده و شوخی در سالن نبود و بچه ها در مورد اینکه قرار شده آمریکا فردا به سوریه حمله کند صحبت میکردند.&nbsp;\r\n\r\nیکی از بچه های سوریه آمد در سالن و برای رفقایش غذا گرفت. موقع رفتن چشمم به چشمش افتاد که از شدت گریه قرمز شده بود. رفتم سمتش. از من خواست که هر جور که شده با مسئولین صحبت کنم تا اتوبوسی در اختیار سوری ها قرار بدهند تا بچه ها بتوانند بروند حرم. من هم جوگیر شدم و قول دادم که اگر مسئولین هم این کار را انجام ندهند، خودم انجام می دهم. اما مسئولین قبول کردند و نصف شب یک اتوبوس تهیه کردند.&nbsp;\r\n\r\nرفتم اتاق بچه ها. چه خبر بود! هرکس یک گوشه ای داشت گریه می کرد، یکی به فکر خانواده و خواهر کوچکش بود که با شیرین زبانی هایش دل داداشش را می برد و هر لحظه ممکن بود در این حمله از بین برود. یکی یاد خانه ای که با سختی ساخته بودند و ممکن بود خراب شود. هرکس در عالم خودش بود و هر از چند گاهی یکی با زبان عربی حرفی می زد و گریه و صدای ناله جمع رو بلند می کرد.&nbsp;\r\n\r\nبا وجودی که دلم نمی آمد مجلس شان را به هم بزنم، خواستم سوار اتوبوس بشوند و برویم به سمت حرم. اینکه در اتوبوس چه حال و هوایی بود بماند. نزدیکی های حرم یادم آمد که اینها غالبا از برادران اهل سنت هستند. اتوبوس وقتی سمت حرم پیچید و گنبد طلایی آقا دیده شد همه به احترامش بلند شدیم و سلام دادیم. از اتوبوس که پیاده شدیم بچه ها با سرعت به سمت حرم راه افتادند و بعد از اتاقک های بازرسی صحنه ای دلم را لرزاند.&nbsp;\r\n\r\nبچه های سنی سوریه با چشم های گریان و نگاه های ملتمسانه کفش هایشان را درآورده بوندن و دست بر سینه گذاشته و با صدای لرزان و بغض آلود آهسته می گفتند: السلام علیک یا علی بن موسی الرضا...&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;","content_html":"<div><span style=\"color:#FF0000;\"><strong><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">علی اصغر کتابی&nbsp;</span></span></strong></span></div>\r\n\r\n<div>&nbsp;</div>\r\n\r\n<div><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">صدای رادیو را زیاد کرد تا همه بتوانند اخبار را بشنوند. عصر امروز رئیس جمهور آمریکا اعلام کرد: گزینه حمله به سوریه روی میز کاخ سفید قرار دارد و در این مورد با مخالفان دولت سوریه مذاکراتی داشته و به توافقاتی دست یافته است. دیگر منتظر ادامه اخبار نماندم و به سمت سالن غذا خوری رفتم.&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">در سالن غذا خوری همه بودند الا بچه های سوریه! همه از بچه های سوریه می گفتند و بحث داغ حمله آمریکا به سوریه و اینکه آینده چه خواهد شد و... بچه های دانشجو از 12 کشور و با مذاهب مختلف اسلامی کنار هم جمع بودند و کم کم نگرانی و ناراحتی بچه های سوریه به بقیه هم سرایت میکرد.&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">دیگر صدای خنده و شوخی در سالن نبود و بچه ها در مورد اینکه قرار شده آمریکا فردا به سوریه حمله کند صحبت میکردند.&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">یکی از بچه های سوریه آمد در سالن و برای رفقایش غذا گرفت. موقع رفتن چشمم به چشمش افتاد که از شدت گریه قرمز شده بود. رفتم سمتش. از من خواست که هر جور که شده با مسئولین صحبت کنم تا اتوبوسی در اختیار سوری ها قرار بدهند تا بچه ها بتوانند بروند حرم. من هم جوگیر شدم و قول دادم که اگر مسئولین هم این کار را انجام ندهند، خودم انجام می دهم. اما مسئولین قبول کردند و نصف شب یک اتوبوس تهیه کردند.&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">رفتم اتاق بچه ها. چه خبر بود! هرکس یک گوشه ای داشت گریه می کرد، یکی به فکر خانواده و خواهر کوچکش بود که با شیرین زبانی هایش دل داداشش را می برد و هر لحظه ممکن بود در این حمله از بین برود. یکی یاد خانه ای که با سختی ساخته بودند و ممکن بود خراب شود. هرکس در عالم خودش بود و هر از چند گاهی یکی با زبان عربی حرفی می زد و گریه و صدای ناله جمع رو بلند می کرد.&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">با وجودی که دلم نمی آمد مجلس شان را به هم بزنم، خواستم سوار اتوبوس بشوند و برویم به سمت حرم. اینکه در اتوبوس چه حال و هوایی بود بماند. نزدیکی های حرم یادم آمد که اینها غالبا از برادران اهل سنت هستند. اتوبوس وقتی سمت حرم پیچید و گنبد طلایی آقا دیده شد همه به احترامش بلند شدیم و سلام دادیم. از اتوبوس که پیاده شدیم بچه ها با سرعت به سمت حرم راه افتادند و بعد از اتاقک های بازرسی صحنه ای دلم را لرزاند.&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div><span style=\"font-family:iransansn;\"><span style=\"font-size:14px;\">بچه های سنی سوریه با چشم های گریان و نگاه های ملتمسانه کفش هایشان را درآورده بوندن و دست بر سینه گذاشته و با صدای لرزان و بغض آلود آهسته می گفتند: السلام علیک یا علی بن موسی الرضا...&nbsp;</span></span></div>\r\n\r\n<div style=\"text-align: center;\">&nbsp;</div>\r\n\r\n<div>&nbsp;</div>\r\n\r\n<p>&nbsp;</p>","content_source":"","content_url":"","content_columns":"0","content_date_start":"2014-09-06 11:41:29","content_date_finish":"2014-09-06 11:41:29","content_date_register":"2014-09-06 11:44:11","content_date_last_edit":"2019-12-30 16:28:16","content_show_img":"1","content_show_details":"0","content_show_related_img":"0","content_show_slider":"0","content_show_title_slider":"0","content_comment":"1","content_score":"0","content_recorded":"0","content_confirmed":"0","content_status":"1","content_kind":"0","tag_id":"10216","tag_word":"اهل سنت,امام رضا ع نزد اهل سنت,امام رضا","tag_service":"0","tag_total":"162","tag_soundex":"","attach_token":2073294434,"attach_date_register":"2014-09-06 11:43:29","attach_id":11676,"attach_file_ext":"jpg","attach_file_header":"image/jpeg","attach_img_type":"2","attach_img_width":"692","attach_img_height":"415","attach_file_media":"1","attach_show_watermark":"0","score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"visit_count":"12614","visit_date_last":"2026-05-27 00:21:25","attach_title":"امام رضا اهل سنت","node_title":"خاطرات وحدت","ot_node_left_right":"[{\"node_id\":828, \"left\":37, \"right\":38}]","node_number":"3","allowable_node":"3","img_src":"./cache/5/attach/201409/11676_2073294434_692_415.jpg"}]]